رباعی شمارهٔ ۳۷
مسکین دلم از خلق وفایی می جست گمره شده بود رهنمایی می جست ماننده آن مرد ختایی که به بلخ برکرد چراغ و آشنایی می جست

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
مسکین دلم از خلق وفایی می جست گمره شده بود رهنمایی می جست ماننده آن مرد ختایی که به بلخ برکرد چراغ و آشنایی می جست
از هر نظری بولهبی در پیش است ما غافل از الاعجبی در پیش است از هر نفسی تیره شبی در پیش است از هر قدمی بی ادبی در پیش است
مسکین تن شمع از دل ناپاک بسوخت زرین تنش از دل شبه ناک بسوخت پروانه چو دید کو ز دل پاک بسوخت بر فرق سرش فشاند جان تاک بسوخت
ای دوست غم تو سر به سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا
خاقانی را دل تف از درد بسوخت صبر آمد و لختی غم دل خورد بسوخت پروانه چو شمع را دلی سوخته دید با سوخته ای موافقت کرد بسوخت
خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست خون آلود است همچنان بازفرست در بازاری که جان ز من دل ز تو بود چون بیع به سر نرفت جان بازفرست
داغم به دل از دو گوهر نایاب است کز وی جگرم کباب و دل در تاب است می گویم اگر تاب شنیدن داری فقدان شباب و فرقت احباب است
بر جان من از بار بلا چیست که نیست بر فرق من از تیر قضا چیست که نیست گویند تو را چیست که نالی شب و روز از محنت روز و شب مرا چیست که نیست
گر سایه من گران بود در نظرت من رفتم و سایه رفت و دل ماند برت هم زحمت من ز سایه من برخاست هم زحمت سایه من از خاک درت
سلطان ز در قونیه فرمان رانده است بر خاقانی در قبول افشانده است سیمرغ که وارث سلیمان مانده است شهباز سخن را به اجابت خوانده است
بینی کله شاه که مه قوقه اوست گیتیش بگنجدی نگنجد در پوست عفریت ستم زو که سلیمان نیروست دربند چو کوزه فقع بسته گلوست
چون سقف تو سایه نکند قاعده چیست چون نان تو موری نخورد مایده چیست چون منقطعان راه را نان ندهی پس ز آمدن فید بگو فایده چیست
خاقانی را شکسته دیدی به درست گفتی که ز چاره دست می باید شست زان نقش که آبروی برباید جست ما دست به آبروی شستیم نخست
نونو دلم از درد کهن ایمن نیست و آن درد دلم که دیده ای ساکن نیست می جویم بوی عافیت لیکن نیست آسایشم آرزوست این ممکن نیست
عشق تو بکشت عالم و عامی را زلف تو برانداخت نکونامی را چشم سیه مست تو بیرون آورد از صومعه بایزید بسطامی را
صبح شب برنایی من بوالعجب است یک نیمه ازو روز و دگر نیمه شب است دارم دم سرد و ترسم از موی سپید این باد اگر برف نبارد عجب است
خاقانی اگر خرد سر ترا یار است سیلی مزن و مخور که ناخوش کار است زیرا سر هر کز خرد افسردار است بر گردنش از زه گریبان عار است
ملاح که بهر ماه من مهد آراست گفتی کشتی مرا چو کشتی شد راست چندان خبرم بود که او کشتی خواست در آب نشست و آتش از من برخاست
تندی کنی و خیره کشیت آیین است تو دیلمی و عادت دیلم این است زوبینت ز نرگس سپر از نسرین است پیرایه دیلم سپر و زوبین است
آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت تن بی دل و جان راه تو نتواند رفت اسبی که فکند سم کجا داند رفت
در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست عشاق تو را به دیده در خواب کجاست خورشید ز غیرتت چنین می گوید کز آتش تو بسوختم آب کجاست
مرغی که نوای درد راند عشق است پیکی که زبان غیب داند عشق است هستی که به نیستیت خواند عشق است و آنچ از تو تو را بازرهاند عشق است
عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت غم رخت فرونهاد و دل دل برداشت وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت
با یار سر انداختنم سود نداشت در کار حیل ساختنم سود نداشت کژ باخته ام بو که نمانم یکدست هم ماندم و کژ باختنم سود نداشت