شمارهٔ ۳۴۵
مهربانی با خلایق پاسبان دولت است در حقیقت دل شکستن کسرشان دولت است بر شکم سنگ قناعت بند و آسایش گزین سیری از چیزی که ممکن نیست نان دولت است گر حقیقت بین شوی خون دل خود می خوری آنکه...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مهربانی با خلایق پاسبان دولت است در حقیقت دل شکستن کسرشان دولت است بر شکم سنگ قناعت بند و آسایش گزین سیری از چیزی که ممکن نیست نان دولت است گر حقیقت بین شوی خون دل خود می خوری آنکه...
قسمت هرکس ز نعمت خانه اش پیمانه ای است آنکه ز ابر رحمتش هر قطره رزق دانه ای است جوش یک رنگی ز بس با هم نیاز و ناز داشت در نظر هر شعله شمعم پر پروانه ای است بی تو دل در سینه ام افگن...
سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشت از پریشانی همی با سایه خود جنگ داشت حسن مستور تو از جامی که پنهان می زدی شمع شوخی زیر دامان پرند رنگ داشت با وجود آنکه خاک رهگذار او شدیم کینه ما...
دست در کار زن آخر نه ترا کاری هست نقد فرصت مده از دست که بازاری هست چه غم از تابش خورشید قیامت باشد همچو آه سحر آنرا که هواداری هست به هنر کوش که محبوب خلایق گردی آری آنجا که متاعی...
در حریمش دل و جان باخته می باید رفت شمع سان پای ز سر ساخته می باید رفت توبه کن تا سبک از خویش توانی برخاست آنچه اندوختی انداخته می باید رفت بخت اگر یار و مددکار شود سایه مثال پی آن...
ضعف کرد آگه از احوالم دلارام مرا رنگ از رخ رفته من برد پیغام مرا ترسم از جوش نزاکت چون رگ گل جا کند تار پیراهن به تن شوخ گل اندام مرا دام در خاکی بود هر جلوه موج مرا بگذراند بس که ...
اسرار حقیقت همگی سر مگوست با شخص مثال خون بود در رگ و پوست یعنی نجس است چون تراوید از تو تا در تو نهانست حیاتت با اوست
فشرده سایه مژگان بر آن گلبرگ تر ناخن چو آن موری که محکم کرده در تنگ شکر ناخن به رنگ غنچه کز موج هوا در باغ بگشاید دلم بگشود بر زخمش فلک زد هر قدر ناخن دو بیدل را دراندازد بهم مژگان...
در غمت بی طاقتی سیماب آسا جان ماست رفتن از رنگی به رنگی نعمت الوان ماست تا درون ما خم صهبای صدرنگ آرزوست بر جگر دندان فشردن نعمت الوان ماست بسکه برچیدیم با دامن سرشک از چشم تر مردم...
هر کجا می نیست گر گلشن بود غمخانه است سرو و گل کی جانشین شیشه و پیمانه است با زبان حال در رفتن ز خود گوید حباب همدمان در بزم یکرنگی نفس بیگانه است عاقل است آنکه که بر نادانی خود قا...
آن را که غباری به رخ از تربت طوس است در دیده اش اکلیل شهان تاج خروس است دنیا که به چشم تو بود زال کهن سال در دیده بالغ نظران تازه عروس است هر غنچه که دیدم بهم آورده لب شوق بر نقش ک...
تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوخت تا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت دودش بهار عنبر دریای رحمت است هر دل که او در آتش شرم گناه سوخت زان جلوه ای که حسن تو امشب بکار برد دیدم ستاره داغ شد ...
لقمه بی تلخی و زرد و بالم آرزوست همچو گندم یک دهن نان حلالم آرزوست تا برون آید عیار من زنقصان چون هلال تربیت در خدمت اهل کمالم آرزوست نکته سنجی با زبان خامشی دل می برد قال قال مجلس...
وقت خود را هر که بهر این و آن گم کرده است دلبر بسیار شرین تر ز جان گم کرده است نیستش در هیچ یک از حلقه الفت قرار این دل آواره مرغ آشیان گم کرده است گشت افزون نخوت شیخ از هجوم اهل ش...
از بتان مثل تو کافر ماجرایی برنخاست خان و مان بر هم زنی شوخ بلایی برنخاست بر سر کوی تو چندانی که نالیدم به درد هیچ از کهسار تمکینت صدایی برنخاست شب که راهش از خیالت بر دم شمشیر بود...
در غم شاه شهیدان زار می باید گریست روز و شب با دیده خونبار می باید گریست می کند اغیار منع گریه در یاد حسین غم دو چندان شد کنون بسیار می باید گریست سهل باشد گر کنارت تر شد از جوش سر...
آه کامشب محتسب آب رخ میخانه ریخت خون عشرت بر زمین بسیار بیرحمانه ریخت تا به دام عشق او آرام گیرد مرغ دل دیده ام از قطره های اشک آب و دانه ریخت خون آدم ریختن بر خاک پیش خوی اوست آنق...
چشم دل بگشا که جوش حسن اوست برگ برگ انجمن آیینه دار حسن اوست یک بغل چاک گریبان را کند گردآوری با دل هر غنچه گل خارخار حسن اوست عار باشد عارضش را گر دهی نسبت بگل چهره گشتن با مه و خ...
بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما را ز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را نوشتم در وصیت نامه طومار آه خود که صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را خمارم رهبر دشت فنا گردید ای ساقی...
با عمر دو روز اینهمه رعنایی چیست مغروری و مستی و تن آسایی چیست چون صورت دیوار لباسی همه تن ای خانه خراب این خودآرایی چیست
نوبهار دردم و داغت گل سودای من صد چو مجنونند پی گم کرده صحرای من چاک شد دامان صحرا از خراش ناله ام من کجا و درد هجر او کجا ای وای من لاله خونین دل دشت جنونم بی رخت داغدار هجر باش د...
حاجت هر که گذشت است ز حاجات رواست دست برداری اگر از سر خود دست دعاست مهر رویش به دل افزود زپهلوی دو زلف عکس مه چون دوشبه گشت در آیینه دوتاست مسلک عشق بود هادی ارباب طلب جاده هم راه...
کجا روم که به دردم رسید و هیچ نگفت فغان که ناله زارم شنید و هیچ نگفت چو دید شوخی شبنم ببرگ گل در باغ لب از حجاب به دندان گزید و هیچ نگفت گرفتمش سر راهی به خاک و خون غلطان رسید بر س...
مه است روی تو یا آفتاب ازین دو کدام است مزه است لعل لبت یا شراب ازین دو کدام است دو ابر و خط پشت لبت دو مطلع شوخند اسیر طور تو من انتخاب ازین دو کدام است چنان ز باده شوق تو سرخوشم ...