بخش ۷ - نامه فرستادن زال پیش برزین پسر فرامرز - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۷ - نامه فرستادن زال پیش برزین پسر فرامرز
ایرانشان ابن ابی الخیریکی نامه ای او به برزین نوشت
فراوان بدو اندرون خوب و زشت
سر نامه از پیر فرتوت مرد
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
ز دستان که سالش بود هفتصد
گذشته به سر بر بسی نیک و بد
بدان ای سرافراز فرخ پسر
که گشته ست از آزار تو تاجور
پشیمان شد از کار و کردار خویش
از آن تندی و تیز گفتار خویش
ز زندان و بند تو تشویر خورد
تو گویی که با تو بهم شیر خورد
به نرمی و خوبی سخن برگشاد
به دادار سوگندها کرد یاد
که گر تو به نزد من آیی به گاه
به گفتار دشمن نگردی ز راه
همان گنج و فرمان و لشکر دهم
به جای تو من بد ندارم به دل
از آن بد که رفته ست هستم خجل
تو نیز ای سرافراز فرزند من
بیایی و از دل کنی دور کین
نباید که این برنتابد زمین
مده دیو را بر دل خویش راه
مکن خویشتن را و ما را تباه
گر آن سرکشی دور کردی ز تن
بماندی به ما این بزرگ انجمن
ازین خم شدن بار او کم شود
چراغی که از شمع کمترش نور
همه کس مبیند مر او را ز دور
زبانی که گفتار او نرم گشت
همانا که هنگام این کین و خون
تو ایدر نبودی ندیدی که چون
کدامین زمینست و کوهست و دشت
کدامین سپاهی که پنجه هزار
نگشته ست در رزم آن نامدار
نمانده به گیتی یکی دشت جنگ
که از زخم تیغش نشد لاله رنگ
سرانجام را تا چه دید او ز شاه
همانا تو دیدی که جایم چه بود
ز بالا و از زیر پایم چه بود
تو نیز ار چه بسیار کوشی به جنگ
سرانجام گردد جهان بر تو تنگ
که شاهان به فرمان کیهان خدای
و گر پیش او آیی از داد و دین
بزرگی نباشد چو تو بر زمین
دگر رستم تور را با خود آر
که گردد به بخت تو او کامکار
ازین پند مگذر تو ای نیکبخت
اگر اژدها خفته بینی به راه
تو دنبال او مسپر ای نیکخواه
تو اگر تو بشورانی این روزگار
به یکباره از ما برآری دمار
چراغی که گردد ز خشکی نژند
به روغن برافروخت باید بلند
چو نامه به مهر اندر آمد بداد
فرستاده برگشت و آمد چو باد
به بهمن رسانید و دانا بخواند
ز پندش جهاندیده خیره بماند
که این پند نامه بیاراسته ست
بجست او به پیغام ها برتری
مر آن نیک پی مرد پیروز را
به برزین رسان نامه من چو باد
از آن پیشتر کو به نیرو شود
بگو از من او را فراوان امید
به ساری در آمد چو مرغی به پر
در آمد زمین را ببوسید و گفت
که با پهلوان آفرین باد جفت
بدو گفت کای مرد تیره روان
نه آنی که کردی تو با من فریب
به دریا کنار ایستاده ست دیر
به گفتار تو من ز دریای تند
برون آمدم تا فتادم به کند
ترا گر نه آنستی ای بد نشان
نه من آن کنم کز شما دیده ام
از آن پس که چندین بلا دیده ام
درین باره ام داستانی نکوست
زخم آن برآید که هم اندروست
کنون پیش تو هستم ایدر به پای
تو آنی که بادافره آری به جای
چو نامه بدید و به خواندن گرفت
ز دو دیده گوهر فشاندن گرفت
سرش پر ز کین گشت و پر کیمیا
فرستاده را گفت کز بخت شور
به دام اندر آید دگر باره گور
میان من و تو به جز تیغ هیچ
نباشد کنون رزم را کن بسیچ
بدان تا بدانی که از تهمتن
چنان چون فرامرز یل را به دار
به دارت کنم زنده ای شهریار
سوی بهمن آمد به کردار باد
چو بهمن بخواند آن سخن های سخت
به دستور گفت این سگ دیوچهر
نخواهد نمودن به ما روی مهر
چه چاره سگالیم کان بدنژاد
چو پیروز باشد بگردد ز داد
که بر انجمن سر کسی کن به پای
سزاوار او افسر و گنج و اسب
ابا خواهر و مرزبان و تخار
چو آمد به سوگندشان بند کن
ازین رای شد شاد دل شهریار
از اسب و ستام و قبا و کلاه
چنین بود نامه که ای نیکخواه
که این نامه از شاه با داد و مهر
که با تو بسی راز دارم نهان
چو نامه بخوانی سوی من گرای
به راه اندرون هیچ گونه مپای
بخواند و پس آنگه بر زال برد
بدو گفت کز رفتنت چاره نیست
ترا سختی و رنج یکباره نیست
هر آنچ او بفرمایدت پیش بر
ز فرمان او نیست ما را گذر
برون رفت با لشکر از نیمروز
نه شب رام گشت و نه آسود روز
بر او راه اندیشه کوتاه شد
وزان پس چو در بلخ بامی رسید
به دیدارشان شاد شد شاه گو
که همواره بادی تو پیروز بخت
به تو شادمان کشور و تاج و تخت
جهان سر به سر در پناه تو باد
به فرمان تو بسته دارم میان
برآورد و بنشاند بر تخت و گفت
که راز جهان بر تو نتوان نهفت
تو آگاهی از کار برزین که بند
نه کشور همی سود دارد نه گنج
ترا رنجه باید شدن پیش اوی
که تو آگهی از کم و بیش اوی
به گفتار خوب و سخن های گرم
مگر گردنش را توان کرد نرم
به گفتار شیرین ز سوراخ مار
ز من هر چه دانی تو او را بگوی
بگویش که بر ما بلندی مجوی
سپردن به بیهوده دنبال مار
دل ار چه درشتست گفتار گرم
کند نرم و دارد دو دیده ز شرم
سبک سر همیشه به خواری بود
و گر چه بلند آتشست و درشت
چو پیش آییم پیشت آیم دوان
سپه را تو باشی همی پهلوان
گر از رای تو نیز گردن کشد
زبان ده تو ما را به سوگند سخت
به دارای گیهان و اورنگ و تخت
که چون او به گفتار تو نگرود
ز پیمان و بندت به یکسو شود
نسازی تو با او نه خویشی کنی
گر او رزم سازد تو پیشی کنی
که من هر گهی لشکری بی کران
وزآن پس بفرمود استا و زند
به سوگند مر هر یکی را ببست
چو سوگند خوردن شد آیین تو
که مردم ز سوگند خوردن شکست
شهنشاه کرکوی را پیش خواند
وزین در فراوان سخن ها براند
که خرخیر را سر به سر شاه بود
سواری که هنگام رزم و نبرد
ز دریا برانگیختی تیره گرد
بدیشان سپرد آن سپه چل هزار
سپه را سلیح گران داد و اسب
بدارید و از رای او مگذرید
چو خواهید کز گنج ما برخورید
ز دل کرد خواهد برون خون گرگ
که من هر یکی را یکی پای رنج
که گفته ست دستور با شاه بس
و گر باز پاسخ چو زین آورد
سخن ها هم از راه کین آورد
ز من اسب و ساز و سلیحست و گنج
ز لشکر همه کوشش و رزم و رنج
سر سرکشان را بسی هدیه داد
ز دینار و اسبان تازی نژاد
وزآن پس یکی لشکر آراست باز
سیه مرد را داد و گفت این سپاه
پیاده فزون باید ای نیکخواه