شمارهٔ ۱۰۷۰
کشید شور جنونم سوی بیابانی که نه فلک بودش گرد طرف دامانی ز من غزال هوس کرده صد بیابان رم دلم به سینه چو شیری است در نیستانی شب وصال چه حاجت به باده پیمایی بس است باده و نقلم لبی و ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
کشید شور جنونم سوی بیابانی که نه فلک بودش گرد طرف دامانی ز من غزال هوس کرده صد بیابان رم دلم به سینه چو شیری است در نیستانی شب وصال چه حاجت به باده پیمایی بس است باده و نقلم لبی و ...
دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنی اندیشه شکار هما با مگس کنی دل بسته هوایی از آنرو ز بال و پر خود را به رنگ غنچه گل در قفس کنی آن لحظه راز داری عشقت مسلم است کز گرد خویش سرمه به کام جرس...
در تعب باشد روانت تا گرفتار تنی آمد و رفت نفس تا هست در جان کندنی رفته ام از بس فرو در قلزم اندیشه ات می کند مانند گردابم گریبان دامنی می شود نخل برومندی که غم بار آورد هر که کارد ...
از رعونت تا به کی سرو پا در گل شوی غنچه شو یک چند تا خلوت نشین دل شوی با هواها برنمی آیی به نیروی جنون وای بر روزی که دور از حاضران عاقل شوی می گشاید شش جهت بر سروت آغوش امید اینچن...
عقده دل واکند زلف گرهگیر کسی بسته ام خود را به پیچ و تاب زنجیر کسی می گشاید بر تنم هر زخم آغوش نشاط بسکه جا کرده است در دل شوق شمشیر کسی در محبت بسکه یکرنگم ز عکس چهره ام صفحه آیین...
دل می بردم غنچه خندان تو جتی جان می دهم خنده پنهان تو جتی در دم چو اثر کرد در او منصب دل یافت در پهلوی من غنچه پیکان تو جتی بیهوشی ام از نشیه سرجوش طهور است باشد می و نقلم لب و دند...
از چه رو بی وجه با ما اینقدر بیگانگی چون کند تنها دلم با اینقدر بیگانگی آشنایی دشمنان تا کی به کار ما کنند اینقدرها اینقدرها اینقدر بیگانگی می کشد هجرانم آخر خون ناحق می کنی خوش نم...
تا دور ز رخ نقاب کردی خون در دل آفتاب کردی آخر ز کتاب دلربایی عاشق کشی انتخاب کردی تا زلف به روی ما گشودی خون در دل مشکناب کردی شد تیره جهان به چشم جویا تا از گیسو نقاب کردی
به چشمم موج می دور از تو شمشیر است پنداری تبسم بر لب گل خنده شیر است پنداری ز درد جوهر فریاد بلبل دل دو نیم افتد چمن را خرمی از آب شمشیر است پنداری ز بس سنگین ز گرد کلفت خاطر بود آ...
از هر که گشت محو تو مستور نیستی وز هر که بست دل برخت دور نیستی باشد نقاب روی تو شرم نگاه ما چون گشت دیده محو تو مستور نیستی ضبط نگه ز روی نکو عین ابلهی است بگشای دیده زاهد اگر کور ...
آهم گشود تا پر پرواز در هوا شد رشک گلستان ارم سربسر هوا تا شمع یاد روی تو افروخت در دلم آهم عبیر بوی گل افشاند در هوا جویا بگیر می زکف گلرخان که هست خرم بهار و تازه گلستان و تر هوا...
این چه بیداد است ای شمشاد قامت می کنی در شکرخندی نهان شور قیامت می کنی جام بی مهریت بادا سرنگون زاهد چو چرخ باده نوشان محبت را ملامت می کنی در چنین فصلی که بوی گل به دامان هواست گر...
به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیمایی قیامت راست شد برخاست از جا سرو بالایی وفا بیگانه ای بی رحم بی باکی دل آزاری مروت دشمنی بد مست ترکی باده پیمایی اگر آبی خورم با او می ناب است پن...
فسون سازی که دل را می برد نیرنگش از شوخی گریبان چاک ساز برگ گل را رنگش از شوخی تو چون برقع گشایی در چمن گل غنچه می گردد فرنگ رنگت از بس می کند دلتنگش از شوخی نوای بلبل این گلستان ش...
هر قطره اشکم ز پی دیدن چشمی چون غنچه نرگس بود آبستن چشمی یک شب ز جمالش چقدر بهره توان برد بگذشت شب وصال به مالیدن چشمی درد نگه عجز چه دانی که نبرده است گوش نگهت بهره ز نالیدن چشمی ...
چو شبنم به که فارغ از امید بال و پر باشی به دامان نگاه آویزی و صاحب نظر باشی ره از خویش رفتن راست تا درگاه دل باشد ز حال دل خبر یابی گر از خود بی خبر باشی گذارد تیغ قاتل همچو موج ا...
از پای فکنده است مرا محنت و غم های برگیر ز خاک رهم ای دست کرم های سرگرمی ام از آتش سوزان ته پاست های آبله پای طلب ساغر جم های غیر از تو ندانم به که گویم ز جفایت از دست تو پیش که...
جبین را صندل اندود از چه ای ابرو کمان کردی چرا در صبح کاذب صبح صادق را نهان کردی نرفت از جا به اشک و آه مشت استخوان من چو شمعم بارهها در آب و آتش امتحان کردی خدا کیفیت جام نگاهت را...
نصرت ده حبیب خدا مرتضی علی یکرنگ خواجه دو سرا مرتضی علی در بحر نعت و منتقبتم آشنا کنید یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی ذات نبی گلست و علی بوی گل بود چشم است مصطفی و ضیا مرتضی علی قندی...
به دنیا پشت پا زن تا شه روی زمین باشی وز آن دل کز جهانش کنده ای صاحب نگین باشی قضا را نیست پروایی ز شادی و غم دلها چرا تا می توان خرسند بود اندوهگین باشی در اندام تو صورت بسته از ب...
مستور گشت رویش زیر نقاب نیمی گویی که منکسف شد از آفتاب نیمی چون برگ لاله را هر لخت دلی ز داغت خون گشته است نیمی گشته کباب نیمی در حیرتم که چون رفت از خط تمام حسنش بایست گردد آن رو ...
ز دست درد مجنون مشربان را در بیابان ها به دامن می رسد مانند گل چاک گریبان ها مبادا خار خواهش دامن دل را به چنگ آرد در این گلشن به رنگ غنچه جمع آرید دامان ها چرا شیرین نباشد گفتگوی ...
اگر از دیدن عیب خلایق چشم می پوشی همانا در پی کتمان عیب خویش می کوشی عبادت در حضور خلق ار چشم قبول افتد تو ظالم فسق را از دیده مردم نمی پوشی چو آب جو که گل در خور کشد آهسته آهسته ر...
موسم مستی است ایام بهاران های های فصل گل را مغتنم دانید یاران های های دست افشان پای کوبان می روم از خویشتن رقص مستی سیر دارد می گساران های های می روم افتان و خیزان تا بکوی می فروش ...