شمارهٔ ۲۷۰
خواجه بر من در نیکی دربست چه کنم لب به بدی نگشایم نیک بد گفتن من پیشه گرفت تا به بد گفتن او پیش آیم حاش لله که به بد گفتن کس من سگ جان لب پاک آلایم هرچه او بیشترم بنکوهد من از آن ب...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خواجه بر من در نیکی دربست چه کنم لب به بدی نگشایم نیک بد گفتن من پیشه گرفت تا به بد گفتن او پیش آیم حاش لله که به بد گفتن کس من سگ جان لب پاک آلایم هرچه او بیشترم بنکوهد من از آن ب...
کو نزل عاشقان که به منزل رسیده ایم جان نورهان دهیم که نادیده دیده ایم آزاده رسته از در دربند حادثات رستی خوران به باغ رضا آرمیده ایم چون چار هفته مه که به خورشید درخزد یک هفته زیر ...
ز کام نهنگان برون آمدیم ز غرقاب دریای خون آمدیم نه از بادیه بل ز طوفان نوح به کشتی عصمت درون آمدیم سه ماه از تمنای جنات عدن به دست زبانی زبون آمدیم سه ماهه سفر هست چل ساله رنج که ا...
وقت آن است کز این دار فنا درگذریم کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم سفری دور و دراز است ولی بی خبریم پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند وه چه ما غافل ...
در دو عالم کار ما داریم کز غم فارغیم الصبوح ای دل که از کار دو عالم فارغیم کم زدیم و عالم خاکی به خاکی باختیم و آن دگر عالم گرو دادیم و از کم فارغیم عقل اگر در کشت زار خاک آدم ده ک...
تا حضرت عشق را ندیمیم در کوی قلندران مقیمیم هم میکده را خدایگانیم هم درد پرست را ندیمیم کوشنده نه از پی بهشتیم جوشنده نه از تف جحیمیم ما بنده اختیار یاریم آزاد ز جنت و نعیمیم گر عا...
هر که را من به مهر خواندم دوست چون دگر کس شناخت شد دشمن چه پی دشمنان شود به خلاب چه دم دوستان خورد به سخن خواه با دشمن است سر در جیب خواه با دوست پای در دامن آب و آتش یکی است بر تن...
بر اصفهان گذشتن من بود یک زمان در وی شدن همان و برون آمدن همان از بهر صدر خواستمی اصفهان کنون چون صدر غایب است چه کرمان چه اصفهان چشم آسمان به واسطه آفتاب دید بی آفتاب چشم چه بیند ...
دبیران را منم استاد و میران را منم قدوه مرا هم قدوه هم استاد عزالدین بوعمران دمی کز روح قدس آمد سوی جان بنت عمران را مرا آن دم سوی جان داد عزالدین بوعمران وگر ده چشمه بگشاد ابن عمر...
یک روز بپرسید منوچهر ز سالار که اندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که در این عالم فانی گفتار حکیمان به و کردار نریمان
دوش آن زمان که چشمه زراب آسمان سیماب وار زین سوی چاه زمین گریخت مه را گرفته دیدم گفتم ز تیغ میر جرم فلک پس سپر آهنین گریخت لرزان ستارگان ز حسام حسام دین چون سگ گزیده ای که ز ماء مع...
طبع کافی که عسکر هنر است چون نی عسکری همه شکر است قطره کوثر و قمطره قند از شکرهای لفظ او اثر است نه کلکش به نیشکر ماند کز پی تب بریدن بشر است گل شکر را ز رشک نیشکرش زهر در حلق و خا...
ز آل غانم اگرچه نفعی نیست باری آسوده اند عالمیان وای بر عالم ار فکندی حق کار عالم به دست غانمیان وقت آن کز نسب نهد خود را از ملایک نهد نه ز آدمیان اول از شیر سرخ لاف زند پس درآید س...
از کمال توست خاقانی نه از نقصان که دهر از نهان آب رخت خواهد به عمدا ریختن خسروان بهر هلاک خسروان دارند زهر ورنه خون سفله بتوان آشکارا ریختن
منم سرآمد دوران که طبع من داند چهار جوی جنان از پی جهان کندن به من به جنبش همت توان رسید بلی گهر چگونه توان یافت جز به کان کندن هزار سال فلک جان کند نشیب و فراز که چون منی به کف آر...
یارب ز حال محنت خاقانی آگهی در حال او به عین عنایت نگاه کن یا روز بخت بی هنرش را سپید دار یا خط عمر بی خطرش را سیاه کن
خیره کشا بد کنشا ظالما این همه نیکان مکش و بد مکن نیست شفیعت که گوید مکش نیست حریفیت که گوید مکن
تا ز شروان دورم اعدا راست آسایش چنانک اصدقا را بود در نزدیکی آرایش ز من چون ببینی زین دو معنی آفتابم زانکه هست در حضور آرایش و در غیبت آسایش ز من
شب رحیل چو کردم وداع شروان را دریغ حاصل من بود و درد حصه من شدم ز آتش هجران زدم بر آب ارس ارس بنالید از درد حال و قصه من به تیزی دم من بود و پری غم من خروش سینه من داشت جوش غصه من
منم که همچو کمان دستمال ترکانم همه ز غمزه خدنگ آخته به کینه من خدنگ غمزه ترکان نکرد با دلم آنک نهیب رنج عرب می کند به سینه من اگر نه کعبه بدی در عرب چکار مرا که نیست در عجم امروز ک...
کمین گشادن دهر و کمان کشیدن چرخ برای چیست ندانی برای کینه من ز نوک ناوک این ریمن خماهن فام هزار چشمه چو ریماهن است سینه من من آفتابم سایه نیم که گم کندم چو گم کند به کف آرد دگر قری...
قسم تو ریاست از ریاست اسمی است شریف و معنیی دون سقا بودی چو ر از اول چون یه رییس گشتی اکنون چون ر نهی کلاه اطلس چون س پوشی قبای اکسون خونت به گلو رساد چون س رویت به قفا گشاد چون ن
دوست دشمن گشت و دشمن دوست شد خاقانیا آن زمان کاقبال بی ادبار بینی بر درت تا تو دولت داری آن کت دوست تر دشمن تر است ز آن که نتواند که بیند شاهد خود در برت پس چو دولت روی برتابد تو ر...
دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است وان صید کان اوست نگون سر نکوتر است برد آب سنگ من من از آن سنگ دربرم عاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است رنجور سینه ام لب و زلفش دوای من کاین درد ر...