شمارهٔ ۱۸۶ - در تحقیق و وعظ و ذکر صفای صبح
آوازه رحیل شنیدم به صبح گاه با شبروان دواسبه دویدم به صبح گاه با بختیان همت و با پختگان درد راه هزار ساله بریدم به صبح گاه رستم ز چار آخور سنگین روزگار در هشت باغ عشق چریدم به صبح ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
آوازه رحیل شنیدم به صبح گاه با شبروان دواسبه دویدم به صبح گاه با بختیان همت و با پختگان درد راه هزار ساله بریدم به صبح گاه رستم ز چار آخور سنگین روزگار در هشت باغ عشق چریدم به صبح ...
یکی دو زایند آبستنان مادر طبع ز من بزاد به یکباره صدهزار پسر یکان یکان حبشی چهره و یمانی اصل همه بلال معانی همه اویس هنر یگانه دو سرا و سه وقت و چار ارکان امیر پنج حس و شش جهات و ه...
در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی با خویشتن بساز و ز هم دم نشان مخواه اندر قمارخانه چرخ و رباط دهر جنسی حریف و هم نفسی ...
خاقانیا به تقویت دوست دل مبند وز غصه نکایت دشمن جگر مخور چون شد تو را یقین که بد و نیک ز ایزد است بر کس گمان به دوستی و دشمنی مبر ای مرد دوستان چه و از دشمنان چه باک آنجا که حق به ...
ای در حرمت نشان کعبه درگاه تو را نشان کعبه ای کمتر خادمان بزمت بهتر ز مجاوران کعبه کعبه است درت نوشته خورشید العبد بر آستان کعبه شاهان همه در پناه قدرت چون مرغان در امان کعبه گردون...
خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته یک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته عیسی کده خرگاه او وز دلو یوسف چاه او در حوت یونس گاه او برسان نوپرداخته این علت جان بین همی علت زدای عالمی ...
چون من خطر زدم به فراق از پی وحید جان از پی وحید برآمد بدان خطر آمد به گوش من خبر جان سپردنش جانم ز راه گوش برون شد بدان خبر
ای در آبدار توانی ز پیچ و خم در آب شد ز شرمم صد راه زیر آب تو چون کتان کاهی و من چون کتان کاه دل گاه زیر آتش و تن گاه زیر آب حال من و تو از تو و من دور نیست از آنک تو آب زیر کاهی و...
جبهه زرین نمود طره صبح از نقاب خنده شب گشت صبح خنده صبح آفتاب غمزه اختر ببست خنده رخسار صبح سرمه گیتی بشست گریه چشم سحاب صبح چو پشت پلنگ کرد هوا را دو رنگ ماه چو شاخ گوزن روی نمود ...
در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته گردون هزاران نرگسه از سقف مینا ریخته صبح است گل گون تاخته شمشیر بیرون آخته بر شب شبیخون ساخته خونش به عمدا ریخته کیمخت سبز آسمان دارد ادیم ب...
جهان پیمانه را ماند به عینه که چون پر شد تهی گردد به هر بار کنون از مرگ صدر الدین تهی گشت نپندارم که پر گردد دگر بار
نیست در ایام چیزی از وفا نایافت تر کیمیا شد اهل بل کز کیمیا نایافت تر آشنا سیمرغ وار اندر جهان نایافت شد ایمه از سیمرغ بگذر کاشنا نایافت تر
ای تیر باران غمت خون دل ما ریخته نگذاشت طوفان غمت خون دلی ناریخته ای صد یک از عشقت خرد جان صیدت از یک تا به صد چشم تو در یک چشم زد صد خون تنها ریخته ای ریخته سیل ستم بر جان ما سر ت...
علوی دوست باش خاقانی کز عشیرت علی است فاضل تر هرکه بد بینی از نژاد علی نیک تر دان ز خلق و عادل تر بدشان بهتراز همه نیکان نیکشان از فرشته کامل تر
باز از تف زرین صدف شد آب دریا ریخته ابر نهنگ آسا ز کف لولوی لالا ریخته شاه یک اسبه بر فلک خون ریخت دی را نیست شک اینک سلاحش یک به یک در قلب هیجا ریخته با شاخ سرو اینک کمان با برگ ب...
عذر داری بنال خاقانی کاهل کم داری آشنا کمتر دشمنانت ز خاک بیشترند دوستانت ز کیمیا کمتر
صبح خیزان بین قیامت در جهان انگیخته نعره هاشان نفخ صور از هر دهان انگیخته صبح پیش از وقتشان عید از درون برخاسته مرغ پیش از وجدشان شور از نهان انگیخته روزه پا اندر رکاب ایشان به است...
ای ریزه روزی تو بوده از ریزش ریسمان مادر خو کرده به تنگنای شروان با تنگی آب و نان مادر زیر صلف کسی نرفته جز آن خدای و آن مادر افسرده چو سایه و نشسته در سایه دوکدان مادر ای باز سپید...
ماه نو دیدی حمایل ز آسمان انگیخته اختران تعویذ سیمین بی کران انگیخته شب ز انجم گرد بر گرد حمایل طفل وار سیمهای قل هواللهی عیان انگیخته صحف مینا را ده آیت ها گزارش کرده شب از شفق شن...
خلیفه گوید خاقانیا دبیری کن که پایگاه تو را بر فلک گذارم سر دبیرم آری سحر آفرین گه انشا ولیک زحمت این شغل را ندارم سر به دستگاه دبیری مرا چه فخر که من به پایگاه وزیری فرو نیارم سر ...
این تویی کز غمزه غوغا در جهان انگیخته نیزه بالا خون بدان مشکین سنان انگیخته نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته پرنیان خویی و دیباروی و از بخت ...
گر کهان مه شدند خاقانی تو در ایشان به مهتری منگر کهتری را که مهتری باشد هم بدان چشم کهتری منگر خرد شاخی که شد درخت بزرگ در بزرگیش سرسری منگر هر ذلیلی که حق عزیز کند در عزیزیش منکری...
دور فلک ده جام را از نور عذرا داشته چون عده داران چار مه در طارمی واداشته در آب خضر آتش زده خم خانه زو مریمکده هم حامل روح آمده هم نفس عذرا داشته جام بلور از جوهرش سقلاب و روم اندر...
با در و دشت ساز خاقانی خانه و خوان ناسزا منگر تا برون ریشه گیا بینی زاندرون ریش ده کیا منگر