بخش ۸ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش شاه تیبال - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۸ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش شاه تیبال
ایرانشان ابن ابی الخیرهمانگه که شد در سراپرده شاه
نشاند او نویسنده در پیشگاه
یکی نامه فرمود پر خشم و کین
به نزدیک تیبال شاه زمین
چو مشک از دهانش برافکندنی
چنین گفت کاین نامه از شاه کی
سر سرکشان بهمن اسفندیار
پدر بر پدر شاه و هم شهریار
سرافراز شاهان کشورگشای
خداوند گردان رزم آزمای
پرستنده و بنده کردگار
نماینده راه پروردگار
ز لهراسب و گشتاسب از کی پشین
مرا یادگارست تاج و نگین
به نزد تو ای مهتر باهله
خرد کرده از خیره ساری یله
من از شهر کشمیر پویان به راه
از آنم که هستی تو دشمن پناه
ز من دشمن آواره شد در جهان
تو داری همی دشمنم را نهان
چو خواهی کزین کار نایدت رنج
بماند به تو پادشاهی و گنج
نیاید به روی تو هول و شتاب
بر ما فرست آن نبهره دو تن
کز آن تخمه نه مرد ماند نه زن
به گفتار بیهوده گویان خویش
مخور بیش زنهار با جهان خویش
تو با ژرف دریای جوشان مکوش
نه صور از تو کمتر به گنج و کله
نه کشمیر کمتر شد از باهله
نگر تا چه آمد بر آن راد مرد
چنان رفت دستور با او چه کرد
ز حکمی که تقدیر بر وی براند
در از پیش بست و خود از در بماند
برون کرد ازو دانش از بخت ما
بماندش برو شهر و جاه و سپاه
تو گر نیکمردی به جای آوری
به هند اندرون شهریاری دهم
نباشد مرین مرز ما را درنگ
و گر سر درآری خرد را به خواب
به یزدان که چون دسترس یابمت
بگفتم و زین بیش گفتار نیست
دو کارست یا دشمن ایدر فرست
ز گفتار چون دم فرو بست نی
چو تیبال زان نامه سر تا به بن
فرستاده را گفت کای نامجوی
تو برگرد و شاه جهان را بگوی
که در نامه این خشم و تندی چرا
اگر خر ز خر کمتر آید به توش
یکی هوشیارم نه من خفته ام
که کاری که پیش آردم روزگار
نگیرم به خودکامگی پیش کار
کنون باز پرسم من از تند رای
که در کوه دارد همه ساله جای
هر آنچ او بفرمایدم آن کنم
به گفتار او دل گروگان کنم
نه پوشیدنی داشت و نه خوردنی
چو زین سان جهان بر سر آید همی
کم و بیش گیتی چه پاید همی
زمین بوس کرد و آفرین گسترید
بدو گفت کای پیر یزدان پرست
یکی کار ما را به پیش اندرست
دو دختر ز پیش جهان پهلوان
بر ما رسیدند از ایران دوان
به رخسار زرد و به دل ها دژم
من آن هر دو تن را همی داشتم
کنون بهمن ایدر سپاهی کشید
که آن را کرانه نیاید پدید
که ننویسد آن هیچ خودکامه ای
کنون آمدم تا چه بینی تو رای
ز کار جهان راز بر من گشای
چنین داد پاسخ که بد کرد شاه
بسی رنج از این کار بفزایدت
چنان به که دشمن سپاری بدوی
گر این ژرف دریا به بار آمدی
به لشکرگه آمد به کردار دود
ز پیران تنی چند را پیش خواند
همان موبدان را بر خویش خواند
به تیبال گفتند کای شهریار
ولیکن چو چهرآذر این دید روی
زبان ها ببستیم ازین گفت و گوی
کنون رزم را گر نداری تو پای
نه خر ماند و نه خیک روغن درید
به جایش نکردی تو کاری هنوز
که آن کار را نیست چاری هنوز
نه از پاسخ آسیمه کردی سرش
بفرمای تا چند تن زین سپاه
از آزار و از رزم یکسو شود
به پایان سخن را بدان آوریم
چو با ما فرستی یکی استوار
وزین رنج و اندیشه یکسو شوی
طلایه برون شد ز هر دو سپاه
چو دستور تیبال با چند مرد
بیامد بر شاه با دار و برد
هم از خویشتن آفرین برفزود
که شاه جهان بر سر گاه باد
همی تا جهان باشد او شاه باد
من از بهر رستم چرا شاه را
ز مرده مگر زنده اولی ترست
گر او پهلوان بود پیش سپاه
تو شاه جهانی و فرزانه شاه
چو با تند رای بزرگ این سخن
چو خواهی که بر تو نیاید گزند
اگر دختران خواهد از تو بده
که من دشمنان را به بند آورم
فرستم بر شاه بی تاب و رنج
بسی زنده پیلان و گوهر ز گنج
چو بشنید بهمن بخندید و گفت
نگفتی شما را بدین سان سخن
چو شهری که ویران کند زلزله
شما بازگردید بی ترس و باک
چو از هور گردد شب تیره پاک
نباید که داند کس از لشکرش
برفتند و بهمن همه شب نخفت
دلش بود با رای و اندیشه جفت