بخش ۱۶ - داستان روباه و شیر - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۶ - داستان روباه و شیر
ایرانشان ابن ابی الخیردگر داستانی نکو کرد یاد
که روباه بر شیر تنبل نهاد
دلاور یکی شیر در مرغزار
همی رفت روزی ز بهر شکار
ز ناگاه روبه بدو بازخورد
همانگه در چاره را باز کرد
بغلتید در خاک در پیش شیر
چنین گفت کای شهریار دلیر
شکاری گرفتم من از بهر تو
که پازهر گشتی از آن زهر تو
یکی خوب خرگوش نارک سرین
نبود اندرو استخوان و نه خین
بدان تا ز بهر گوارش مگر
خورد هر زمانی شه دادگر
یکی ماده شیری ز من بستدش
که دردم بدیدی ز تیری ددش
فغان کردم و گفتم این شاه راست
همان نامداری دل آگاه راست
نپذرفت گفتار و وی را ببرد
زدی هر گهی بر زمین خویشتن
چنین گفت تا شیر دل کرد تنگ
خراشید روی زمین را به چنگ
که باشد که گوید مرا این چنین
بدو شیر نر گفت با من بیای
هم آنجای او را به من برنمای
فریبنده روباه گفت ای دلیر
دلم گشت ترسان از آن ماده شیر
مرا گر تو گیری میان دو دست
بیایم نمایم مر او را نشست
بدان گفته خرسند شد شیر نر
بشد روبه و شیر نر را ببرد
سوی چاهساری که سر بود خرد
در و ماهی شیم بیش از هزار
به شیر دژ آگاه گفت اینت جای
از آن بیشتر نیست بر رهنمای
نگه کن فرود و به بینش نشست
که خرگوش دارد میان دو دست
چو شیر اندر آن چاه بن بنگرید
به آب اندرون سایه خویش دید
پر از خون شدش دیده و خیره سر
چه دانست کز سایه باشد همان
رها کرد روباه و در چاه جست
بمرد اندر آن چاه و روباه رست
چو آمد زمانت چه زود و چه دیر
چه بر دست روبه چه بر دست شیر
چو آن پهلوان زاده دل خسته شد
به بند و به زنجیرها بسته شد
چو دید آن یلی هیکلش زال زر
چنان شاخ و یال و چنان زیب و فر
که از تف او چرخ گردان بسوخت
ز دو دیده تیره گون خون فشاند
همی گفت کز تخم ما کس نماند
همین شیر دل مانده بود از یلان
تو ای دادگر جان من بگسلان
به پیرانه سر دردمندی چشید
صد و شصت من گرز نزدیک شاه
سر انگشت بهمن به دندان گرفت
بماندند از آن گرز لشکر شگفت
برفت و کس او را به دیده ندید
وز آن جایگه شاه پیروز بخت
ز گرمان بیابان چو دوزخ شده
شده موی سر پاره و مرد پار
به تن در همی خواست جان زینهار
شتابان همی شد دو روز و دو شب
ز گرما و گفتار بسته دو لب
به روز سیم چون خنک شد هوا
گذر کرد بر کوه و اندر کشید
ز تاریکی آن کوه را کس ندید
وز آنجا شتابان بشد با سپاه
دو روز و دو شب می بریدند راه
فرود آمد از پیش زنبور کوه
به یک هفته چون هیزم انبار شد
ز زنبور مرده جهان توده گشت
وزان انگبین کوه پالوده گشت
به کردار رودی روان انگبین
چو از هر سویی گشت کهسار زرد
چنین تا به دریای جوشان رسید
برافکند صد باره کشتی بر آب
سپاه اندر آمد به آب از شتاب
ز دریا یکی باد نوشین دمید
که سگسار بودند بر تیغ کوه
چو سگسار دید آن همه برگرفت
بماندند از آن خوردنی ها شگفت
برهنه سر و تن به کردار سگ
به کردار مردم پی و پوست و رگ
ز چیزی کز آن کوه خیزد شگفت
چو بهمن چنان دید دل شاد کرد
بیاراست او را به دیبای زرد
چو از شاه سگسار برگشت شاد
بیامد سوی کوه و ره باز داد
گذر کرد از آنجای شاه و سپاه
ز دریا براندند یک هفته راه
سپاهی ز ایران و از هندوان
دو صد اشتر از خوردنی کرد بار
چو جادو چنان دید شد شادمان
بسی عود هندی نهادش به پیش
بسی پوزش آراست آن زشت کیش
ندانست کس کار و کردار اوی
وز آنجا بیامد سه منزل دگر
به کوهی رسیدند همچون زگال
چو کردند آهنگ زوبین و سنگ
به کشتی بپیوست یکباره جنگ
فراوان بکشتند از ایرانیان
از آن سست پایان سپه پر زیان
نه تیری ز کشتی بریشان رسید
نه کس روی ایشان ز نزدیک دید
تو گفتی که بادند بر روی آب
از آتش دل و پای و دست از شتاب
ز هر گونه ای خوردنی بی شمار
همان جامه هایی که بد دلپسند
از آن رام تر شد دل سست پای
به تندی و رزمش نکردند رای
ز باجی که آن کس ندارد به یاد
گذر کرد بر کوه شار و سپاه
چو بفروخت از چرخ گیتی فروز
به کوهی رسیدند با هول و بیم
سپاهی برو گوش ها چون گلیم
برهنه تن و مرد با تاو و توش
بپوشیده تن را بدان هر دو گوش
سخن ها پر از رنگ و بوی و نگار
هم از تخت جامه دو صندوق پر
پذیرفت ازو هدیه ها شاهشان
چو لشکر گذر کرد بر پیش کوه
به دیدار ایشان شدند آن گروه
چو بهمن چنان جانور را بدید
لبان از شگفتی به دندان گزید
سخن بر زبان ها تو رانی همی
سپاس از تو دارم به چندین هنر
که فرمانبر من شد این جانور
از آن مشک کز گربه خیزد سیاه
برفتند از آنجا دو روز دگر