شمارهٔ ۳۶۳
عالم از جوش بهاران چه بسامان شده است شش جهت نام خدا یک گل خندان شده است

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
عالم از جوش بهاران چه بسامان شده است شش جهت نام خدا یک گل خندان شده است
بهر روزی دلم غمین نیست گو کمتر باش بیش ازین نیست کو پادشهی که در پی نام دستش ته سنگ از نگین نیست داد از اشکی که نیست خونین آه از آهی که آتشین نیست سرزنده عشق همچو شمعم داغم پنهان د...
به عاشقان نه از امروز بر سر جنگ است که کین ما به دلش چون شراره در سنگ است فتد ز چشم تو بر حلقه های زلف شکست به سایه خودش این مست بر سر جنگ است نفاق و تفرقه زیر سر زبان باشد نوای بز...
رقص او تنها نه گرم پیچ و تابم کرده است شعله آواز پرسوزش کبابم کرده است عشق را نازم که بهر سکه داغ جنون از همه افراد عالم انتخابم کرده است با زمین هموار گشتن در ره فقر و فنا کان ک...
هر دلی کز دست شد پابست اوست پای بست حسن بالا دست اوست سوختن صد داغ بر دل در دمی کارهای عشق آتش دست اوست ناوکش جست از دل و من بی خبر نقد جان مزد صفای شست اوست نه همین چرخ است ازو در...
چشم از عارض او خون جگر اندودست دل سراسیمه زلفش چو شرر در دو دست نیست جز آینه صورت بی رنگی او آنچه در دایره کون و مکا ن موجودست ناصحا پاک سرشتا زدل غم زده ام دست بردار که این آبله خ...
غافلی کز جور خواهی شیشه دلها شکست می رسد ظالم نخست از موج بر دریا شکست خنده کمتر کن که می میرد دل از جوش نشاط می رسد اینجا ز موج باده مینا شکست وادیی در خورد شورم نیست در راه طلب ب...
گرچه باشد در بر ما دلبر می نوش ما نیست جز ما چون کمان حلقه در آغوش ما هیچگه آواز بوی غنچه ای نشنیده ای غافلی از جوش فریاد لب خاموش ما نیست خورشید اینکه صبح و شام بینی بر افق کف به ...
در زیر فلک جای دل آسایی نیست هر جا که روی به غیر غوغایی نیست از طعن خلایق ار مفر می جویی عزلتکده سکوت بدجایی نیست
بسکه شد لبریز مهر مصطفی اعضای من همچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من ای بهارستان دین از سجده درگاه تست هشت جنت داغدار رشک هفت اعضای من یاد خاک مرقدت تا سجده گاه دل شده هست نور جبهه ...
عاشقان را با پریشانی ست پیمانی درست نقش ما بنشسته با زلف پریشانی درست حسن شوخش پرده برگیرد اگر از روی کار در جهان باقی نمی ماند گریبانی درست عاجز است از عهده تعمیر او میخانه ها بسک...
شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست پریی مثل تو در نوع بنی آدم نیست آب و رنگ چمن حسن فزاید زحیا بر گل رو عرق شرم کم از شبنم نیست قانعی را که سرش بر خط تسلیم و رضاست شادیی در دلش از ب...
به آب و رنگ حسن او چمن نیست به خوش حرفی لعل او سخن نیست به جایی می رسد هر کس ز خود رفت که امید ترقی در وطن نیست اگر لعل است اگر یاقوت اگر می به رنگ آن لب شکرشکن نیست اگر بر آسمان ر...
دوش آمد و به روز سیاهم نشاند و رفت با من نبود جز دلی آنهم ستاند و رفت بگذشت نوبهار و فزون شد جنون مرا گل تخم خار خار تو در دل فشاند و رفت شب را چسان به صبح رسانم کجا روم هر چند گفت...
شمع گل بر کرده نور چراغ حسن اوست لاله با این جوش آب و رنگ داغ حسن اوست سبزه پشت لبش موج ایاغ حسن اوست کاکل مشکین به سر دود چراغ حسن اوست آفتاب عالم آرا با وجود این آب و تاب یک گل پ...
آن نور که هر ذره ازو در لمعان است در پرده پیدایی او گشته نهان است در دیده بالغ نظران پرتو خورشید بر خاک ره افتاده آن سرو روان است تا ترک نگاه تو دگر قصد که دارد دستی زدده بر تیرکش ...
تا لبم همزبان خاموشی است سخنم ترجمان خاموشی است نگه عجز بی زبانانت ترجمان زبان خاموشی است مأمنی در جهان اگر باشد کنج دارالامان خاموشی است جنس آسایشی نمی باشد ور بود در دکان خاموشی ...
بدکاره رحمت از چه سبب چشمداشت داشت دهقان امید حاصل هر چیز کاشت داشت گفتم مگر زباده چو گل بشکفانمش می خورد و سرگرانی نازی که داشت داشت روزش مدام عید و شبش قدر بوده است هر کس نه فکر ...
گرداب بحر عشق مرا آشیانه ای است هر موج پیش همت مردان کرانه ای است از دخل و خرج آمد و رفت نفس ببین کاین تنگنای جسم عجب کارخانه ای است
ای خوش آنکس کو گلی از گلشن دل چید و رفت جلوه روی تو چون آیینه در خور دید و رفت در ره همت به پای شوق مانند حباب چشم را از هر دو عالم می توان پوشید و رفت
در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا آیینه تجلی دیدار شد مرا از بس نهان ز درد تو در گرد کلفتم رنگ شکسته رخنه دیوار شد مرا بر باد پای شوق و برون تاختم ز خویش پست و بلند مرحله هموار شد مرا...
ای زنده جهانیان ز فیض نعمت بسیار بود به خلق احسان کمت باشد کشت امید ما تشنه لبان سرسبز ز یک قطره ابر کرمت
ای فدای مرقد پاک تو سر تا پای من یا علی مولای من مولای من مولای من مظهر گل فاتح خیبر امیرالمؤمنین بندگی قنبرش فخر من و آبای من آب و رنگ زینت گلزار هستی تا شدند چون گل رعنا به گیتی ...
آنکه نتوان گشت قربانش پری روی من است وانکه بر گردش توان گردید بدخوی من است