شمارهٔ ۱۴۲ - در حماسه و نکوهش حسودان و سخنی در حکمت
هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می برم عالمی از عالم وحدت به کف می آورم تخت و خاتم نی و کوس رب هب لی می زنم طور آتش نی و در اوج انا الله می پرم هرچه نقش نفس می بینم به دریا می دهم ه...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می برم عالمی از عالم وحدت به کف می آورم تخت و خاتم نی و کوس رب هب لی می زنم طور آتش نی و در اوج انا الله می پرم هرچه نقش نفس می بینم به دریا می دهم ه...
ای تاجدار خسرو مغرب که شاه چرخ در مشرقین ز جاه تو کسب ضیا کند درگاه توست قبله پاکان و جان من الا طواف قبله پاکان کجا کنند تن را سجود کعبه فریضه است و نقص نیست گر دیده را ز دیدن کعب...
من کیم باری که گویی ز آفرینش برترم کافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم جسم بی اصلم طلسمم خوان نه حی ناطقم اسم بی ذاتم ز بادم دان نه نقش آزرم از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی گویی اول ب...
خدای داند معنی میان نطفه نهادن به دست مرد جز این نیست کآب نطفه براند از آفتاب وهوا دان که تخم یابد بالش ز برزگر چه برآید جز آنکه تخم فشاند حلال زاده صورت چه سودمند که فعلش در آزمای...
از آن قبل که سر عالم بقا دارم بدین سرای فنا سر فرو نمی آرم نشاط من همه زی آشیان نه فلک است اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم نه آن کسم که درین دام گاه دیو و ستور چو عقل مختصران تخم کاهلی...
هرکه را غره کرد دولت نیز غدر آن دولتش هلاک رساند خاک بر فرق دولتی که تو را از سر خاک بر سماک رساند نه نه صد جان نثار آن دولت که تواند تو را به خاک رساند باد اگر برد خاک را بر چرخ ب...
در این دامگاه ارچه همدم ندارم بحمدالله از هیچ غم غم ندارم مرا با غم از نیستی هست سری که کس را در این باب محرم ندارم ندارم دل خلق و گر راست خواهی سر صحبت خویشتن هم ندارم چو از عالم ...
دوات من ز برون جدول و درون دریاست نهنگ و آب سیاهش عجب بدان ماند عمود صبح ندیدی سواد شام در او دوات من به دو معنی بدان نشان ماند رواست کو ید بیضای موسوی است دوات که خامه نیز به ثعبا...
روزم فرو شد از غم هم غم خوری ندارم رازم برآمداز دل هم دلبری ندارم هر مجلسی و شمعی من تابشی نبینم هر منزلی و ماهی من اختری ندارم غواص بحر عشقم بر ساحل تمنی چندین صدف گشادم هم گوهری ...
منصب تدریس خون گوید از آنک فر عز الدین بوعمران نماند شاید ار هر سامری گاوی کند کب و جاه موسی عمران نماند
ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل کز طوق تو برون سر در چنبری ندارم عید منی و شادی می بینم از هلالت دیوانه ام که ج...
های خاقانی تو را جای شکر ریز است و شکر گر دهانت را به آب زهرناک آکنده اند محیی الدین کو دهان دین به در آکنده بود کافران غز دهانش را به خاک آکنده اند
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم وز صور آه بر فلک آوا برآورم چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح من رخ به آب دیده مطرا برآورم بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح هویی گوزن وار به صحرا برآورم ...
خاقانیا عروس صفا را به دست فقر هر هفت کن که هفت تنان در رسیده اند در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخ بازان کز آشیان طریق پریده اند همچون گوزن هوی برآورده در سماع شیران کز آتش شب شب...
هر صبح پای صبر به دامن درآورم پرگار عجز گرد سر و تن درآورم از عکس خون قرابه پر می شود فلک چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم هر دم هزار بچه خونبن کنم له خاک چون لعبتان دیده به زادن د...
گفتی از شاهان تو را دل فارغ است دل ز شاهان فارغ است آری مرا والی ری کز خراسان رفتنم منع کرد آن نیست آزاری مرا گر شدن ز آن سو کسی را رخصه نیست رخصه بایستی شدن باری مرا من به پیران خ...
صبح است کمانکش اختران را آتش زده آب پیکران را هنگام صبوح موکب صبح هنگامه دریده اختران را بر صرع ستارگان دم صبح ماند نفس فسون گران را یک می به دو گنج شایگان خر رغم دل رایگان خوران ر...
اندرین هفت هشت نه صدیق مصطفی را به خواب دیدستند روی آن بحر دست صاحب فیض بحر وش بی نقاب دیدستند کآمد و التفات کرد به من زان مرا جاه و آب دیدستند شیر تنها رو شریعت را با سگی در خطاب ...
به دل در خواص بقا می گریزم به جان زین خراس فنا می گریزم از آن چرخ چون باز بر دوخت چشمم که باز از گزند بلا می گریزم چو باز ارچه سر کوچکم دل بزرگم نخواهم کله وز قبا می گریزم درخت وفا...
غصه بندد نفس افغان چکنم لب به فریاد نفس ران چکنم غم ز لب باج نفس می گیرد عمر در کار رصدبان چکنم نامرادی است چو معلوم امید دست ندهد طلب آن چکنم مشرفان قدرم حسب مراد چون نرانند به دی...
شهر زوری گدا بود خاصه کش به بغداد پرورش کردند به صفت چون خری بماند راست که به شیر سگش بپروردند
ای که هر دم ز تبت خلقت صد شتر بار مشک در سفرند گردن اشتران دهی پر زر به کسانی که سرور هنرند تا تو اشتر سواری اندر فید خار و حنظل به فید گلشکرند پیش اشتر دلی چو خاقانی یاد تو جز به ...
هر صبح که نو جهان ببینم از منزل جان نشان ببینم صبح آینه ای شود که در وی نقش دل آسمان ببینم پویم پی کاروان وسواس غم بدرقه هم عنان ببینم هر بار نفس که برگشایم غم تعبیه در میان ببینم ...
همه عیب اند زنان و آن همه را نیک مردان به هنر برگیرند چون مؤنث به مذکر پیوست گرچه آن حکم مذکر گیرند لیک چون مرد به زن پیوندد حکم تأنیث قوی تر گیرند بلبلی بین که به مقنع بفریفت چون ...