شمارهٔ ۲۹۳
دختر رز خلف سلسله بیهوشی است توبه از می به حقیقت گله بیهوشی است آن گرانمایه متاعی که ز خود می جویی با خبر باش که در قافله بیهوشی است پی به مقصد نبرد سلسله برپای شعور طی این بادیه ب...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دختر رز خلف سلسله بیهوشی است توبه از می به حقیقت گله بیهوشی است آن گرانمایه متاعی که ز خود می جویی با خبر باش که در قافله بیهوشی است پی به مقصد نبرد سلسله برپای شعور طی این بادیه ب...
جوش اشکم از شفق بر آسمان خوناب ریخت شیشه رنگم شکست و بر زمین مهتاب ریخت پرتوی از آتش خوی تر بر کهسار تافت از دل خارا شرر چون قطره های آب ریخت دور از آن خاک سر کوبسکه می پیچم به خوی...
همین نه مصرع موزون تراقد دلجوست که خط پشت لبت حسن مطلع ابروست شب فراق تو خوناب اشک سیلابی است که کبک را به سر کوهسار تا زانوست به جنبش مژه چشمت گشود عقده دل برات خرمی ما به شاخ این...
با اسیران نازها امروز زنجیر تو داشت حلقه از چشم بتان زلف گرهگیر تو داشت بعد مردن هم نشد کم آتش دل گرچه ریخت بر سر ما هر قدر آبی که شمشیر تو داشت شرم را نازم که هر گه چهره ات را می ...
در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود خوی دل آب و هوایش سوخته بود پرتو شمع برون رفت چو دود از روزن بسکه از جوش حیا چهره ات افروخته بود رفت چون موج به سیلاب رگ ابر بهار زآنچه امشب مژه از...
شکرین لعل او مکیده ماست کوچه زلف او دویده ماست یار ما آمد و صفا آورد باده بی غش رسیده ماست مزه ما دل کباب بس است اشک خونین می چکیده ماست وحشت ما فزون زمجنون است جیب عریان تنی دریده...
دیار غربتم آنجا بود که انجمن است به هر کجا که زخود می کنم سفر وطن است هوای دیدنت از بس گرفته جا به سرم شب وصال توام هر نگه نفس زدن است چرا از چاشنی درد او بود محروم دلم که غنچه صفت...
چنان به پیش فلک نالم از غمت شب ها که خون دل می چکد از دیده های کوکب ها چو بسته خون دلم را به خویش می آرد برای خنده گشایم اگر ز هم لب ها نگاه برق گذارش چو شمع دل ها گشت شرار شعله آه...
شکر لله که هجو کس گفتن فطرت عالی مرا نه فن است نشده در هجای کس جاری تا زبانم مجاور دهن است
روایت کند سید نامدار یگانه در بحر هشت و چهار که در عهد مروانیان لعین یکی زان مکان خصومت گزین بسی آرزومند فرزند بود به فرزند بس آرزومند بود چنین نذر کرد آن شقاوت ماب که گردد ز فرزند...
لعلی آخر چه بود آواخ تو را ای کاش به بر کشیدمی آخ تو را بودی در ناسفته ز قیمت انداخت آن بدگهری که کرد سوراخ تو را
کسی ندیده ندامت ز تارک دنیا گزیدنی نبود پشت دست استغنا چو دل شکفته شود لب به خنده می آید نهان چو غنچه بود برگ عیش در دل ما نسیم باغ ازان می برد زجا که مراست به رنگ مرغ سحر بال و پر...
ساخت درد تازه محو از خاطرم آزارها می کند سوزن تهی پا را علاج خارها پرنیان شعله می بافم ز تار و پود آه می توان دریافت حالم از قماش کارها گرد کلفت بس که آید با سرشک از دل به چشم پرده...
عقلت ای شیخ بر ریا افزوده است در چشم تو هر زشت نکو بنموده است شیطان تو عقلیست که در سر داری بر گنبد ستار تو دیو آسوده است
بود به نور ریاضت همیشه دل روشن که از گداز تن است این چراغ را روغن چنان زآتش عشقش گداختم که چو شمع نماند غیر رگ و استخوان مرا ز بدن توان شنید ز آهم شمیم رخسارت چو آن نسیم که آرد به ...
بیدلی را که گلشن داغ و چمن هامون است غنچه گلبن امید دل پرخون است بید بی سرو خوش آینده نباشد در باغ آری آزادگیی لازمه مجنون است راستان را نبود ف رق زهم در باطن مصرع قد تو با سرو به ...
زبان تیغ تو در حشر عذرخواه من است شهید عشقم و لب تشنگی گواه من است نشست تا به رخت گرد خط همی نالم که آه از اثر آه صبحگاه من است بلند گشته چنان شهرت نکویی او که آفتاب پرستار روی ماه...
می تواند در نظر نقش خیال یار بست آنکه راه خواب را بر دیده بیدار بست دل نهان در گرد الفت کرده از اندک غمی بر رخ آیینه از آهی توان دیوار بست می توانم کرد عرض حال دل از هر نگاه گر زبا...
آرام تو نشانه هواداران دل است تعبیرخوابهای تو بیداری دل است صبح است ای فلک به هراس از خدنگ آه اندیشه کن که وقت کمانداری دل است بدرد عشق ره نبرد کس به گنج وصل یعنی کلید او به کف زار...
از سوز سینه مغز سرم در گرفته است باز چو شمع سوختن از سر گرفته است تیر گرفت بر سخنم کی رسد چو تیغ طبعم زره به دوش زجوهر گرفته است تا مهر اوست انجمن افروز خاطرم با شعله صحبت دل من در...
مهی که مهر رخش در ضمیر ما گرم است به التفات کرم سرد و با جفا گرم است زتاب آه جگر خستگان او خورشید سربرهنه به سر می برد هوا گرم است به دستیاری عشق تو چون فتیله داغ به هر کجا که نشین...
عالم آب است جام می زدست ما شکست چون حباب این کاسه آخر بر سر دریا شکست با سرشکم شوخی در خون تپیدن هم نماند ضعف تا بال و پر پرواز رنگم را شکست کامیاب لذت افتادگی خواهی شدن گرخوری از ...
آنچه هرگز محرم گوشت نشد داد من است وآنچه نگذشته است در خاطر ترا یاد من است ناله می گردد تکلم بر لبم از درد هجر گفت و گوی من چو نی دور از تو فریاد من است پنجه صد کوهکن پیچیده دست قد...
سرمه گردون به چشمم گرد راهی بیش نیست پیش ما آتش نژادان شعله آهی بیش نیست نیست بیرون پای دل از حلقه فرمان زلف با وجود آنکه هندوی سیاهی بیش نیست هر که در گام نخست عشق از خود می رود ب...