رباعی شمارهٔ ۳۳۱
از گردون برنتابم این بی آبی خون شد دل و اشک آتشی سیمابی روزی به سرشک و ناله چون دولاب آتش فکنم در فلک دولابی

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
از گردون برنتابم این بی آبی خون شد دل و اشک آتشی سیمابی روزی به سرشک و ناله چون دولاب آتش فکنم در فلک دولابی
از عشق صلیب موی رومی رویی ابخاز نشین گشتم و گرجی کویی از بس که بگفتمش که مویی مویی شد موی زبانم و زبان هر مویی
خاقانی اگر شیوه عشق آغازی یارانت خسند با خسان چون سازی تو چشمی اگر در تو خسی آویزد چندان مژه برزن که برون اندازی
تیمار جهان غصه خوری ارزد نی دیدار بتان نوحه گری ارزد نی بیچاره پیاده را که فرزین گردد فرزین شدنش نگون سری ارزد نی
گر کشتنیم چنان کش از بهر خدای کز بنده شنوده باشی از روح افزای زان میگون لب و زان مژه جان فرسای مستم کن و آنگه رگ جانم بگشای
هر نیمه شبم تبم مرتب بینی ناخن چو فلک عرق چو کوکب بینی هر چاشتگهم کوفته تب بینی از تب خالم آبله بر لب بینی
بیدل نیمی گر به رخت بنگرمی گمره نیمی گر به درت بگذرمی غمخوار توام کاش تو را درخورمی گر درخورمی تو را چرا غم خورمی
سیمرغ وصالی ای بت عالی رای دادی لقبم همای گیتی آرای من فارغم از دانه هر کس چو همای تو نیز چو سیمرغ به کس رخ منمای
خاک شومی گر نه چنین خون خوریی نازت برمی گر نه چنین کافریی گر با دل من به دوستی درخوریی زین دیده بر آن دیده گرامی تریی
در غصه مرا جمله جوانی بگذشت ایام به غم چنان که دانی بگذشت در مرگ خواص زندگانی بگذشت عمرم همه در مرثیه خوانی بگذشت
خاقانی را همیشه بیغاره زنی هم نیش به جان او چو جراره زنی اندر غم تو دلم دو صد پاره شده است صد شعله بر این دل دوصد پاره زنی
امروز به خشک جان تو مهمان منی جان پیش کشم چرا که جانان منی پیشت به دمی ز درد تو خواهم مرد دردت بکشم بیا که درمان منی
از شهر تو رفت خواهم ای شهرآرای جان را به وداع کوتهی رو بنمای از جور تو در سفر بیفشردم پای دل را به تو و تو را سپردم به خدای
روزی که سر زلف چو چوگان داری آسیمه دلم چو گوی میدان داری آن شب که همی رای به هجران داری آفاق به چشم من چو زندان داری
شب های سده زلف مغان فش داری در جام طرب باده دلکش داری تو خود همه ساله سده خوش داری تا زلف چلیپا و رخ آتش داری
ای زلف بتم عقرب مه جولانی جادو صفتی گرچه به ثعبان مانی آخر نه بهشت حسن را رضوانی دوزخ چه نهی در جگر خاقانی
راهی که در او خنگ فلک لنگ شدی از وسعت او دل جهان تنگ شدی در خدمت وصل تو روا داشتمی هر گامی مرا هزار فرسنگ شدی
خاقانی اگر سرزده یار آیی در سرزدگی مگر کله دار آیی میکوش که گم کرده دلدار آیی کز گمشدگی مگر پدیدار آیی
در مجلس باده گر مرا یاد کنی غمگین دل من به یاد خود شاد کنی بیداد به یکسو نهی و داد کنی وز بندگی و محنتم آزاد کنی
سلطانی و طغرای تو نیکو رویی رویت زده پنج نوبت نیکویی در خاقانی نظر کن از دلجویی کو خاک تو و تو آفتاب اویی
در ظاهر اگر دست نظر کوتاه است دل را همه جا یاد تو خضر راه است از روز و شبم وصل تو خاطرخواه است خورشید گواه است و سحر آگاه است
گر من نه به دل داغ برافکنده امی با تو ز غم آزاد و تو را بنده امی ور من نه ز دست چرخ پر کنده امی در پای تو کشته و به تو زنده امی
دود تو برون شود ز روزن روزی مرغ تو بپرد از نشیمن روزی گیرم که به کام دوست باشی دو سه سال ناکام شوی به کام دشمن روزی
گردون حشمی ز پایه رفعت اوست دریا نمی از ترشح نعمت اوست خورشید که داد چرخ بر سر جانش پژمرده گلی ز گلشن قدرت اوست