شمارهٔ ۵۲۶
فلک تیغ ستم کی از من مهجور بردارد کجا از عاشقان زار دست زور بردارد ز چشم اشک ندامت بسکه دردآلود می ریزد ز سیلاب سرشکم بحر رحمت شور بردارد دلم در خوردن خوناب غم زین پس نیندیشد نپرهی...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
فلک تیغ ستم کی از من مهجور بردارد کجا از عاشقان زار دست زور بردارد ز چشم اشک ندامت بسکه دردآلود می ریزد ز سیلاب سرشکم بحر رحمت شور بردارد دلم در خوردن خوناب غم زین پس نیندیشد نپرهی...
دلم هر گاه احرام طواف یار می بندد فلک چون غنچه اش محمل بنوک خار می بندد زپیچ و تاب آن زلف گرهگیرم بود روشن که چشم جادوی او بندها بر مار می بندد مرا افسرده دارد سردمهریهای او چندان ...
غنچه از نسبت لعل تو نزاکت دارد نمک از پهلوی حسن تو ملاحت دارد از دل خون شده من چه نشان می طلبی آنقدر گم شده در عشق که شهرت دارد می دهد داد ملاحت ز تبسم لعلش قهقهه خنده او شور قیامت...
بی رخت گل در چمن آشفتگی ها می کند غنچه با بوی تو در یک پیرهن جا می کند پیش پیش رنگ رخسار خود از خود می رویم در چنین دوری که چشمت کار صهبا می کند راز در هر دل که جا گیرد نفس نامحرم ...
زدل بیرون می برد یاد ایام شبابم را عمارت می کند پیمانه ای حال خرابم را زبان رمز می فهمی مشو غافل زمکتوبم به خود پیچیدن او می نماید پیچ و تابم را به یک لبخند قانع نیست دل ساقی سرت گ...
هر کس قدر شکستگی را داند دانسته به دل نهال غم بنشاند غم بار دل خاک نشینان نشود کی سایه کوه سبزه را رنجاند
خلعت بی طمعی زیب هنرور باشد آبرو شمع نهانخانه گوهر باشد صبح از صدق صفا فیض جهانگیری یافت هر که دل را کند آیینه سکندر باشد اینقدر خاک تمنا چه فشانی بر دل تا به کی آب حیات تو مکدر با...
پا ز سر در ره شوقش چو شرر باید کرد خرده جان به کف از خویش سفر باید کرد این شکرخند کز ابنای زمان می بینی لب خمیازه شیر است حذر باید کرد تا دل اهل بصیرت خورد از دیدنت آب فکر گردآوری ...
تا قامتش به سیر چمن شد ز جا بلند از برگ نخل را شده دست دعا بلند ای چرخ کامرانی جاوید از آن تست از بس فتاده ایم نشد آه ما بلند یابد اگر زپاس نفس رتبه ای دلت خوشتر بود از آنکه شوی بر...
ترک دنیا باعث نیکویی حال تو شد همچو موج افشاندن دستی پر و بال تو شد ریخت گرد خط به گرد عارضت زان کز حیا گردش رنگ آسیای دانه خال تو شد هر طرف سرو روانت در خرام آمد به ناز چشم مردم ه...
زلف مشکین تو سرمایه سودا باشد شور مجنون ز همین سلسله برپا باشد کی چو مجنون شود از دشت نوردی رسوا هر کرا پرده دل دامن صحرا باشد عشق با نغمه همانا که ز یک سلسله است هر قدر پرده نشین ...
به معشوقی سزاوار است حسنی گو ادا دارد وگرنه هر گلی کز خاک می روید صفا دارد شکست نفس از فیض کمال نفس می باشد ز غلتانی در یکدانه ما آسیا دارد رباید بیشتر دل را چو گردد حسن کامل تر به...
آنانکه رو به خلوت آن دلربا کنند باید که خویش را ز خود اول جدا کنند دل را به ناز چاشته خوار جفا کنند تا رفته رفته اش به بلا مبتلا کنند آهی خمیر مایه صد صبح روشن است آنجا که رو به عا...
ماه من از بام قصر امروز چون سر برکشید آفتاب از صبحدم سر در ته چادر کشید می رود بیرون ز آغوشش تن از جوش صفا همچو ماه چارده تا خویش را در برکشید پرنیان رنگ آن رخسار از بس نازک است چش...
گر صبا با نکهت زلفش سوی هامون شود نافه آهو چو داغ لاله غرق خون شود هر که مجنون می تواند بود در فصل بهار بوالعجب دیوانه ای باشد که افلاطون شود نکهت گل شد پر پرواز بر روی هوا هر که ا...
به دام عشق هر آن دل که مبتلا گردد نواله ایست که در کام اژدها گردد بسان گرد یتیمی به جبهه گوهر کدورت ار گذرد در دلم صفا گردد به کوی عشق چو پروانه بر حوالی شمع بسی هما که به گرد سر گ...
به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی را زدلگرمی فروزان کن چراغ آشنایی را سر و سامان دشمن بودنم با خصم کی باشد ندارم من که با یاران دماغ آشنایی را زارباب محبت غیرنامی نیست در عالم مگر گیر...
آن ذات که ممکنات از او یافت وجود بودست مدام و هست و هم خواهد بود از بس یکتاست عکس ذاتش جز یک در آینه دل شکسته ننمود
از رفتنت خوشی ز چمن دور می شود هر غنچه گلی دل رنجور می شود از بی دماغی ام سر گلگشت باغ نیست کآنجا ز شور خنده گل شور می شود ظالم مکن ستم به ضعیفان که روز حشر هر مور صد برابر زنبور م...
اگر شه ور گدا کز مرگ دایم بر حذر باشد بلند و پست دنیا رمزی از زیر و زبر باشد مرا در شیشه دل باده راز است می لرزم که اینجا آمد و رفت نفس موج خطر باشد مزن لاف محبت گر نداری همت شیران...
به ره طرح چمن پیوسته رخسار تو می ریزد ز بس بر خاک رنگ از حسن سرشار تو می ریزد به نیسان بهاری لاف هم چشمی زند اشکم گهر در دامن دل بسکه گفتار تو می ریزد بنای زندگی تا چند می خواهی بپ...
شبی که مستی باد تو در سرم باشد دل گداخته صهبای ساغرم باشد به هر طرف که گشایم نظر گلستان است خیال روی تو تا در برابرم باشد منم به معرکه خودکشی چنان تیغی که پیچ و تاب غم عشق جوهرم با...
در باغ چو گل به رخ جانان نظر افکند فریاد که روز سیهم در به در افکند بزدود ز لوح دل ما نقش دویی را بیرنگی او آمد و رنگ دگر افکند آن سر مگو را که به عشقش شده تفسیر در مجلس اغیار سرشک...
کباب خود دلم را شعله آواز او دارد چو شمع بزم پنداری که آتش در گلو دارد نیندازد خدا با سخت رویان کار یکرنگان که با آیینه هر کس روبرو گردد دورو دارد بهاران آنچنان عشرت فزا آمد که زاه...