شمارهٔ ۳۵۹
بس کن خاقانیا ز مدحت دونان تا ز سگان جان شیر شرزه نجویی تا به چنین لفظ نام سفله نرانی ز آب خضر کام مار گرزه نشویی هر زه و احسنت هرزه بود که گفتی نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی
۳۶۲ شعر از خاقانی شروانی
بس کن خاقانیا ز مدحت دونان تا ز سگان جان شیر شرزه نجویی تا به چنین لفظ نام سفله نرانی ز آب خضر کام مار گرزه نشویی هر زه و احسنت هرزه بود که گفتی نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی
حوری از کوفه به کوری ز عجم دم همی داد و حریفی می جست گفتم ای کور دم حور مخور کو حریف تو به بوی زر توست هان و هان تا ز خری دم نخوری ور خوری این مثلش گوی نخست که خری را به عروسی خوان
ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان لاف از علی مزن که یزید دوم تویی تو منکری که از لب عیسی نفس منم من آگهم که از خر دجال دم تویی لاف از هنر میار که بر مرکب هنر جای عنان منم محل پاردم تویی ا
نیست سالم دو ده ولی به سخن نه فلک یک جوان ندیده چو من لیکن ار فضل هست دولت نیست فضل بی دولت اسم بی معنی است گرچه طعنم زنند مشتی دون چه توان کرد الجنون فنون کین نجویم گر آن دراز شود
سعد و نحس شب سپید و سیاه خاتم مقتفی نمی شاید قرصه مه کلیچه سیم است عقربش صیرفی نمی شاید چون ولیعهد یوسف است امروز خلق جز یوسفی نمی شاید این رفیع پدر خر زن مزد از پی مشرفی نمی شاید