شمارهٔ ۱۰۱
گفتم که دلم همچو تو یاری گیرد یا دست من خسته نگاری گیرد بگشای دو زلف بی قرارت صنما تا این دل شوریده قراری گیرد

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گفتم که دلم همچو تو یاری گیرد یا دست من خسته نگاری گیرد بگشای دو زلف بی قرارت صنما تا این دل شوریده قراری گیرد
کنون عمری که سرگردان عشقم غریق بحر بی پایان عشقم علاج درد ما را چاره ای ساز ز الطافت که من نالان عشقم خدا را با طبیب من بگویید نداند هیچکس درمان عشقم ندارم اختیاری بر دل خویش کنون ...
بس بگردید و بس بگردد هم چرخ سرگشته و نگردد کم دیده بگشا که آسیای فلک نیست هرگز قرار او یک دم شاد دارد دلی ولیکن از او کس نکرده ست حاصل الا غم نیش او بیشتر ز نوش بود بر دل کس نمی نه...
چو من آشفته آن زلف و خالم از این بهتر نظر می کن به حالم شب هجران تو بس جان گدازست تویی چون ماه و من همچون هلالم منم موری ضعیف از ناتوانی مکن یکباره جانا پایمالم به وصلت یک شبی بنوا...
بگرفت ز دست غم ملالم باشد که نظر کنی به حالم من بلبل مست در گلستان از شوق رخش چرا ننالم در حسرت آن هلال ابرو ای دوست ببین که چون هلالم آشفته به عشق آن پری رو مشتاق بدان دو زلف و خا...
عمریست تا من از جان حیران آن جمالم بگرفت بی رخ او از جان خود ملالم دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپوی در بحر غم گرفتار در جستن وصالم کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش روی کاندر هوای ...
چرایی اینچنین فارغ ز حالم ز درد هجر تو تا چند نالم ز من پرسی که چونی جانم ای جان گرفت از جان خود بی تو ملالم به هجرانم بگو تا کی کنی قید شبی ننوازی آخر از وصالم ز آه سوزناکم زلف خو...
آخر نظری فکن به حالم از دست فراق چند نالم بفرست خیال تا ببیند کز جور غم تو بر چه حالم گفتم مگرت به خواب بینم شوق تو نمی دهد مجالم جستیم هلال در شب عید ابروی تو گفت من هلالم بازآی ک...
چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم کبر یک سو نه و یک شب ز در وصل درآ تا جهان بین جهان در کف پایت مالم همچو خال سیهت حال تباهست مرا زآنکه پیوسته گرفتار...
تا هست نظر بدان جمالم یک لحظه نرفت از خیالم در شوق دو روی چون گل تو تا چند چو بلبلی بنالم در حسرت طاق ابروانش پیوسته ز هجر چون هلالم تا چند کشی به داغ هجرم محروم چرا من از وصالم رح...
ای سر زلف تو پناه دلم چیست جز عشق تو گناه دلم در غم اشتیاق دیدارت مردم چشم شد گواه دلم چه شود گر نهی ز روی کرم شبکی وصل خود به راه دلم لشگر عشق تو فرود آمد ناگه ای جان به پیشگاه دل...
درد دل دارم همانا وصل او درمان ماست وز دو لعل آبدارش آتشی در جان ماست آنکه بر حالم نسوزد آن دل بی رحم تست وآنکه با سر می نیاید محنت هجران ماست با طبیب درد ما گوی ای نسیم صبحدم آنکه...
در باغ بدیدم صنمی سیمین خد کز غایت حسن طعنه بر گل می زد گفتم بگذار تا ببوسم پایت گفتا نتوان ز دست هم صحبت بد
تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلم تا من مگر ز مهر و وفای تو بگسلم جان و جهان فدای غمش کرده ام ولی جز آه و ناله نیست ز دلدار حاصلم گر دوست غافلست ز احوال زار من ای دل گمان مبر که من از...
چو بلبل در هوای گلستانم که باشم دایما با دوستانم اگر نه عشق گل باشد زمانی نبیند هیچکس در بوستانم به عشق آن گل سیراب بینی که با دستان چنین هم داستانم دلم جز روی گل رویی نخواهد قسم ب...
تا هست به عشق تو توانم تا هست مرا رمق ز جانم دست از غم تو چگونه دارم ای مونس و راحت روانم جانست مرا رخت خدا را صبر از تو بگو که چون توانم از درد شب فراق باری چون چشم خوش تو ناتوانم...
من ز هجران تو سرگشته و سرگردانم به چه رو من ز سر کوی تو سر گردانم به سر کوی وفای تو بتا در طلبت همچو گویی من غمدیده به سر گردانم آسیاب نظرم تا به کی ای جان ز فراق شب همه شب به غم ا...
اگرچه سوخت در غم استخوانم علاج درد هجرانش ندانم مرا عمریست تا در دل غم اوست از آن درد ای عزیزان ناتوانم ترحم بر من بیچاره فرضست که از عشق رخت زار و نوانم چو سرو قد او از چشم جانم ر...
بلبل صفت از عشق تو فریاد زنانم ای دوست بجز مدح و ثنای تو ندانم من دم نزنم بی تو و یاد تو از آن روی در همت عالی همه نیکست زبانم چون سوسن آزاد که او جمله زبانست بر یاد تو سرتاسر دل ج...
من تو را یار خویش می دانم همچو مرهم به ریش می دانم چون نداری عنایتی سوی ما این هم از بخت خویش می دانم بی رخت گل ز خار نشناسم بی لبت نوش نیش می دانم از جفا کم نمی کنی چه کنم من وفا ...
ز سوز عشق رخت آتشیست در جانم که جز وصال تواش چاره ای نمی دانم به بوستان وصالت چو بلبلی مستم ولی ز شوق جمالت هزار دستانم اگر تو شوق من و حسن خود نمی دانی به جان تو که من اخلاص خویش ...
چو سروش گر به آب دیده شانم روانش جان چو گل بر سر نشانم چه کردم جز وفاداری که دایم ز جان زهر فراقت را چشانم نگارینا خبر داری که هر دم برد خیل خیالت مو کشانم خیالت گر شبی مهمانم آید ...
در جمال رخ تو حیرانم در دو زلف تو دل پریشانم چون نشستی درون دیده ما گوهر اشک بر تو افشانم تو طبیب دل منی به جهان از تو باشد دوای درمانم خود ز لعلت دوای من نکنی لاجرم من به درد درما...
آنکه درمان برنتابد درد بی درمان ماست وآنکه سامانی ندارد حال بی سامان ماست آنکه شیدایی شد ای دلدار بر روی چو ماه گر بدانی همچو زلفت بخت سرگردان ماست خاک پایت گشته ام تا چند بر بادم ...