شمارهٔ ۱۰۹۲
اگر چشمی به زیر افکنده باشی چو خورشید برین تابنده باشی کم از مهر سلیمانی نباشد اگر دل را ز دنیا کنده باشی به کیش ما به از صدساله شاهی است اگر یک دم توانی بنده باشی شکست قیمتت در خو...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اگر چشمی به زیر افکنده باشی چو خورشید برین تابنده باشی کم از مهر سلیمانی نباشد اگر دل را ز دنیا کنده باشی به کیش ما به از صدساله شاهی است اگر یک دم توانی بنده باشی شکست قیمتت در خو...
مقصد ظاهرپرستان است و اهل دل یکی راه گو بسیار باشد هست چون منزل یکی چشم انصافت چو وحدت بین شود داند که هست مسلک ارباب ظاهر راه اهل دل یکی
تا که تو بر خویشتن سوار نباشی غازی میدان کارزار نباشی از تو توان داشت چشم مهر و مروت گر تو ز ابنای روزگار نباشی کی رسدت ز آفتاب عشق نصیبی تا چو مه یک شبه نزار نباشی بر تو غم روزگار...
اگر محاسبه روز حشر در نظر آری در این دو روزه حیات اینقدر به خود نسپاری
چو شمع بزم حسن روستایی رود آخر به چشم از خودنمایی یک امشب شمع خلوتخانه ام باش که باشد آشنای روشنایی به گرد معنی بیگانه می گرد بخواهی با سخن گر آشنایی به رنگ غنچه در کسب هواکوش دگر ...
به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتی دلت را مهره بازیچه کردی باختی رفتی کی از تعمیر می شد چاره احوال خرابت را به یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی زدی در مستی امشب صد دهن تر خ...
داغ تو بود لاله صفت زیب تن ما چون غنچه بود زخم تو جزو بدن ما دور از گل رخسار تو مانند شکوفه از پنبه داغ است به تن پیرهن ما ما بلبل پر سوخته گلشن عشقیم نشکفت گلی غیر جنون از چمن ما ...
کم دیدن این چشم سیاهم بگداخت آزرم تو ترک کج کلاهم بگداخت چون پرتو شمع بر زمین پهن شده است از شرم رخ تو تا نگاهم بگداخت
اوستاد زمان ملک فخرا که خرد وصف او نیارد گفت بود چون گنج فضل دانش و علم ز آن سبب رخ به زیر خاک نهفت قدر او را کسی نمی دانست رفت از کیسه عزیزان مفت شد ازین غمکده به سوی لحد رفت و در...
خوبی تن ز فیض جان باشد رونق خانه میهمان باشد قفل حیرت نهد نگه بر چشم دزد این خانه پاسبان باشد پیکرم را گداخت سوز درون شمع راتب در استخوان باشد هر که از خلق گوشه ای گیرد خانه بر دوش...
آید صدای ناله دل از نگاه ما چون شاخ ارغوان بچکد خون ز آه ما در دیده ای که محو تو شد جلوه گر شوی باشد نقاب روی تو شرم نگاه ما
مگر بگذشت دل آزرده ای با درد ازین صحرا که همچون آه دردآلود خیزد گرد ازین صحرا ز فیض خاک دردآلوده ام جویا عجب نبود به جای گرد برخیزد اگر فریاد ازین صحرا
اینقدر در کشتن من سخت استادن چرا چون دل من جان من یک پهلو افتادن چرا رحم بر خود کن که بیخود گشتی از یک دیدنش این قدر آیینه را بی رحم رو دادن چرا
قضا چون باعث ایجاد شد آب و گل ما را ز خون چشم حسرت کرد تخمیر دل ما را ز خود وارستگان وادی شوقیم تا نبود چو بلبل تهمت مشت خسی هم منزل ما را
می دهد طرز نگاهت یاد می نوشی مرا یاد آغوشت کند گرم همآغوشی مرا قطره ای در کام دل از جام درد او چکید می برد تا منزل تحقیق بیهوشی مرا
ترسم که خراشد تن نازک بدنم را از نکهت گل جامه مکن سیم تنم را چون موج که برهم خورد از وی کف دریا در خاک درد دل ز طپیدن کفنم را
سخت پر شد در غم عشقت تن محزون ما می ترواد چون عرق از هر بن مو خون ما آنکه بی امداد آتش سوخت داغ لاله را روشنایی داد بی روغن چراغ لاله را
ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش را از خس و خار خطر پرداخت راه خویش را همچو داغ لاله ام در دل گره گردیده است بسکه می دارم نهان در سینه آه خویش را در قطار بی گناهانت شمردن می توان گ...
دارد همیشه عشق سخن ناتوان مرا در تاب و تب چو شمع فکنده زبان مرا در تنگنای جسم ز ضبط فغان شکافت منقاروار هر قلم استخوان مرا از خارخار ناوک مژگان او نماند جز استخوان و پوست به تن چون...
از ترک آرزو بفزاید کمال ما چون موج پرفشاندن دستی ست بال ما عاشق فریب نیست بت خردسال ما چون بار دل کشد صنم نونهال ما از خویش رفتگان ره جستجوی دوست پی را رسانده اند به راه خیال ما از...
می نهد بر سینه داغم عشق سیم اندام ها یا برای مرغ دل می گسترد گل دام ها سینه را چندان کند تا از برش دور افکند می کند دایم نگین پهلو تهی زین نام ها نیست حرف راست بازانت دورو کاین قوم...
گر عاقل و دیوانه و گر زاهد و مست باید همه را رخت ز دنیا بر بست بر دهر مبند دل که مانند حباب آماده نیستی است هر هست که هست
آفتاب فلک جاه امیرالامراء که توانش گل این نه چمن خضرا گفت باطن و ظاهرش از ماهی و موج است زبان تا تواند صفت گوهر او دریا گفت رخت هستی چو بهم بست ازین کهنه رباط راز با پردگیان ملاء ا...
به حمدالله زبان نکته سنجم گوهر افشان شد امیرالمومنین شاه ولایت را ثناخوان شد زهی ذاتی که مداح است جبریلش چو پیغمبر زهی ذاتی که عقل اولش طفل دبستان شد نفس از یاد او روشنگر آیینه دله...