شمارهٔ ۱۷۵ - در مرثیهٔ قدوة الحکماء کافیالدین عم خویش
خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن روی در دیوار عزلت کن در هم دم مزن کاندرین غم خانه کس همدم نخواهی یافتن تا درون چار طاق خیمه پیروزه ای طبع را بی چار می...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن روی در دیوار عزلت کن در هم دم مزن کاندرین غم خانه کس همدم نخواهی یافتن تا درون چار طاق خیمه پیروزه ای طبع را بی چار می...
ای امیر امرای سخن و شاه سخا به سخن مثل عطارد به سخا چون خورشید تویی استاد سخن هم تویی استاد سخا حاتم طایی شاگرد تو زیبد جاوید میر میران تویی و ما همه رسمی توایم رسمیان را به صخا و ...
صبح دم چون کله بندد آه دود آسای من چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته تا به من راوق کند مژگان می پالای من رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ ...
فضل درد سر است خاقانی فاضل از درد سر نیاساید سرور عقل و تاجدار هنر درد سر بیند و چنین شاید تاج بی درد سر کجا باشد گنج بی اژدها کجا پاید سروری بی بلا به سر نشود صفدری بی مصاف برناید...
عالم جان خاص توست نوبه فرو کوب هین گوهر دل خاک توست رد مکن ای نازنین منتظران تواند مانده ترنجی به کف رخش برون تاز هان پرده برانداز هین کیست ز مردان که نیست تیغ تو را هم نیام کیست ز...
وقت مردن رشید را گفتم که بخواه آنچه آرزوت آید گفت کو عمر کارزو خواهم کارزو بهر عمر می باید
غارت دل می کنی شرط وفا نیست این کار من از سایه شد سایه برافکن ببین وصل ندیده به خواب فرض کنی خوش دلی بر سر خوان تهی کس نکند آفرین در غمت ای زود سیر تشنه دیرینه ام تشنه به جز من که ...
دور دور بدی است خاقانی هیچ بد فعل نیک ننماید نیکی از بد مجوی و راضی باش که ز نیکان تو را بدی ناید
کوی عشق آمد شد ما برنتابد بیش از این دامن تر بردن آنجا برنتابد بیش از این در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است کاین قدر سرمایه سودا برنتابد بیش از این بر امید کشتن اندر پای وصل...
چون شاه بازگشت ز ابخاز روز عید فرمود چاشتگه گذری بر کلیسیا من بانگ برکشیدم و گفتم که ای دریغ اسلامیان به کعبه و ما در کلیسیا
رخش به هرا بتاخت بر سر صبح آفتاب رفت به چرب آخوری گنج روان در رکاب کحلی چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکل عودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب روز چو شمعی به شب نور ده و سر فراز شب چو چراغ...
چون امیدم بریده نیست ز تو همه رنجی که باشدم شاید اهل بخشایشم سزد که دلت بر تن و جان من ببخشاید
دلسوز ما که آتش گویاست قند او آتش که دید دانه دلها سپند او هر آفتاب زردم عیدی بود تمام چون بینمش که نیم هلال است قند او بر چون پرند لیک دلش گوشه پلاس من بر پلاس ماتم هجر از پرند او...
شنوده ای دم خاقانی از مدیح کسان کنون هجای خسان می شنو که هم شاید هجای بولهب ایزد بگفت و می شایست که او هجای سگی گفت رو که هم شاید
عشق بهین گوهری است گوهر دل کان او دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او خاصگی دستراست بر در وحدت دل است اینکه به دست چپ است داغگه ران او تا نکنی زنگ خورد آینه دل که عشق هست به بازار غی...
که گفت آنکه خاقانی سحرپیشه دگر خاص درگاه سلطان نشاید بلی راست گفت او و پی بردم آن را که دیو آبدار سلیمان نشاید گرانی ببردم ز درگاهش ایرا مرید سبک دل گران جان نشاید
سلسله ابر گشت زلف زره سان او قرصه خورشید شد گوی گریبان او پنجه شیران شکست قوت سودای او جوشن مردان گسست ناوک مژگان او خوش نمکی شد لبش تره تر عارضش بر نمک و تره بین دل ها مهمان او رن...
آسمان داند که گاه نظم و نثر بر زمین چون من مبرز کس ندید در بیانم آب و در فکر آتش است آبی از آتش مطرز کس ندید ز آتش موسی برآرم آب خضر ز آدمی این سحر و معجز کس ندید از دو دیوانم به ت...
لشکر غم ران گشاد و آمد دوران او ابلق روز و شب است نامزد ران او هر که چنین لشکرش نعل در آتش نهاد نعل بها داد عمر بر سر میدان او غم که درآید به دل بنگری آسیب آن کاتش کافتد در آب بشنو...
خاقانیا ز عارضه درد دل منال کز ناله هیچ درد نشان بهی ندید بیمار روزگار هم از اهل روزگار روی بهی ندید که جز روبهی ندید
دهر سیه کاسه ای است ما همه مهمان او بی نمکی تعبیه است در نمک خوان او بر سر بازار دهر نقد جفا می رود رسته ای ار ننگری رسته خذلان او دهر چو بی توست خاک بر سر سالار او ده چو تو را نیس...
روزی میان بادیه بر لشکر عجم دست عرب چو غمزه ترکان سنان کشید دیوان میغ رنگ سنان کش چو آفتاب کز نوک نیزه شان سرکیوان زیان کشید میغ از هوا به یاری آ میغ چهرگان آمد ز برق نیزه آتش فشان...
ما را دلی است زله خور خوان صبح گاه جانی است خاک جرعه مستان صبح گاه جان شد نهنگ بحرکش از جام نیم شب دل گشت مور ریزه خور از خوان صبح گاه غربال بیختیم به عمری که یافتیم زر عیاردار به ...
سلاطین نژادا خلیفه پناها تویی مملکت بخش و اسلام پرور از آن گشت شروان سمرقند اعظم که گردون تو را خواند خاقان اکبر اثیر است و اخضر به بزم تو امشب یکی تف منقل یکی موج ساغر زهی آفتابی ...