شمارهٔ ۲۱۷ - در مذمت آب و هوای ری گوید
خاک سیاه بر سر آب و هوای ری دور از مجاوران مکارم نمای ری در خون نشسته ام که چرا خوش نشسته اند این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری آن را که تن به آب و هوای ری آورند دل آب و جان هوا شد ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خاک سیاه بر سر آب و هوای ری دور از مجاوران مکارم نمای ری در خون نشسته ام که چرا خوش نشسته اند این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری آن را که تن به آب و هوای ری آورند دل آب و جان هوا شد ...
به خدایی که کرد گردون را کلبه قدرت الهی خویش که ندیدم ز کارداری عشق هیچ سودی مگر تباهی خویش
چو گل بیش ندهم سران را صداعی کنم بلبلان طرب را وداعی نه از کاس نوشم نه از کس نیوشم صبوحی میی بوالفتوحی سماعی ز مه جام و ز افلاک صوت است و دارم چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی منم گا...
چشم بر کار دوست دار چنان که غیوران بر اهل پرده خویش رشک بر دوست برفزونتر از آنک بر زن اختیار کرده خویش جنس زن یابی و نیابی کس جنس یاران درد خورده خویش
جان سگ دارم به سختی ورنه سگ جان بودمی از فغان زار چون سگ هم فرو ناسودمی ورنه جانم آهنین بودی به آه آتشین دیده چون پالونه آهن فرو پالودمی آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا اینکه جا...
سیزده جنس نهاده است نبی که همه مسخ شدند و همه هست ز آن یکی خرس که بد خنثی طبع دیگری پیل که شد فسق پرست من خری دیدم کو مسخ نبود خوک شد چون ز خری کردن جست بود اول خر و آخر شد خوک چون...
دوش برون شد ز دلو یوسف زرین نقاب کرد بر آهنگ صبح جای به جای انقلاب یوسف رسته ز دلو مانده چو یونس به حوت صبح دم از هیبتش حوت بیفکند ناب باد بهاری فشاند عنبر بحری به صبح تا صدف آتشین...
روز عمر آمد به پیشین ای دریغ کار بر نامد به آیین ای دریغ سینه چون صبح پسین خواهم درید کآفتاب آمد به پیشین ای دریغ سخت نومیدم ز امید بهی درد نومیدی من بین ای دریغ غصه بی طالعی بین ک...
گرچه کان خرد مرا دانی عاجزم در نهاد خاقانی صورت روح پاک می بینم متدرع به شخص انسانی افضل الدین امیر رملک سخن شارح رمزهای پنهانی
تا به خط شط ارجیش درنگ است مرا بحر ارجیش ز طبعم صدف افزود صدف بحر ارجیش فزود از قدم من آنسانک برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف
نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی که همت را زناشویی است از زانو و پیشانی چو هم زانو شوم با غم گریبان را کنم دامن سر من از سر زانو کند دامن گریبانی سرم زان جفت زانو شد که از تن ...
صدت فی بغداد ظبیا قد الف صدغه جیم و ذا قد الف سر بیندازم به دستار از پیش غاشیه سوداش دارم بر کتف هل عشقتم نار اصحاب الهوی طارق الدنیا و ذا لا یأتلف من شدم عاشق بر آن خورشید روی کاب...
بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی وز نیم کشت غمزه اش قربان تازه بینی یک سو فکن دو زلفش و ایمانت تازه گردان کاندر حجاب کفرش ایمان تازه بینی پروانه غمش را هر دم به خون خلقی شمشیر تیز...
باز به میدان ما فوج بلا بسته صف پای فلک در میان رسم امان بر طرف خرقه شکافان ذوق بی دف و نی در سماع جبه فشانان شید تابع قانون دف جان قدیم اشتها مانده همان ناشتا وین تن حادث غذا معدن...
چون صبح دم عید کند نافه گشایی بگشای سر خم که کند صبح نمایی آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبح چون صبح نمود آن صدف غالیه سایی در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح هم نقب زد و مرغ بر آن د...
این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک و زشت کافرک با من پلنگ سارک و روباه طبعک است این خوک گردنک سگک دمنه گوهرک بوده سگ رمنده و اکنون به بخت من شیرک شده است و گرگک و از هر دو...
جان پیشکشت سازم اگر پیش من آیی دل روی نمایت دهم ار روی نمایی سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روز کایی به کمین دل من ران بگشایی دل جای تو شد خواه روی خواه نشینی بر تو نرسد حکم که تو خانه...
خسروا خاقانی عذرا سخن هندوی توست هندویی را ترک عذرا دادی احسنت ای ملک او غلام داغ بر رخ عنبر درگاه توست عنبری را در دریا دادی احسنت ای ملک خادمش گردند خاتونان خرگاه فلک تا ورا خاتو...
همه درگاه خسروان دریاست یک صدف نی و صد هزار نهنگ کشتی آرزو درین دریا نفکند هیچ صاحب فرهنگ یک گهر ندهد و به جان ستدن هر زمان باشدش هزار آهنگ در پناه خرد نشین که خرد گردن آز راست پال...
گه خرمی از غفلت و گه غمگنی از عقل در هیچ دو رنگت نه درنگ است و نه حاصل خاقانی از این راه دو رنگی به کران باش یا عاقل عاقل زی یا غافل غافل
چو آسمان ورق عهد مقتفی بنوشت برآمد آیت مستنجد از صحیفه حال چو صبح صادق دین را نهفت ظل ابد برآمد از پس صبح آفتاب عرش ظلال چه آفتاب که سهمش چو آفتاب از ابر روان کند خوی تب لرزه از مس...
مال کم راحت است و افزون رنج لاجرم مال می نخواهد عقل همچو می که اندکش فزاید روح لیک بسیار او بکاهد عقل
چون ز یاران رفته یاد آرم آه و واحسرتا علی من مات چون ز عمر گذشته یاد آرم آه و واغصتا علی مافات
مرا ز هاتف همت رسد به گوش خطاب کزین رواق طنینی که می رود دریاب زبان مرغان خواهی طنین چرخ شنو در سلیمان جویی به صدر خواجه شتاب رواق چرخ همه پر صدای روحانی است در آن صدا همه صیت وزیر...