شمارهٔ ۱۰۵
چشم او آشیانه دل ما حلقه زلف خانه دل ما اشک ما حلقه ایست سربسته رازدار فسانه دل ما عشق آتش مزاج گل رویان گشته معمار خانه دل ما نیست جویا غریب این گلشن گل بود آشیانه دل ما

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چشم او آشیانه دل ما حلقه زلف خانه دل ما اشک ما حلقه ایست سربسته رازدار فسانه دل ما عشق آتش مزاج گل رویان گشته معمار خانه دل ما نیست جویا غریب این گلشن گل بود آشیانه دل ما
ای دل تا کی به گلرخان یار شوی بینم که تو هم چو دیده خونبار شوی آشفته حسن بد بلایم کردی یارب به بلای بد گرفتار شوی
نهانی در حجاب زندگانی برون آی از نقاب زندگانی به قید جسم تا هستی گرفتار گل آلوده است آب زندگانی سوادنامه جز زیر و زبر نیست گذشتم بر کتاب زندگانی نفس را آمد و رفت پیاپی بود موج سراب...
می افزود چراغ زندگانی بود آبی به باغ زندگانی گل داغ پشیمانی نچینند سیه کاران ز باغ زندگانی بنوش آب حیات باده چون خضر اگر داری دماغ زندگانی بیفکن جام از کف پیش از آن دم که پر گردد...
تا مرا شد با تو ای گل پیرهن دلبستگی هست همچون غنچه ام با خویشتن دلبستگی سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز برنتابد سرو آن نازک بدن دلبستگی هر زمینی کاید از وی بوی جانان خلد ماست ن...
دست ریزش ساقیا هرگز مباد از ما کشی ما ز شاگردان گردابیم در دریاکشی قمری دل آشیان بر سرو نوخیز تو بست رتبه افزاید غمم را هر قدر بالاکشی بیدلان را دست لطفی هم توان بر سر کشید چند پای...
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری فتاد آخر ترا هم حلقه ای بر گردن ای قمری مگر سرو مرا دیدی که از جوش تپیدن ها زبال و پر ترا صد پاره شد پیراهن ای قمری سراپا مد آهی می شود هر ...
گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاری کلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری دماغ ناتمام نیم جان می سازد ای ساقی حباب آسا مرا برپای دارد فیض سرشاری اگر یکبار گلهای تماشا چیند از رویت کشد...
ای من فدای نام تو یا مرتضی علی من بنده غلام تو یا مرتضی علی برگشت آفتاب به حکم تو بارها گردد فلک به کام تو یا مرتضی علی سر تا بپای گوش شود همچو گل کلیم تا بشنود کلام تو یا مرتضی عل...
سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی بهشت ماست در هر جا که باشد روی خندانی تو چون مست خرام آیی به گلشن عندلیبان را ز هر پر چون دم طاووس روید چشم حیرانی مرا سروی ربود از خود که در عشقش ...
ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری وجودم ناله لبهای خاموش است پنداری قدم با آنکه از پیری دو تا گردیده است اما ز شوقش چون کمال سرتاسر آغوش است پنداری نشد پژمرده از دم سردی دی غنچه ...
چه خواهد شد دمی با غنچه هم آواز اگر باشی ز خاموشی به افلاطون دل دمساز اگر باشی توان در عالم دل داد داد خودنمایی ها نهان همچون اثر در پرده آواز اگر باشی دلت پا تا به سر گوش نصیحت آر...
به عرش عزتم جا داده است اقبال خواری ها نماند ضایع آخر فیض ضایع روزگاری ها چو با تیغ تضرع رو به سویم کرد دانستم که تابد پنجه خورشید را نیروی زاری ها به نام خویشتن گیری برات لامکان س...
خود را چو زخود جدا بیابی شاید که نشان ما بیابی می ریختی و سبو شکستی ای محتسب از خدا بیابی بینی چون قد جامه زیبش پیراهن خود قبا بیابی در کشور فقر باش جمشید تا جام جهان نما بیابی هرگ...
زاهد از خشکی است کز مینا کند پهلو تهی ساحل لب تشنه از دریا کند پهلو تهی از نسیم حرف سرد این نصیحت پیشگان شمع بزم ما مباد از ما کند پهلو تهی شهرتش چون قاف بر اطراف عالم می دود همچو ...
تا قیامت در شکنج دام زلف دلبری می تپیدم کاشکی می داشتم بال و پری ناله از جور فلک در کیش ما دون همتی است شکوه مذموم است از بیداد بی پا و سری پادشاه وقت خود باشد به روی پوست تخت در ج...
دل دیوانه عشق تو از هر قطره خونی کند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی بود جان خود در جسم خاکی از می گلگون که هر خم را در این میخانه می بیدم فلاطونی به یاد آید ز برگ لاله ام در ساحت گ...
چند دل را به جهان گذران شاد کنی خانه بر رهگذر سیل چه بنیاد کنی خانه دل که در او غیر هوا را ره نیست به هوس همچو حبابش ز چه آباد کنی پیچ و تاب الم عشق بود جوهر او گر دلت را همه چون ب...
خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالی دلی از غصه چرخ ستمگر می کند خالی نکویان بیشتر دارند پاس عزت هم را که زر در تاج شاهان جای گوهر می کند خالی تهی از خویش راه جستجو سر کن که ...
شوی ز خویش چو بیگانه یار خود باشی گر از میانه روی در کنار خود باشی به روی شاهد مقصود دیده بگشایی گر از صفای دل آیینه دار خود باشی چو ریگ شیشه ساعت خوش آن کز آزادی سفر کنی و مقیم دی...
ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداری به لعلت سبز حسن مطلع ابروست پنداری مرا در پاس عزلت لذت عمر ابد باشد اگر آب حیاتی هست آب روست پنداری زشمشیر تغافل تا دو نیم افتاد در راهش دل آواره ...
جز تو روشن نبود دیده بیخواب کسی بی تو آرام ندارد دل بیتاب کسی رگ خوابش ز رگ گل نتواند فرق نمود آیی ار نیم شبی سرزده در خواب کسی آبرو شد سبب تربیت ما چو گهر نیست سرسبزی ما همچو گل ا...
اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری چو ماه آخر چسان از رنج کاهیدن نگهداری خزان پیریت گردد بهار نوجوانیها چو پای سرو خود را گر ز لغزیدن نگهداری تلاش منصب بیداری دل در دل شب کن چه ح...
به نیروی محبت در کنار آرم میانش را به زور ناتوانی می کشم آخر کمانش را بساطی چیده رنگین چشم بد دور از نگاه او بود هردم زخون تازه ای گرمی دکانش را وطن مرغ دلم در گرم سیر عشق او دارد ...