شمارهٔ ۲۹۰ - در هجو رشید وطواط
خواجه موشی است زیر بر به کمین گربه چشم و پلنگ خشم از کین گربه موش گون بسی دیدی این یکی موش گربه چشم ببین

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خواجه موشی است زیر بر به کمین گربه چشم و پلنگ خشم از کین گربه موش گون بسی دیدی این یکی موش گربه چشم ببین
زین کلک من که سحر طرازی است راستین دست زمانه راست طرازی بر آستین سردار اهل فضلم و بندار نظم و نثر آرد سجود من سر بندار ری نشین بندار چون ز ری سوی تبریز می رسد نان جوین خورد از آن و...
لوریی گفت مرا در عرفات که می و بنگ نگیرم پس از این گرچه زنگی لقبم بهر نشاط عادت زنگ نگیرم پس از این تو گوا باش که چو کردم حج می گلرنگ نگیرم پس از این توبه چون بیخ فرو برد به دل شاخ...
به نسبت از تو پیمبر بنازد ای سید که از بقا نسب ذات توست حاصل ازو عزیز ز تو کس نیست بر پیمبر از آنک سلاله گل اویی و لاله گل او
خوان خسرو فلک مثال و در او آفتابی است ده هلال بر او آفتابی که آفتابش پخت که نهد بر سپهر خوان مگر او آفتابی چو غنچه سر بسته که نماید چو غنچه لعل و زر او غنچه دارد زر تر اندر لعل لعل...
ای پور ز خاقانی اگر پند پذیری زین پس نشود عالم خاک آبخور تو خاک است تو را دایه از آن ترس که روزی خون تو خورد دایه بیدادگر تو شیری که لبت خورد ز دایه چو شود خون دایه خورد آن خون ز ل...
خواجه بر استر رومی خر مصری می دید گفتم از صد خر مصری است به آن دلدل تو تو به قیمت ز خر مصر نه ای کم به یقین نه ز بانگ خر مصری است کم آن غلغل تو آن خر مصر عبایی است وز اطلس جل او تو...
زری که نقد جوانی است گم شد از کف عمر در این سراچه خاکی که دل خرابم ازو به آب دیده نبینی که خاک می شویم بدان طمع که زر عمر باز یابم ازو
عطسه سحر حلال من فلکی بود بود به ده فن ز راز نه فلک آگاه زود فرو شد که عطسه دیر نماند آه که کم عمر بود عطسه من آه جانش یکی عطسه داد و جسم بپرداخت هم ملک الموت گفت یرحمک الله
آبم ببرد بخت بخ ای خفته بخت بخ نانم نداد چرخ زهی سفله چرخ زه در خواب رفته بختم و بیدار مانده چشم لا الطرف لی ینام و لا الجد ینتبه چون ماه چار هفته شده ستم به هفت حال حالی چنان که ل...
همه کارم ز دور آسمانی چو دور آسمان شد زیر و بالا لبم بی آب چون دندان شانه است ازین دندان کن آیینه سیما که این زنگاری آیینه وش را چو شانه باز نشناسم سر از پا دلم مرغی است در قل بسته...
الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح کاینک بوی بهشت می دمد از کام صبح باغ شما روی دوست صحن فلک روی باغ صبح شما جام می حلقه مه جام صبح رنگ خم عیسی است باده گلرنگ جام اشک تر مریم است ژا...
لاف از دم عاشقان زند صبح بی دل دم سرد از آن زند صبح چون شعله آه بی دلان نقب در گنبد جان ستان زند صبح بازیچه روزگار بیند بس خنده که بر جهان زند صبح صبح ار نه مرید آفتاب است چون آه م...
عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا که عمر بیش بها دادمش به شیربها چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا خروس کنگره عقل پر بکوفت چو دید که در شب امل من سپیده شد ...
گفتم ای دل بهر دربان جلال نعل اسب از تاج دانایی فرست دل جوابم داد کز نعل پی اش تاج هفت اجرام بالایی فرست نکته او دانه و ارواح است مرغ دانه زی مرغان صحرایی فرست این دو طفل هندو از ب...
رستم و بهرام را بهم چه مصاف است این دو خلف را بهم چه خشم و خلاف است مایه سودا در این صداع چه چیز است سود محاکا در این حدیث چه لاف است معجز این گر نهنگ بحر فشان است حجت آن اژدهای کو...
من که خاقانیم این مایه صفا یافته ام که به دل در حق بدخواه شدم نیکی خواه چون شوم سوخته از خامی گفتار بدان به نکوکار پناه آرم و او هست گواه که نگویم که مکافات بدیشان بد کن لیک گویم ک...
گنج عمری داشتی خاقانیا کم کم از گنج تو کم شد آه آه شد سیاهی دیده دولت سپید شد سپیدی چهره سلوت سیاه در زیان عمر یکسانند خلق خواه درویش است خواهی پادشاه از کیا درگیر کز زر یافت تاج ت...
دبیر ما به صفت روبه است گوا دم او بلی هر آینه روباه را دم است گواه همه به سجده نظافت دهد مساجد را بلی منظف مسجد بود دم روباه
ای بلخیک سقط چه فرستی به شهر ما چندین سقاطه هوس افزای عقل کاه آیی چو سیر کوبه رازی به بانگ و نیست جز بر دو گوپیازه بلخیت دستگاه دیگ هوس مپز که چو خوان مسیح هست کس گوپیازه تو نیارد ...
دیده از کار جهان دربسته به راه همت زین و آن دربسته به دوستان از هفت دشمن بدترند هفت در بر دوستان دربسته به دل گران بیماریی دارد ز غم روزن چشم از جهان دربسته به پشت دست از غم به دند...
زهی عقد فرهنگیان را میانه میان پیشت اصحاب فرهنگ بسته علی رغم خورشید دست ضمیرت حلی بر جبین شباهنگ بسته چنان جادوی بخل را بسته جودت که جادو زبان را به نیرنگ بسته کفت عیسی آسا به اعجا...
راز دارم مرا ز دست مده بی خودان را به خودپرست مده نجده ساز از دل شکسته دلان این چنین نجده را شکست مده شست تو همت است و صید تو مال صید بدهی رواست شست مده مهره مار بهر مار زده است به...
بر در خواجه از تظلم خلق بشنو آن ناله پراکنده خواجه از باد تکیه گه کرده بالش از بالش پر آکنده