شمارهٔ ۴
یارب چه شد آن دلبر دل سخت مرا ننواخت به وصل این دل صد لخت مرا سنگ ره وصل یار شد آخر کار این خواب گرانی که بود بخت مرا

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
یارب چه شد آن دلبر دل سخت مرا ننواخت به وصل این دل صد لخت مرا سنگ ره وصل یار شد آخر کار این خواب گرانی که بود بخت مرا
بحمدالله پس از تحمید آمد زبانم نعت پیرای محمد چو گشتم از ظهور نعت سرمست زدم بر دامن آل عبا دست ز فضل شان چو کردم نکته رانی زبان شد برگ عیش زندگانی مرا چون کردم آهنگ ستودن چو غنچه د...
تن داد هر آن کو زغمت سوز و الم را چون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را هر دم ز خجالت بود از رنگ به رنگی رعنایی رفتار تو طاووس ارم را من می روم از خویش تو سرگرم فغان باش ای ناله درین ب...
می تپد دل بس که در هجر گل آن رو مرا مضطرب شد استخوان چون نبض در پهلو مرا حسن معنی تا نمود آیینه زانو مرا شد بلند از هر سو مو نغمه یاهو مرا گر به قدر غم به فریاد آیم از بیداد عشق می...
هر کس از وضع خود گریزان گردد شاید که بری ز نور ایمان گردد باشد در دیده ها به عینه زنار از دانه چو تار سبحه عریان گردد
چو خاستی پی رفتن زجا کدام زمین که از سرشک دو چشمم نگشته آب نشین به پیش هر که رود روی تازه ای دارد کسی که نیست چو آیینه بر جبینش چین وصال دختر رز جستن است دور از عقل که هست نقد خرد ...
نوبهار است و شد از بسکه فراوان گل سرخ کوه و صحرا برد امروز به دامان گل سرخ باغ را موج صفا از سر دیوار گذشت کرده تا در چمن نامیه طوفان گل سرخ نکهت طره مشکین تو دارد زانرو به کف باد ...
بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن می کشد هرکه چون گرداب پای خود به دامن می کشد در تمنای تماشای تو چشم داغ دل از شکاف سینه همچون شمع گردن می کشد سرفرازان جهان را از رعونت چاره نیست کوه ازی...
شب که در صحن چمن آن مست مل خوابیده بود در ته یک پیرهن با بوی گل خوابیده بود هر که با قد دو تا دست از سیه کاری نداشت آه از غفلت که بر بالای پل خوابیده بود پست بود آوازه گردون ز شور ...
دل وارسته را پروای سیم و زر نمی باشد چو رنگ از رخ پرد محتاج بال و پر نمی باشد غزالان سر به صحرا داده رشکند در دورش ز هم چشمی بلایی در جهان بدتر نمی باشد نباشد طبع عالی فطرتان را اح...
شکوه عشق به پا سقف آسمان دارد به سرو آه من این قمری آشیان دارد تنی چو شمع بود در حساب سوختگان که مهر داغ به طومار استخوان دارد توان به حسن ادب پاس آشنایی داشت زحفظ مرتبه این گنج پا...
چو شوخ چشمی خود را ز روی آینه دید از آن فرنگ حیا لاله لاله رنگ چید میان چاه زنخدان او نشان یابد کسیکه پای دلش در ره هوس لغزید اسیر زلف و رخ و خال و خط به مدرس عشق بود چنانکه شناسد ...
شور آمد آمد صد مدعا گردد بلند در دل شب چون زلب نام خدا گردد بلند قمری مستی ست پنداری به پرواز آمده چون کف خاکستر ما بر هوا گردد بلند صفحه تصویر سازد پرده های گوش را چون به یاد عارض...
توصیف تو از بشر نیاید در کسوت گفت در نیاید بی معنی عشق همچو تصویر از عالم رنگ برنیاید معنی حقیقت از بزرگی در قالب لفظ در نیاید گر شوق لقای او نباشد آیینه ز سنگ برنیاید مژگان تو کرد...
جگر در تشنگی جان بخشیی کز آب می بیند دل افسرده ما از شراب ناب می بیند ز بس در گرم سیر آرزو لب تشنه وصل است دلم شد آب و خود را همچنان بی تاب می بیند کسی کو لعل آن لب را به برگ گل ده...
نجابت هر که با دولت چو خورشید برین دارد اگر بر آسمان رفته است چشمی بر زمین دارد زسودای تو بر لب هر که آه آتشین دارد به رنگ شمع محفل گریه ها در آستین دارد مباش از چرب نرمیهای خصم کی...
سوختم در یاد شمع عارض جانانه ها بر هوا دارد غبارم شوخی پروانه ها باده تا افروخت شمع عارضش را می کند موج می بی تابی پروانه در پیمانه ها هیچگه بی آه دودی از دل ما برنخاست باشد از دیو...
جویا دیدی که آن نگار بی درد هرگز به محبت دل ما شاد نکرد گرمی ز دل سخت بتان چشم مدار زنهار مکوب بیش از این آهن سرد
مرا چه حد ثنا لااله الا الله کجا من و تو کجا لااله الا الله تو آن یگانه پاکی که هستی تو بود بری ز چون و چرا لااله الا الله تویی که ذکر ملایک زشوق بندگیت بود صباح و مسا لااله الا ال...
چو دست جرأتش طرح شکار شیر می ریزد گداز اشک خون ز دیده نخچیر می ریزد چنان گرد کدورت دور ازو در سینه جا دارد که آهم بر زمین سنگین تر از زنجیر می ریزد به خاک از بس خیال صورتش با خویشت...
لبت از خود شراب می طلبد دلم از خود کباب می طلبد از می لاله گون لبی ترکن باغ حسن تو آب می طلبد هر که از شوخی تو آگاه است از درنگت شتاب می طلبد به رخش آنکه گرم می بیند زآن گل رو گلاب...
چون مصور صورت آن جان جانان می کشد دست از صورت نگاری می کشد جان می کشد قید تن جان مجرد بهر جانان می کشد یوسف ما را محبت سوی زندان می کشد این قدر دانسته چشم التفات از ما مپوش چون تغا...
بس که از حیرت به جا در اول رفتار ماند می توان رنگ از رخم چون گرد از دامن فشاند ساقی امشب کوتهی در دادن پیمانه کرد ورنه از خود رفتنم آخر به جایی می رساند بسکه لعل آبدار او لطیف آید ...
کسیکه رفتن ازین نشیه در نظر دارد به قدر طول سفر زاد راه بردارد فریب خورده دولت قرین آفتهاست زموج آب گهر کشتیش خطر دارد کسیکه آن مژه گردیده تکیه گاه دلش هزار نشتر الماس در جگر دارد ...