شمارهٔ ۴۹
از رنجش او دلم مشوش باشد بی طاقت و ناصبور و ناخوش باشد از جوش فسردگی شود بسته چو شمع سرچشمه اشکم ار ز آتش باشد

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
از رنجش او دلم مشوش باشد بی طاقت و ناصبور و ناخوش باشد از جوش فسردگی شود بسته چو شمع سرچشمه اشکم ار ز آتش باشد
ترک همره رهنمای کوی ماه من بود چشم پوشیدن ز مردم شمع راه من بود من که چشم عیب بینی را نمی پوشم زخلق سر زند از هر که تقصیری گناه من بود چون شمیم غنچه از خوناب دل جوشیده ام سرو رنگین...
آه تا برخاست از دل اشک غلتان می شود چون هوا گیرد بخار از بحر باران می شود شد ریاضت قوت روح ما که شمع بزم را هر قدر می کاهد از تن روزی جان می شود چون طلوع صبح کز فیض جهان روشن می شو...
چو یادم ابروی آن ماه عالمگیر می آید نفس از سینه ام بر لب دم شمشیر می آید سبکروحان کنند از باده کوچکدلی مستی به بزمم از لب پیمانه بوی شیر می آید به که گسترده زلف او بساط دلفریبی را ...
ز بس تمکین تکلم بر لبش اسرار را ماند ز بس شوخی ستادن در رهش رفتار را ماند نهال جرأتم را نیست باری با جگر داری به چشمم پنجه شیران گل بی خار را ماند ز بس دور از تو در گرد کدورت گشته ...
حسن صوتی آتش افروز دل من می شود این چراغ از شعله آواز روشن می شود می توان در رفتن از خود بیشتر برداشت فیض مرغ را زان دست در پرواز دامن می شود با حریف تندخو دایم خموشی پیشه ام آنچه ...
ز تیغ ناز خون خلق بیرحمانه می ریزد به آیینی که گویی باده در پیمانه می ریزد فشارد بر دلم دندان ز هر دندانه از غیرت چو طرح اختلاط آن زلف کج با شانه می ریزد به سعی خود گشودن کی توان ق...
جان آزاد گرفتار تن زار بماند همچو گنجی که نهان در ته دیوار بماند از پریشان نظری گشته پریشان دلها دیده آن است که در حسرت دیدار بماند روز را مهر به شب گر برساند عجب است بسکه حیران تو...
زفریادم نه بیجا کوهسار آهنگ بردارد زدرد ناله ام افغان دل هر سنگ بردارد ته سنگ گرفتاری نماند از نگین دستش تواند هر که دل از فکر نام و ننگ بردارد ز دل گرد کدورت برد اشارتهای ابرویش م...
سهی سروی که رفتارش ز دل خوناب می ریزد ز هر نقش قدم رنگ گل مهتاب می ریزد دل هر کس که بگدازد ز سوز ناله بلبل به جای اشک از مژگان گلاب ناب می ریزد شب بیداد هجرانت ز بس بر خویش می پیچم...
عیب نخوت در لباس فقر عریان تر شود در ضعیفی ها رگ گردن نمایان تر شود در گشاد کارهای بسته چندین غم مخور هر قدر پیچد گره بر خویش چسبان تر شود کارهای مشکل آسان می توان شد به سعی لیک اگ...
چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او را که سنگینی کند پیراهن بوی بهار او را به سیر گلشنش با این نزاکت چون توان بردن رسد ترسم ز موج نکهت گل زخم خار او را خراش خار بیند از رگ گل رنگ رخس...
ای سید عالم بده انعام مرا زیبای قبای صحت اندام مرا خواهم کنی ای سید کونین به لطف شیرین از شربت صفا کام مرا
بسم الله الرحمن الرحیم راهنماینده امید و بیم پیرخردمندی از ارباب هوش پیر مگو آمده بحری بجوش جان جهانی دم او چون سحر صدق و صفا توام او چون سحر بر تن آن عارف صادق چو صبح پیرهن صدق مو...
اینچنین فرمود در تعریف خاموشی به خلق آنکه بر اهل جهان بعد از رسول الله مه است خامشی به از سخن گفتن بود لیکن سخن گر بود در وصف خاموشی ز خاموشی به است
در بلند و پست دنیای اسیر انقلاب زورق عمرت تباهی گشته در موج سراب هر که سر بر کرد از پیراهن صدق و صفا می کشد آفاق را زیر نگین چون آفتاب هر که از اهل جهان خیری به خود بسپرده است تا ب...
نباشد عقده ای در خاطر ار ابنای دنیا را به سان رشته گوهر به هم راهیست دل ها را به خال روی رنگی می دهم نسبت سویدا را نهان در گرد کلفت دیده ام از بس که دل ها را شوم چون اشکریزان در تم...
دل چند به فکر باغ و مسکن باشد آخر چو مآل کار مردن باشد چون هست فنا لازمه هستی تو این آمدنت دلیل رفتن باشد
پیش از آن دم که قضا در پی ایجادم بود عکس رخسار تو در آینه یادم بود هست دل در طلب هر چه میسر نبود آنچه از دیده نهان بود پریزادم بود همچو برگی که زگل بر سر خاری ریزد دور ازو بر مژه ل...
دل مرا در پیری از قهر الهی می تپد تا قدم قلاب شد تن همچو ماهی می تپد عشق زور آورد و تن خواهی نخواهی می تپد دل ز قلاب محبت همچو ماهی می تپد یاد حسن شعله ناک آتش افروز دلت بی تو در چ...
چو مست باده رخ از روزنی برون آرد چه روی نام خدا گلشنی برون آرد زگرد بالش خورشید تکیه گه سازی چو شبنمت ز خود از دیدنی برون آرد چه عقده ها که تواند گشود تدبیری هزار خار ز پا سوزنی بر...
دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد صید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد عاشقانت را بود با درد پیوند دگر بعد مردن وای اگر مشت گل ما دل نشد می رسد جان در گداز تن به معراج قبول استخوانی تا نم...
میان او که در اندیشه در نمی آید عجب نباشد اگر در نظر نمی آید چه اضطراب که خورشید را به تن نفکند کسی به شوخی حسن تو برنمی آید تو هر قدر که شوی شوخ و شنگ معذوری که پاس خویش ز غلطان گ...
چو زلفت بیدلان را در پی تسخیر می گردد به تن هر قطره خونم دانه زنجیر می گردد خیالش را ز بس در پرده های دل نهان دارم فلک از دود آهم صفحه تصویر می گردد بقدر سوز دل گر دود آه از سینه ب...