شمارهٔ ۳۶۸
جویای تبریزیچشم از عارض او خون جگر اندودست
دل سراسیمه زلفش چو شرر در دو دست
نیست جز آینه صورت بی رنگی او
آنچه در دایره کون و مکا ن موجودست
ناصحا پاک سرشتا زدل غم زده ام
دست بردار که این آبله خون آلودست
قصر هستیش به امداد هواها برپاست
چون حباب آنکه به یک چشم زدن نابودست
دیده از هر نگهی بی گل رویش جویا
جام خالی به دل غم زده ام پیمودست
