شمارهٔ ۵۰۶
عشقم غلام خویش ز بخت سعید کرد از فیض رنگ زرد مرا زر خرید کرد هر کس گرفت روزه در این نشیه از حرام چون از زمانه رخت سفر بست عید کرد سرگرمی کسی که ز جام ریاضت است در ساغر از گداز تن خ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
عشقم غلام خویش ز بخت سعید کرد از فیض رنگ زرد مرا زر خرید کرد هر کس گرفت روزه در این نشیه از حرام چون از زمانه رخت سفر بست عید کرد سرگرمی کسی که ز جام ریاضت است در ساغر از گداز تن خ...
بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند دیده حیران در فیضی به رویش باز ماند بسکه وحشت کرده از طبل تپیدنهای دل رنگ ما چون طایر تصویر در پرواز ماند آه عالم سوز باشد در غبار خود نهان ناله مس...
زبزم غیر در ظاهر چه شد گر یار برگردد چو مژگانش ز خود یارب دلش زاغیار برگردد در آوازم اثر کرده است از بس ضعف تن بی او صدای ناله ام حاشا که از کهسار برگردد شوی با لطفش ار با خاک یکسا...
آه از لب چون شکر خوبان سمرقند کش نیشکر قامتشان راست ثمرقند از لطف مزاجی که تو داری نپسندی از شیره جان ریخته باشند اگر قند نبود نمک چشم تو با دیده بادام حاشا که بود چاشنی لعل تو در ...
ز سوزنامه من سوخت بال و پر کبوتر را چو قمری آتش من ساخت خاکستر کبوتر را چو دریایی که باشد موج زن از شوق کوی او به تن بال پریدن می شود هر پر کبوتر را ز شوق نامه ام بر خاک بیتابی تپی...
دل گر ز گداز آینه سان خواهد شد چون آب سراپای روان خواهد شد ماننده شمع تن دهد هر که به عشق البته که رفته رفته جان خواهد شد
نسبتی باشد بتان هند را با پان هند حاصلی نبود بجز خون خوردن از سبزان هند می کنند از بس زموی سر خودآرایی بجاست گر به درد آید سر معشوقی مردان هند در سواد هند دست از لذت دنیا بشوی جز ج...
مانع سوز دل خستگی آزرم شود کی علاج تب عشق از عرق شرم شود دین و دل نذر گذارم تو مگر رام شوی می کشم چله کمان تو مگر نرم شود گردد از عکس رخش موم صفت آینه آب هم چو خورشید مه من چو ز می...
زاضطراب چو موج سراب آب نخورد دلی که در غم زلف تو پیچ و تاب نخورد شبی که مغز جگر را به روی کار نداشت ز خونفشانی مژگان تر دل آب نخورد دل است قابل فیضان درد از اعضاء بلی شکست بجز فرد ...
زمین ز بار غم ما همین نه در ماند اگر به کوه برآییم از کمر ماند ز سیر خمکده عشق سرخوش آمده ایم کدام باده به خونابه جگر ماند فغان روزم از آن دردناک تر ز شب است که آفتاب به روی تو بیش...
شعله رخسار او تا شمع بزم باده بود موج می پروانه آتش به جان افتاده بود پیش از آن ساعت که آمد سر و شوخش در خرام رنگ را چون نقش پا رخسارم از کف داده بود از کف پایت ز بس نازکتر از برگ ...
خصم چون گردید عاجز بردباری پیشه کرد مار چون بی دست و پا شد خاکساری پیشه کرد همچو شمع و شعله می میرد زیکدم هجر او در جهان با دشمن خود هر که یاری پیشه کرد بر رخش در خواب غفلت زدخوی خ...
بهر دنیا بودنت غمگین زنادانی بود خط بطلان تو چین بر لوح پیشانی بود از گداز تن چه اندیشی اگر جان پروری پاس تن مانند شمع تدشمن جانی بود هر که دانشور بود دانا نداند خویش را دعوی دانای...
من که در سیر گلم بیخودی مل باشد می و پیمانه ام از بوی گل و گل باشد خودنما گشته سر زلف تو از هر سر موی لازم طول امل عرض تجمل باشد با دل سوخته ام گرمی سرشار مکن که علاجش به تباشیر تغ...
با شوخی چنان به کنارم نشسته ماند گویی به لوح حافظه مضمون جسته ماند طومار شکوه های دل من به دست چرخ نگشوده همچو غنچه شاخ شکسته ماند باز آکه در فراق تو هر موی بر تنم بسیار بی قرارتر ...
بزم عیشم یک نفس بی جلوه خوبان مباد باده و نقلم به غیر از آن لب و دندان مباد داغ خواری از کلف افتاده بر رخسار ماه هیچ کس از چون خودی شرمنده احسان مباد پنجه شاهین بود مژگان چو برهم م...
نشیه می مایه صد درد سر باشد مرا دور ساغر بی تو گرداب خطر باشد مرا سرگردان دارد خمار باده ام از زندگی آسمان چون کوه بر بالای سر باشد مرا نیستم مانند بلبل هرزه گرد هر چمن باغها طاؤس ...
زآن خنجر مژگان ز بدن ها جان شد زآن هندوی چشم غارت ایمان شد پامال خرام گشت خون دل خلق تا کفش حنا به پای او چسبان شد
تا نفس باشد ستون خیمه تن چون حباب جز هوایش در سر شوریده ام سامان مباد بعد ازین جویا دلت در موج خیز اضطراب از فراق کامران بیگ و ملک سلطان مباد
اهل عالم جب به سوز عشق دل افسرده اند سینه ها گویی که فانوس چراغ مرده اند می فریبد هر قدر دور از نظر باشد سراب گوشه گیران بازی دنیا فزون تر خورده اند کی مراد خلق بر روی زمین حاصل شو...
پای بر آسودگان خواب راحت می زند قامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند ترسم از رخسارش آب و رنگ ریزد بر کنار حسن سرشارش ز بس موج طراوت می زند کام بر می دارد از کیفیت صاف طهور هر که شبها ت...
دل آشفته من کی دماغ گلستان دارد که شاخ گل به چشمم حکم تیغ خونفشان دارد بود در پرده نومیدیم امیدواریها که در خود هر گره چون غنچه ناخنها نهان دارد بلغزد پای دلها بسکه سوی پستی فطرت ز...
آنکه چون جامی خورد آتش به بزمی در زند آفت دوران شود گر ساغر دیگر زند می تواند گشت از خوان که و مه کامیاب دست تسلیم آنکه دایم چون مگس بر سر زند می تواند روز و شب تاج سر افلاک بود هر...
دلی که نیست حزین شادمان نمی باشد گر اینچنین نبود آنچنان نمی باشد ز حادثات اگر خواهی ایمنی بگریز به کشوری که در او آسمان نمی باشد چه مایه نفع که از نقد عمر برگیرد کسی که در غم سود و...