شمارهٔ ۴۸۷
جویای تبریزیسراپا را چو در رخت زمردفام می پیچد
به خود چون تاک سرو از رشک آن اندام می پیچد
حیا دارد لبش را این قدرها کم سخن با ما
چو برگ غنچه از شرمش زبان در کام می پیچد
چو عکس لعل او در ساغر می آتش اندازد
ز بی تابی به خود گرداب آسا جام می پیچد
شکست امروز خم از سنگ جورش محتسب را بین
که بر بی دست و پایی با هزار ابرام می پیچد
گلوی تر نسازد باده جویا دور از آن محفل
میم گرداب سان بی لعل او در کام می پیچد
