شمارهٔ ۱۶۴ - مطلع سوم
شاعر ساحر منم اندر جهان در سخن از معجزه صاحب قران از شجر من شعرا میوه چین وز صحف من فضلا عشر خوان وز حسد لفظ گهر پاش من در خوی خونین شده دریا و کان نعش و پرن بافته در نظم و نثر ساخ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
شاعر ساحر منم اندر جهان در سخن از معجزه صاحب قران از شجر من شعرا میوه چین وز صحف من فضلا عشر خوان وز حسد لفظ گهر پاش من در خوی خونین شده دریا و کان نعش و پرن بافته در نظم و نثر ساخ...
تارمویم به من نمود سپید ز آن نمودن غمان من بفزود بهترین دوستی که بود مرا بدترین دشمنی به من بنمود
ای نایب عیسی از دو مرجان وی کرده ز آتش آب حیوان ای زهر تو دستگیر تریاق وی درد تو پای مرد درمان از جام تو صاف نوش تر تیغ در دام تو صید خوارتر جان جزع تو به غمزه برده جان ها لعل تو ب...
رشته کژ داشتی در سر مگر خاقانیا گر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست چون فرو دیدی نه رشته کهن و پولاد بود
اکنون که گشاد گل گریبان دست من و دامن گلستان بی باده زر فشان نباشم چون باد شده است عنبرافشان خاصه که به هر طرف نشسته است صد باربد از هزار دستان از شاخ شکوفه ریز گویی کرده است فلک س...
جوی دل رفته دار خاقانی که آب دولت هنوز خواهد بود فلک از سرخ و زرد و شام و سحر بر قدت خلعه دوز خواهد بود حال اگر ز آنچه بود تیره تر است عاقبت دل فروز خواهد بود شب نبینی که تیره تر گ...
یعقوب دلم ندیم احزان یوسف صفتم مقیم زندان او در چه آب بد ز اخوت من در چه آتشم ز اخوان چون صفر و الف تهی و تنها چون تیر و قلم نحیف و عریان صد رزمه فضل بار بسته یک مشتریم نه پیش دکان...
یار مردم مار و کژدم دان کنون خاقانیا کز دم کژدم دم مردم تو را بدتر بود آن نه یارانند مارانند پس بیگانه به کافت یاران چو باشد آشنا بدتر بود تا تو مردم را ستایی در بلایی با همه چون ت...
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مداین را آیینه عبرت دان یک ره ز لب دجله منزل به مداین کن وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی کز گرمی خ...
دور کمال پانصد هجرت شناس و بس کان پانصد دگر همه دور محال بود خلقند متفق که چو خاقانیی نزاد این پانصدی که مدت دور کمال بود
دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان گشت ز سیر شهاب روی هوا پر سنان داد به گیتی ظلام سایه خاک سیاه یافت ز انجم فروغ انجمن کهکشان گشت چو جنت ز نور قبه چرخ از نجوم شد چو جهنم به وصف دم...
نظاره کنان به روی خوبت چون درنگرند از کران ها در روی تو روی خویش بینند این است تفاوت نشان ها
زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب خیمه روحانیان کرد معنبر طناب شد گهر اندر گهر صفحه تیغ سحر شد گره اندر گره حلقه درع سحاب صبح فنک پوش را ابر زره در قبا برده کلاه زرش قندز شب را ز تاب ...
بر اهل کرم لرز خاقانیا که بر کیمیا مرد لرزان بود به میزان همت جهان را بسنج که همت جهان سنج میزان بود عیار لییمان شناسی بلی شناسد عیار آنکه وزان بود ولیکن فنای بخیلان مخواه اگرچه بق...
کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست وز حق نه آدم است و ن...
زین بیش آبروی نریزم برای نان آتش دهم به روح طبیعی به جای نان خون جگر خورم نخورم نان ناکسان در خون جان شوم نشوم آشنای نان با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم گر زین سپس چو سگ دوم اندر قف...
خاک بر سر پاش خاقانی و در خون خسب از آنک زیر خاک است آنکه از خاکت به مردم کرده بود دعوی نسبت ز عم کن نز پدر زیرا تو را عم پدید آورده بود ارنه پدر گم کرده بود
رفت آنکه فیلسوف جهان بود و بر جهان درهای آسمان معانی گشوده بود شد نفس مطمنه او باز جای خویش که آواز ارجعی هم از آنجا شنوده بود دست کمال بر کمر آسمان نشاند آن گوهر ثمین که در این خا...
نکهت حور است یا هوای صفاهان جبهت جوز است یا لقای صفاهان دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا مارد بخت یگانه زای صفاهان چون زر جوزایی اختران سپهرند سخته به میزان از کیای صفاهان بلکه چو جوزا...
ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانی که رهنمون چو بد آید رهت نمونه شود اگرچه بد به حضور تو نیک فخر آرد شعار فخر تو از عار باژ گونه شود ز بد گهر همه نیک تو بد شود لیکن به قول نیک تو فعل بدش ...
سنت عشاق چیست برگ عدم ساختن گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن بدرقه چون عشق گشت از پس پس تاختن تفرقه چون جمع گشت با کم کم ساختن گرچه نوای جهان خارج پرده رود چون تو در این مجلسی با همه ...
دست بر پای آز نه یک چند تا سری بر تو سر گران نشود شو سر پای را به دست بگیر تا دگر بر در سران نشود
ناگذران دل است نوبت غم داشتن جبهت آمال را داغ عدم داشتن صاحب حالت شدن حله تن سوختن خارج عادت شدن عده غم داشتن سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن زین س...
ای شاه دو معنی را نامد به تو خاقانی کاندر دل از آن هر دو ترسی است که جان کاهد یا خاطر او نارد مدحی که دلت گیرد یا همت تو ندهد مالی که دلش خواهد