رباعی شمارهٔ ۵۹
از عشق لب تو بیش تیمارم نیست کآلوده لب هاست سزاوارم نیست گر خود به مثل آب حیات است آن لب چون خضر بدو رسید در کارم نیست

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
از عشق لب تو بیش تیمارم نیست کآلوده لب هاست سزاوارم نیست گر خود به مثل آب حیات است آن لب چون خضر بدو رسید در کارم نیست
می ساخت چو صبح لاله گون رنگ هوا با توبه من داشت نمک جنگ هوا هر لکه ابرم چو عزایم خوانی در شیشه پری کرد ز نیرنگ هوا
گرچه صنما همدم عیسی است دمت روح القدسی چگونه خوانم صنمت چون موی شدم ز بس که بردم ستمت مویی مویی که موی مویم ز غمت
از خوی تو خسته ایم و از هجرانت در دست تو عاجزیم و در دستانت نوش از کف تو مزیم و از مرجانت در از لب تو چینم و از دندانت
ناوک زن سینه ها شود مژگانت افسون گر دردها شود مرجانت چون درد بدید آن لب افسون خوانت از دست لبت گریخت در دندانت
تشویر بتان از رخ رخشان تو خاست تسکین روان از لب خندان تو خاست هرچند دوای جان ز مرجان تو خاست درد دل من ز درد دندان تو خاست
تب کرد اثر در گل عنبربارت اینک خوی تب نشسته بر گل زارت بیمار بس است نرگس خون خوارت بیماری را چکار با گلنارت
خاقانی را گلی به چنگ افتاده است کز غالیه خالش چو سنگ افتاده است زان گل دل او بنفشه رنگ افتاده است چون قافیه بنفشه تنگ افتاده است
در بخشش حسن آن رخ و زلفی که تو راست یک قسم فتادند چنان کایزد خواست حسن تو بهار است و شب و روز آراست قسم شب و روز در بهار آید راست
چون سوی تو نامه ای نویسم ز نخست یا از پی قاصدی کمر بندم چست باد سحری نامه رسان من و توست ای باد چه مرغی که پرت باد درست
نور رخ تو طلسم خورشید شکست خورشید ز شرم سایه از خلق گسست رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست
آن ماه دوهفته کرده عمدا هر هفت آمد بر خاقانی و عذرش پذرفت ناچار که خورشید سوی ذره شود ذره سوی خورشید کجا داند رفت
عیسی لب و آفتاب رویی پسرا زنارخط و صلیب مویی پسرا لشکرکشی و اسیر جویی پسرا خاقانی اسیر شد چه گویی پسرا
عشقی که ز من دود برآورد این است خون می خورم و به عشق درخورد این است اندیشه آن نیست که دردی دارم اندیشه به تو نمی رسد درد این است
از کوهه چرخ مملکت مه درگشت وز گوشه نطع مکرمت شه درگشت اسکندر ثانی است که از گه درگشت یا سد سکندر که به ناگه درگشت
تب داشته ام دو هفته ای ماه دو هفت تبخال دمید و تب نهایت پذرفت چون نتوانم لبانت بوسید به تفت تبخال مرا بتر از آن تب که برفت
از دست غم انفصال می جویی نیست با ماه نو اتصال می جویی نیست از حور و پری وصال می جویی نیست با حور و پری خصال می جویی نیست
آفاق به پای آه ما فرسنگی است وز ناله ما سپهر دود آهنگی است بر پای امید ماست هر جا خاری است بر شیشه عمر ماست هر جا سنگی است
بپذیر دلی را که پراکنده توست برگیر شکاری که هم افکنده توست با صد گنه نکرده خاقانی را گر زنده گذاری ار کشی بنده توست
خاقانی اگرچه عقل دست خوش توست هم محرم عشق باش که انده کش توست داری تف عشق از تف دوزخ مندیش کن آتش او هیزم این آتش توست
آن غصه که او تکیه گه سلطان است بهتر ز چهار بالش شاهان است آن غصه عصای موسی عمران است آرامگه او ید بیضا زان است
رخسار تو را که ماه و گل بنده اوست لشکرگه آن زلف سر افکنده اوست زلفت به شکار دل پراکنده اوست لشکر به شکارگه پراکنده اوست
شب چون حلی ستاره در هم پیوست ماهم چو ستارگان حلی ها بربست با بانگ حلی چو در برم آمد مست از طالع من حلیش حالی بگسست
ای تیر هنر صهیل و برجیس لقا شعری فش و فرقدفر و ناهید صفا پیش رخ تو ماه و سماک و جوزا خوارند چو پیش مهر پروین و سها