بخش ۵ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و به هزیمت شدن لشکر شاه بهمن - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۵ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و به هزیمت شدن لشکر شاه بهمن
ایرانشان ابن ابی الخیربرفت و بدید او دو شیر دژم
به زیر درختی نشسته بهم
بیامد به سالار ایرانیان
که آنک نشسته دو پیل ژیان
سپهبد ز شادی در آمد به اسب
بیامد به کردار آذرگشسب
چو برزین آذر سپه را بدید
سر انگشت خود را به دندان گزید
همی گفت شد بخت با من درشت
نه نیروی پای و نه نیروی پشت
دلش باز داد آن سرافراز گو
بدو گفت شاها از ایدر مرو
تبر برگرفت و دو خشت گران
یکی حمله کرد او بر آن سروران
تنی چند را بر زمین خوابنید
چو جم آن چنان دید پیشش دوید
چه بودت بدو گفت کاین کار چیست
چنین داد پاسخ که من یک تنم
کنم تیره خورشید و ماه ترا
یکی آتش از دل برافروخت جم
کزان لاله گون شد رخ لشکرش
به تنها برآمد چنان نره شیر
که نگذاشت کس را ز بالا به زیر
از آن زخم نامد مر او را گزند
سر و ترک او دور کرد از تنش
در افتاد سالار از باره زیر
ازیشان یکی نیمه گشتند باز
که ما بندگی را ببسته میان
گنه شان نکرد از بزرگی نگاه
نه آنی که هرگز گناهت نکرد
نخست از گناه خود اندازه گیر
چو پاداش یابی ز سر تازه گیر
به ساری کجا مانده بود این سپاه
همی بود در بیشه با یار اوی
شب و روز نخجیر بد کار اوی
که چندین چه باشیم با درد جفت
درم مرد را بهتر از مام و باب
درم دار از آهو به یکسو شتاب
ز ما برنگشتی ازین سان سپاه
چنین پاسخش داد کای پهلوان
بدین غم چه داری تو خسته روان
نه همواره مردم توانگر بود
نه با شاه پیوسته لشکر بود
نه مردم بود هر گهی تندرست
نه نیرو بماند چو تن گشت سست
نه چون گشت بیمار مردم بمرد
گشاده شود باز چون یخ فسرد
جهان بر غم و شادمانیست باز
به یکسان نماند به کس بر دراز
چو مردم ببندد دل اندر شکیب
زمستان و از پس بهاران چه خوش
در این ده مرا هست لختی زمین
به جانت که دیگر ندارم جزین
به دینار پنجه ز من خواستند
بدان تا ببخشی بدان سروران
ز گفتار او پهلوان گشت شاد
بخندید و گفت آفرین بر تو باد
کرا باشد از چون تو مردی گله
ز دندان تو چیزی برون آوری
چراغی که بر من بتابد به مهر
به از شمع رخشان برآید به چهر
گلیمی که بر من بپوشی تو راست
به از دیبهی کان ترا دل نخواست
به رستم چنین گفت کای نیکدل
مخور غم که از تو بماندم خجل
ببین این دو گوهر که دارم به گوش
کزو خیره شد هوش گوهر فروش
دو دیگر که دارم به بازوی راست
فزاید بها سی هزار و نه کاست
بدانگه که بهمن نشاندم به پیل
ز لشکرگهش رفته بودم دو میل
که هست آن درین مرز و این کوهسار
از ایدر سوی گنج لشکر کشیم
ز خاک آن نهانی گهر برکشیم
بدیشان ببخشیم هر گونه چیز
بگفت و هم اندر زمان برگرفت
به سه روز ره بر سر گنج گرفت
ز کهسار خارا چه ببرید سنگ
برون کرد ازو گوهر لعل رنگ
که خیره بماند اندر آن انجمن
سپه را چو از گنج روزی بداد
همان روز از آن کوه برگشت شاد
به ساری سوی استوان نامه کرد
چو مشک سیه بر سر خامه کرد
چنین گفت کای مرد با هوش و سنگ
چو نامه بخوانی مشو با درنگ
تو با لشکر خویش پیش من آی
اگر نیکویی خواهی از من مپای
چو برخواند آن نامه استوان
به پاسخ چنین گفت کای پهلوان
چو من بسته بر پیل دیدم ترا
به جان و روان برگزیدم ترا
به دل گفتم ای کاش چندان سپاه
که این پهلوان را رهانیدمی
چو با او برابر نبودم به رزم
که شد بند آن پهلوان را کلید
کنون هر چه من خواستم یافتم
ببودی بدین مرز و این کشورش
همه کار از ایدر همی ساختی
چو برزین ازین کار آگاه شد
همه کام و رایش سوی راه شد
به ساری در آمد سبک با سپاه
پیاده به پیش اندرون استوان
همی رفت شادان و روشن روان
به ایوان درون بردش از راه دور
همانگه بیاراست بزمی چو سور
سر سرکشان چو شد از باده مست
بخفتند و خفته به آزاده مست
چو از خواب نوشین بپرداختند
چنین گفت با پهلوان استوان
سپه خواند باید ز دشت و ز کوه
بخوان تا بیاید گروها گروه
نباید که تا تو نهی شام پیش
خورد چاشت بر تو بداندیش پیش
سبک پاسخش داد کای نیک یار
تو دانی سر و کار این کوهسار
ز من نامه ها کن سپه را بخوان
کسی کو نیاید به زه کن کمان
پس آنگه بفرمود تا شد دبیر
نبشت او بسی نامه ها سوی کوه
ز برزین با رای و فر و شکوه
چو فرمان به نزد تو آید مپای
ابا لشکر و ساز و برگ و اندر آی
که یزدان پیروزگر یاز ماست
ببخشود بر ما کنون کار ماست
هر آن کاندر آید ببخشمش گنج
نمانم که باشد ز چیزیش رنج
هر آنکو بپیچد سر از رای ما
مگر بیخ او زین جهان برکنم
به ساری بسی لشکر انبوه شد
کزان کوه هرگز نیامد به زیر
پس از ویشکوه انجمن شد سپاه
کجا شرم زن داشت تخت و کلاه
ز کوه آن چنان لشکر انبوه شد