بخش ۶ - داستان اندر رفتن برزین آذر به رزم شاه بهمن به خون خواستن پدرش - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۶ - داستان اندر رفتن برزین آذر به رزم شاه بهمن به خون خواستن پدرش
ایرانشان ابن ابی الخیردگر هفته فرمود تا استوان
سوی عرض بردند پیر و جوان
خود و رستم از شهر بیرون شدند
ز دروازه بر راه هامون شدند
برآمد ز لشکر دلاور سوار
دو ره ده هزار و دگر دو هزار
دل پهلوان زان سپه شاد گشت
ز گنجش همه لشکر آباد گشت
وزان روی برجست لشکر به راه
همی رفت تا بلخ نزدیک شاه
چو شاه آگهی یافت از کار جم
به دلش اندرون لشکر آمد ز غم
ز برزین آذر که از بند رست
بخایید بهمن ز غم پشت دست
به دانا بگفت ای خردمند پاک
چنین پاسخش داد کای شاه زوش
نکردی به گفتار این بنده گوش
زبان ها به لابه بیاراستیم
به پیش تو ای شاه بر پای خاست
به یادت چنان جام می را بخواست
رها کرد از بند تو بی سپاس
بدو گفت کاکنون یکی چاره ساز
که او را به دام اندر آریم باز
چنین گفت کای شاه گردنکشان
هر آن مرغ کز دام دارد نشان
دگر باره ناید به دام اندرون
ازین به یکی چاره باید کنون
یکی نامه باید به دستان سام
فراوان به خوبیش دادن پیام
بدان تا نویسد بدو نامه ای
بفرمود بنویسد این نامه را
بدان ای پدر کاین نشیب و فراز
همی بگذرد گر چه ماند دراز
پشیمان شود مردم از کار بد
که روز و شب از پیش یزدان پاک
همی روی خود را بمالم به خاک
ولیکن تو دانی که فرجام کار
چه کردم به جای تو ای نامدار
به جای چنان پاک تن دختران
همان سیستان کز من آباد گشت
همان گنج بیت العروس تو باز
نیامد ز من جز یکی بد خوبی
که برزین یل را ز بند گران
کشیده سر از راه گیهان خدیو
به یزدان که این گیتی آراسته ست
اگر بدو بدو دل مرا خواسته ست
بدان بند کردمش تا چند گاه
بماند به بند اندرون بی سپاه
جوان آنگهی داند از نیک و بد
که از بند و سختی به جایی رسد
چو فرتوت گردید و نیروش سست
پس آنگه بداند که چون بد نخست
به یاد آیدش ارج تاج و کلاه
چو مرغی کجا گشت بی بال و پر
بداند کش از پر بدی دست و فر
ترا دادم آگاهی از کار اوی
بر او نامه ای کن سزاوار اوی
بگویش که گر سر بتابی ز راه
ز هرچ آید از خویشتن بین گناه
همی زین و آن خواسته بستدی
همی باش با او به بیشه بهم
تو ای زال با سنگ و با رای و گنج
ببین تا چه دیدی ز ما درد و رنج
چه دارند از تیغ تیزم نشان
نوند آمد و نامه دادش به زال
چو برخواند نامه خداوند سال
به بانوگشسب اندرون بنگرید
که آید به گفتار من باز جای
ندانست کو نیست آن تند دیو
که بگریزد از نام گیهان خدیو
نه آن میوه دارست کوتاه دیر
ز هر سنگی آید ز بالا به زیر