شمارهٔ ۲۵۰
دلی داشتم وقتی اکنون ندارم چه پرسی ز من حال دل چون ندارم غریق دو طوفانم از دیده تا لب ز خوناب این دل که اکنون ندارم

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
دلی داشتم وقتی اکنون ندارم چه پرسی ز من حال دل چون ندارم غریق دو طوفانم از دیده تا لب ز خوناب این دل که اکنون ندارم
غم عمری که شد چرا نخورم غم روزی ابلهانه خورم بر سر روزی ارچه در خوابم من غم خواب جاودانه خورم وقت بیماری از اجل ترسم نه غم چیز و آشیانه خورم چار دیوار چون به زلزله ریخت چه غم فوت آ...
رفیقا شناسی که من ز اهل شروان نه از بیم جان در شما می گریزم خطایی نکردم به حمدالله آنجا که اینجا ز بیم خطا می گریزم چه خوش گفت سالار موران که با جم نکردم بدی زو چرا می گریزم ز بهر ...
نه سیل است طوفان نوح است ویحک من از نوح طوفان سخا می گریزم ز ارجیش ز انعام صدر ریاست ز فرط حیا بر ملا می گریزم چو سیمرغ از آشیان سلیمان سوی کوه قاف از حیا می گریزم همه الغریق الغری...
فلک خاک در میر است و من هم از آن مدحش به آب زر نویسم عمادالدوله اریاریط کو را نه به طریق اجل قیصر نویسم بسا منت که اسکندر پذیرد اگرنه قیصر اسکندر نویسم دلش مومی است ارچه نیست مؤمن ...
من این دو لفظ مثل سازم از کلام عوام به قوت آنکه ز هر شوخ چشمم آید خشم که مرد را رگ چشم است بسته بر رگ کون که چون برید رگ کون بریده شد رگ چشم
با دلم چشم از نهان می گفت کز مرگ عماد تا کی آب چشم پالایی که بردی آب چشم از ره گوش آمدت بر راه چشم این حادثه گوش را بربند آخر چند بندی خواب چشم دل به خاکش خورد سوگندان که ننشینم ز ...
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند از آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم رگ گشاده جانم به دست مهر که بندد که از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم نه هیچ کام برآید ز میر و میر...
چون جاه پدید آرد دشمن که بد اندیشد پس جاه بتر دشمن زو نیک تر اندیشم دشمن به بدی گفتن جاهم به زبان آرد برسود منم ز آن بد چون نیک دراندیشم
خواجه بد گویدم معاذ الله که به بد گفتنش سخن رانم او به ده نوع قدح من خواند من به ده جنس مدح او خوانم او بدی گوید و چنان داند من نکو گویم و چنین دانم آنچه گویم هزار چندان است وآنچه ...
راحت از راه دل چنان برخاست که دل اکنون ز بند جان برخاست نفسی در میان میانجی بود آن میانجی هم از میان برخاست سایه ای مانده بود هم گم شد وز همه عالمم نشان برخاست چار دیوار خانه روزن ...
کو آنکه نقد او به ترازوی هفت چرخ شش دانگ بود راست بهر کفه ای که سخت در بیع گاه دهر به بادی بداد عمر در قمره زمانه به خاکی بباخت بخت جوزا گریست خون که عطارد ببست نطق عنقا بریخت پر ک...
من که خاقانیم به هیچ بدی بد نخواهم که اوست یزدانم پس به نیکان کجا بد اندیشم سر ز سنت چگونه گردانم گر ضمیرم به هیچ کافر بد بد سگالید نامسلمانم عادت این داشتم به طفلی باز که به رنجم ...
بر درد دل دوا چه بود تا من آن کنم گویند صبر کن نه همانا من آن کنم درد فراق را به دکان طبیب عشق بیرون ز صبر چیست مداوا من آن کنم گویی زبان صبر چه گوید در این حدیث گوید مکن خروش به ع...
هست او سیاه چرده و من هم سپید سر با یار من موافقه زین باب می کنم او بر رخ سیاه سپیداب می کند من بر سر سپید سیاه آب می کنم
آنچه افتاد چند بار مرا پند نگرفتم ای فلان که منم آنچه هستم چرا نمی گویم گفتم ای خام قلتبان که منم شده ام سیر زین جهان زیراک نیست خیری در این جهان که منم که مرا هیچ کس نمی داند داند...
به خدایی که در خدایی او هیچگونه ریا نمی بینم که مرا بی لقای مجلس تو زندگانی روا نمی بینم
منکوب طبعم آوخ و منکوس طالعم بر عالم سبک سر از آن سر گران بوم من کوب بخت بینم و منکوب از آن زیم من کوس فضل کوبم منکوس از آن بوم
دی فرد و خفته بخت سوی ارمن آمدم امروز جفت نعمت بسیار می روم دیدم دو بحر بحر ایادی و بحر آب من زین دو بحر شاکر آثار می روم لب تشنه آمدم به لب بحر شور لیک سیراب بحر عذب صدف دار می رو...
خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین که آرد شفات علت و زاید نجات بیم کاندر شفاست عارضه هر سپید کار واندر نجات مهلکه هر سیه گلیم خواهی نجات مهلکه منگر نجات بیش خواهی شفای عارضه مشنو شفا مق...
این غر غرچه جغد دمن است نیست او را چو همای اصل کریم چون کلاغ است نجس خوار و حسود چون خروس است زناکار و لییم هست چون قمری طناز و وقیح هست چون طوطی غماز و ندیم چون عقاب الجور آرنده ج...
چشم خونین همه شب قامت شب پیمایم تا ز خونین جگرش لعل قبا آرایم ریسمان از رگ جان سازم و سوزن ز مژه دیده را دوختن لعل قبا فرمایم اول از عودم خاییده دندان کسان آخر از سوخته عالم دندان ...
دروغ است آنکه گوید این که در سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت دل او هست سنگین پس چه معنی که عشق او عقیق از اشک من ساخت من از دل آزمایی دست شستم که او در زلف آن دلبر وطن ساخت به کرم ...
قلم بخت من شکسته سر است موی در سر ز طالع هنر است بخت نیک آرزو رسان دل است که قلم نقش بند هر صور است نقش امید چون تواند بست قلمی کز دلم شکسته تر است دیده دارد سپید بخت سیاه این سپید...