در منقبت امام رضا (ع)
باشد زبان خامه من وحی ترجمان از فیض مدح حضرت سلطان انس و جان شاهنشهی که در نظر دید برتر است قدر غبار درگهش از اوج لامکان تا هست تشنه است به خون عدوی او بیرون فتاده است ازان دشنه را...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
باشد زبان خامه من وحی ترجمان از فیض مدح حضرت سلطان انس و جان شاهنشهی که در نظر دید برتر است قدر غبار درگهش از اوج لامکان تا هست تشنه است به خون عدوی او بیرون فتاده است ازان دشنه را...
گشتم زلطف حضرت بی چون ذولامنن مداح برج مهر امامت ابوالحسن بر لوح دل چو جوهر آیینه خشک باد باشد به غیر منقبت او اگر سخن شاها شکست قهر تو بال و پر پری آدم شد از مهابت شمشیرت اهرمن آن...
الهی ره نما سوی خود این مدهوش غافل را ز دردت جامه زیب داغ چون طاووس کن دل را برد بی طاقتی از عالم هستی برون دل را تپیدن بال پرواز است مرغ نیم بسمل را تب عشقت چنان در آتش بی تابی ام...
گفت امام عرش مسند قاسم خلد و جحیم آنکه بر فرقش برازنده است تاج انما کادمی در خواب باشد تا به قید زندگی است می شود بیدار چون زین قید سازندش رها اهل تغییر از هر آن چیزی که می بینی به...
بنام فروزنده ماه و مهر فرازنده بارگاه سپهر ازو گشته در کار خود اوستاد اگر آب و آتش اگر خاک و باد به لطفش همه راست چشم امید اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید همه راست بر فیض عامش نظر اگر...
پند پدرانه پیش ارباب ذکا تریاق آمد گرچه بود زهرنما چون عقد گهر نصیحت تلخ مرا ماری ست که مهره باشد از سر تا پا
همچو بوی غنچه بگزینی شبی کز انزوا میروی از حرص پیش از صبح دنبال مسا رشته طول امل پابند سعیت کی شود همچو سوزن در ره همت بیفشاری چو پا هر که حق را خواند رزاق و ز مردم خواست رزق قول و...
کی به گوش او کند جا ناله های زار ما سرمه آواز شد خون دل افگار ما غنچه سان از شکوه گر لبریز خون دل شویم گل کند رنگ خموشی از لب اظهار ما می رویم افتان و خیزان در ره دردت چو گره می تو...
در بزم چو نیست گفتگوها به صواب در بستن لب دیده دلم فتح الباب هر جا که بود زان درازی چون موج لبریز خموشی است دهانم چو جناب
ز میرزا ابوالخیر والا نژاد گلی در ریاض نجابت شکفت به هر سوسو نسیمی کز آن گل وزید غبار کدورت ز دلها برفت چو خورشید نور جمالش بدید رخ خویش در پرده شب نهفت لب غنچه و گوش گل در چمن به ...
تعالی الله ز رخش باد رفتار که زیبد گرد راهش بوی گلزار به رفتن چون نسیم است و به تک باد به تن قاف و به صورت چون پریزاد نسیم آسا خرامش دلپسند است ز جستن جستنش آتش بلند است عجب از تند...
ز دامنی که دم صبح بر جهان افشاند جهان فیض بر این تیره خاکدان افشاند رعونت قد او دید شعله وز شرار نثار رهگذرش خرده های جان افشاند شد آتشم ز سر آستین چو شمع بلند سرشک گرم ز بس دیده ا...
نماید جلوه عکسش ز بس بیتاب دریا را بلرزد عضو عضو از قطره چون سیماب دریا را رسد فیض دگر زاهل نظر کامل عیاران را فلک سان محشر کوکب کند مهتاب دریا را غبار آلوده سازد صحبت دیوانگان دل ...
دل خون شدم از نگاه دزدیدن تو وز دامن اختلاط بر چیدن تو از لذت آشتی خبر یافته ای پیداست ز لحظه لحظه زنجیدن تو
جواب ناله ام را کی دهد چشم سیاه او که سنگ سرمه باشد کوه تمکین نگاه او علو همت آن کس را که دارد گرم زرپاشی جهان چون پنجه خورشید زید دستگاه او بود زیبنده لا شوق دیدار تو آنکس را که چ...
نیست آسان چاره دیوانه گیسوی او در دهان مار باشد مهره بازوی او چون گره از طره مشکین گشاید در چمن کز شمیم گل غبار آلود گردد موی او آنکه بال سرعت رنگش ز ضعف تن شکست می برد همچون حنا ا...
بس که سنگینم ز بار غم به راه جست و جو همچو سوزن می روم در نقش پای خود فرو درنیابد غیر خود در دیده یکرنگیم می شوم با آن بت آیینه رو چون روبه رو زنده گر دارد دلم از نکهت زلفش چه دور ...
صحبت بی نفاق یاران کو گل بی خار این گلستان کو مرض بیغمی شفا طلبست آب نیسان چشم گریان کو سر و سامان عاشقیم کجاست سر گرفتم بجاست سامان کو از شراب و کباب محرومیم دل بریان و چشم گریان ...
نه همین پیچد به خود از شوق رویت موی تو نعل در آتش بود بر روی تو ابروی تو با رخش ای گل مزن زین بیش لاف همسری رشک نگذارد که بینم رنگ هم بر روی تو حال عالم را توان دریافتن از فیض فکر ...
حسن از تاب و تب است از شعله دیدار او رنگ را آتش به جان افتاده از رخسار او خانه تن راست از باد نفس بیم زوال خواب راحت کی سزد در سایه دیوار او
صفا دارد ز بس اندام سیمین سمین او بریزد سیل آب گوهر از کوه سرین او چرا در عالم یکرنگی از رنجیدنش رنجم که خط سرنوشت من بود چین جبین او
دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال او کشیده سر ز آب جوی چاک دل نهال او شود هر گاه در چشم تصور جلوه گر ترسم که تیغ موج خون دیده آید بر خیال او
آنکه شور صد قیامت بود با خلخال او همچو نقش پا دلم افتاده از دنبال او از سر خود هر که در راه طلب برداشت دست چون دو نقش پا دو عالم ماند در دنبال او
ای شوخ قوشجی که ز بیداد خوی تو اغری دویده باز نگاهم به سوی تو چشمی سیاه کرده همانا به روی تو هر حلقه ای که گشته نمایان ز موی تو دور می اش ز حلقه ماتم دهد نشان بزمی که نقل او بود گف...