بخش ۴ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و رسیدن برزین آذر را
ایرانشان ابن ابی الخیرچو برزین در آن بیشه شد با سپاه
ز تنگی پراکنده تر شد سپاه
پیاده ز گیلان یکی نیکمرد
به رستم به بیشه درون بازخورد
ازو خوردنی خواست آن نیکمرد
سر سفره بگشاد و رفتی نکرد
برون کرد نان چند پیشش نهاد
چو خورده شد آنگه زبان برگشاد
چه مردی بدو گفت جایت کجاست
دویدن در این بیشه بهر چراست
بدو گفت کز لشکر بهمنم
سپاهی فراوان نه تنها منم
کنون شاه برزین یل را به بند
به داد بسته تن مستمند
به ماهان دزش برد خواهیم بست
ندیدیم از آن دز که بسته برست
که بهمن چه دارد ازین مرد کین
نماینده پاسخ چنین باز کرد
که بهمن برین مرد ناساز کرد
به کابل فرامرز یل را بکشت
که این نامور را پدر بود پشت
پدر بود و پشت و دل خسروان
که در بند بهمن دلش نال گشت
که همواره ماند به گرم و گداز
چنان شد که رویش ابی رنگ شد
کزین سان بود پور هم نام من
پسر کشته زار و نبیره به بند
همه دوده را زو رسیده گزند
که پیل و سپاه اندر آمد به تنگ
چو رستم بدید آن سپه را بجست
بجست و سپر را گرفت او به دست
دوان گشت و چون باد بگرفت راه
به تندی یکی بانگ زد بر سپاه
فرو ماند یکباره لشکر ز کار
ز هولش بسا مرد کاندر رمید
ز لشکر برون تاخت چون تندباد
به رستم چنین گفت کای دیوزاد
به شاه آگهی آمد از کار تو
درین بیشه دزدی و کردار تو
کنون ره تو بر لشکر شه زنی
تو باشی در آن پادشاهی سری
رها گردی از دزدی و ره زدن
چو بشنید رستم بخندید و گفت
که همواره با درد و بادی تو جفت
رها کن تو برزین یل را ز بند
وز آن پس برو با سپاه ارجمند
ز گفتار او تند شد مرد رام
بزد بر سرش خشت زهر آب رنگ
چنان دید رستم برافراشت یال
یکی و یله زد کای سگ بدسگال
بزد خشت و بگذاشت گیلی سپر
گذر کرد و اندر درختش بدوخت
گریزان همی شد سپه پنج میل
بماندند بر جای برزین و پیل
ز رفتار او گشته هامون ستوه
دو دندان به سان دو سیمین ستون
گرفته سر و تن به آهن درون
فرو ماند خیره سرافراز تور
به اندیشه اندر بمانده ز دور
شکوه آید از هر چه نادیده ای
شگفت آید از هر چه نشنیده ای
برافراخت یال آن دلیر جوان
بدو گفت برزین که ای پهلوان
همانگه زد اندر رسن هر دو دست
فرود آمد از پیل چون شیر مست
چو رستم بدید آن چنان کتف و یال
چنان پهلوانی بدان شاخ و بال
تو شاهنشهی من ترا چون رهی
مرا کرد ازین سان نزار و نژند
ببین تا یکی چاره آری به جای
که گردد ز بندم رها این دو پای
همانگه بشد شادمان مرد جنگ
بیاورد از آن بیشه دو پاره سنگ
یکی زیر بنهاد و دیگر به دست
بزد سنگ و آن بند بر هم شکست
وز آن پس به غل گران چاره کرد
ندانست کان چون توان پاره کرد
بدو پهلوان گفت کای نیک یار
دوان رفت و آهنگر آورد مرد
ز گردن همان غل او پاره کرد
بدو پهلوان زاده گفت ای دلیر
چنان به که ایدر نمانیم دیر
ز ساری سوی ما کشد او سپاه
به ساری نشسته ست با نای و هوش
چو داند ز کینه برآید به جوش
مرا و ترا گر بیارد به چنگ
که از جم و لشکرش ترسان مشو
سپه گر بیاید ز پس گو بیای
ز گردون رسیده به هر دو ستم
همی هر زمان خوردنی نو به نو
ز تاراج و از سیستان سوختن
وزان سالخورده سرافراز باب
کش اندر قفس بود آرام و خواب
که آواره گشته به روی زمین
وزان بی کران بند و زندان خویش
شدن ناامید از تن و جان خویش
زمان تا زمان بیم کشتن بدی
ز خویشان کسی پیش من نآمدی
دو تا نان مرا خوردنی بود و بس
ازین سرگذشت آن سرافراز مرد
شب و روز از آن سان همی یاد کرد
ز بس کینه رخسار بی رنگ شد
همی گفت اگر زنده مانم به جای
شبانروز از این سان همی زیستی
بیاکنده دل را به کین سپاه
به مغز اندر افکنده آزار شاه
پراکنده بر تارکش تیره خاک
برو جامه و سینه را کرد چاک
به سالار ساری چنین گفت مرد
که پیشم تو آوری این رنج و درد
ز کردار تو من بمانم ز کام
چه گویم چو بیرون شد آهو ز دام
بحست آن همه بیشه و رودبار
پیاده به بیشه درون مرد رفت
پی هر دو بیرون کشید از نهفت
بخش ۴ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و رسیدن برزین آذر را - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید