غزل شمارهٔ ۸۴
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت دروغ است آن کجا گویند کز سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت دل یار
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت دروغ است آن کجا گویند کز سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت دل یار
آن ها که محققان راهند در مسند فقر پادشاهند در رزم یلان بی نبردند در بزم سران بی کلاهند کعبه صفت اند و راه پیمای باور کنی آسمان و ماهند بر چرخ زنند خیمه آه هم خود به صفت میان آهند ب
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان از طاعتم هزارهزاران خزانه بود بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه عرش مجید ذات مرا آشیانه بو
طریق عشق رهبر برنتابد جفای دوست داور برنتابد به عیاری توان رفتن ره عشق که این ره دامن تر برنتابد هوا چون شحنه شد بر عالم دل خراج از عقل کمتر برنتابد سری را کآگهی دادند ازین سر گران
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند در ره سرگشتگی عشق تو روز و شب چون چرخ سرگردان بماند چون ندید اندر دو عالم محرمی آفتاب روی تو پنهان بماند هرکه چوگان سر زلف