رباعی شمارهٔ ۳۱
از فیض خیالت چمن سینه شکفت از دیدن رویت گل آیینه شکفت چون صبح لب از خنده جاوید نبست هر گل که ز باغ دل بی کینه شکفت

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
از فیض خیالت چمن سینه شکفت از دیدن رویت گل آیینه شکفت چون صبح لب از خنده جاوید نبست هر گل که ز باغ دل بی کینه شکفت
خاقانی اگر به آرزو داری رای نه دین به نوا داری و نه عقل به جای عقل از می همچو لعل سنگ اندر بر دین از زر گل پرست خار اندر پای
چون مرغ دلت پرید ناگه تو که ای چون اسب تو سم فکند در ره تو که ای بر تو ز وجود عاریت نام کسی است چون عاریه باز دادی آنگه تو که ای
بر سر کنم از عشق تو خاک همه کوی ای برده مرا آتش تو آب از روی من عاشق زار تو چنانم که مپرس تو لایق عشق من چنانی که مگوی
خاقانی اگر در کف همت گروی هان تا ز پی جاه چو دونان ندوی فرزین مشو ای حکیم تا کژ نشوی آن به که پیاده باشی و راست روی
یک نیمه ز عمر شد به هر تیماری تا داد فلک به آخرم دلداری بر من فلکا تو را چه منت باری تا عمر بنستدی ندادی یاری
نفسم جنب غرامت است ای دلجوی کو تیغ که غسل ها توان کرد بدوی جلاد منابه آب آن تیغ دو روی یک راه ز من جنابت نفس بشوی
ای یافته از فضل خدا تمکینی گاهی که شود دچار با مسکینی باید که نوازشی بیابد از تو از جود رسانی به دلش تسکینی
خاک ار ز رخت نور برد گهگاهی منزل به فلک برآورد چون ماهی ور سرو به قامتت رسد یک راهی بالا به زمین فروبرد چون چاهی
از کبر مدار در دل خود هوسی کز کبر به جایی نرسیده است کسی چون زلف بتان شکستگی پیدا کن تا صید کنی هزار دل هر نفسی
خاقانی اگر پند حکیمان خواندی پس نام زنان را به زبان چون راندی ای خواجه به بند زن چرا درماندی چون تخم غلام بارگی بفشاندی
گر عهد جوانی چو فلک سرکش نیست چندین چه دود که پای بر آتش نیست آنگاه که بود ناخوشی ها خوش بود و امروز که او نیست خوشی ها خوش نیست
چون مجلس عیش سازی استاد علی جان تو و قطره می قطربلی چون باز به طاعت آیی از پاک دلی یحیی بن معاذی و معاذ جبلی
تا بود جوانی آتش جان افزای جان باز چو پروانه بدم شیفته رای مرد آتش و اوفتاد پروانه ز پای خاکستر و خاک ماند از آن هر دو به جای
خاقانی اگر بسیج رفتن داری در ره چو پیاده هفت مسکن داری فرزین نتوانی شدن اندیشم از آنک در راه بسی سپاه رهزن داری
ترسا صنمی کز پی هر غم خواری بر هر در دیری زده دارد داری ز آن زلف صلیب شکل دادی باری یک موی کزو ببستمی زناری
عمرم همه ناکام شد از بیکاری کارم همه ناساز شد از بی یاری ای یار مگر تو کار من بگزاری وی چرخ مگر تو عمر من باز آری
تا کی به هوس چون سگ تازی تازی روباه صفت به حیله سازی سازی از لهو و لعب نه ای دمی واقف خویش ترسم که همه عمر به بازی بازی
آن سنگ دلی و سیم دندان که بدی ز آن خوشتری ای شوخ زبان دان که بدی در کار توام هزار چندان که بدم در خون منی هزار چندان که بدی
خاقانی را طعنه زنی هر گاهی کو طلبد به نجوید راهی حقه مرجان نشود هر ماهی از پس نه ماه نزاید ماهی
گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهی تا داد دلی بخواهم از دل خواهی بینی فلک انگیخته لشکرگاهی از غم رصدی نشانده بر هر راهی
از بلبل گل پرست خوش سازتری کبکی و ز دراج خوش آوازتری در حسن ز طاووس سرافرازتری وز قمری نغز گوی طنازتری
زنار خطی عید مسیحا رویت من کشته آن صلیب عنبربویت آن شب که شب سده بود در کویت آتش دل من باد و چلیپا مویت
من بودم و آن نگار روحانی روی افکنده در آن دو زلف چوگانی گوی خصمان به در ایستاده خاقانی جوی من در حرم وصال سبحانی گوی