بخش ۲۴ - گریختن زال و خورشید به زیر زمین و در آمدن شاه بهمن به سیستان
ایرانشان ابن ابی الخیرگروهی برادر گروهی پدر
گروهی گرانمایه فرخ پسر
چو شب گشت دستان به خورشید گفت
که ما را سر خویش باید نهفت
برو تا ز دروازه بیرون شویم
ازین کنده یک ره به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمین
نداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیم
که تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید خیره مگوی
به چاه اندرون روشنایی مجوی
ترا دیده تیره شد و پشت کوز
ز شمشیر و گرز اندر آیی هنوز
نماند از سپاهت سواری بجای
