شمارهٔ ۳۱۵
مدح کریمان کنم چرا نکنم لیک قدح لییمان مرا شعار نیابی در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی
۳۶۲ شعر از خاقانی شروانی
مدح کریمان کنم چرا نکنم لیک قدح لییمان مرا شعار نیابی در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی
سر انگشت می رزد بی بی بر من انگشت می گزد بی بی نای را دشمن است و دف را دوست بر ره دف همی وزد بی بی از پی یک نشان دوم جامه لاجوردی همی رزد بی بی آفتاب است و زهره می طلبد در بر مه نم
گر به دل آزاد بودمی چه غمستی عقده سودا گشودمی چه غمستی غم همه ز آن است کاشنای نیازم گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی گر به مشامی که بوی آز شنودم بوی قناعت شنودمی چه غمستی تخم ادب کاشتم
کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی بود بی غیرت که نقش یار را بر سنگ کند ور به لوح سینه کندی صورتی پنداشتی
یک مشت خاکی ارچه دربند کاخ و کوخی برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی نیکوت داشت اول نیکوت دارد آخر این بیت معتقد ساز از قاضی تنوخی