غزل شمارهٔ ۲۷۲
دلا رازت برون نتوان نهادن قدم در موج خون نتوان نهادن بر اسب عمر هرای جوانی است بر او زین سرنگون نتوان نهادن تو را هر دم غم صد ساله روزی است ذخیره زین فزون نتوان نهادن به کتف عمر می
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
دلا رازت برون نتوان نهادن قدم در موج خون نتوان نهادن بر اسب عمر هرای جوانی است بر او زین سرنگون نتوان نهادن تو را هر دم غم صد ساله روزی است ذخیره زین فزون نتوان نهادن به کتف عمر می
خرمی کان فلک دهد غم دان دل که با غم بساخت خرم دان سنت اهل عشق خواهی داشت درد را هم مزاج مرهم دان به عیاری که هفت مردان راست نقش شش روز کمتر از کم دان دوستان همچو مهر نمامند دشمنان
برون از جهان تکیه جایی طلب کن ورای خرد پیشوایی طلب کن قلم برکش و بر دو گیتی رقم زن قدم درنه و رهنمایی طلب کن جهان فرش توست آستینی برافشان فلک عرش توست استوایی طلب کن همه درد چشم تو
سوختم چون بوی برناید ز من وآتش غم روی ننماید ز من من ز عشق آراستم بازارها عشق بازاری نیاراید ز من تا نیارم زر رخ از لعل اشک دل ز محنت ها نیاساید ز من ای خیال یار درخورد آمدی بی تو
ای صبح مرا حدیث آن مه کن ای باد مرا ز زلفش آگه کن ای قرصه آفتاب پیش من بگشای زبان قصد آن مه کن ای خیل خیال دوست هر ساعت از سبزه جان مرا چراگه کن ای لاف زده ز عشق و دل داده جان هم ب