شمارهٔ ۳۲۸ - در مدح عز الدین امیر یوسف سپه سالار
چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دی آمد به دلو در طلب تخت مشتری سیاره ای ز کوکبه یوسف عراق آمد که آمد آن فلک ملک پروری هان مژده هان که رستی ازین قحط مردمی هین سجده هین که جستی ازین چاه مض...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دی آمد به دلو در طلب تخت مشتری سیاره ای ز کوکبه یوسف عراق آمد که آمد آن فلک ملک پروری هان مژده هان که رستی ازین قحط مردمی هین سجده هین که جستی ازین چاه مض...
آفاق زیر خاتم خوارزم شاهی است مانا ز بخت یافت نگین پیمبری پیش سپید مهره قدرش زبون تر است از بانگ پشه دبدبه کوس سنجری از بهر آنکه نامه درگاه او برد عنقا کمر ببست برای کبوتری چرخ کبو...
نه همت من به پایه راضی است نه پایه سزای همتم هست یارب چو ز همت و ز پایه نگشاید کار و نگذرد دست یا پایه چو همتم برافراز یا همت من چو پایه کن پست
دل روی مراد از آن ندیده است کز اهل دلی نشان ندیده است دل هر دو جهان سه باره پیمود یک اهل در این میان ندیده است در شیب و فراز این دو منزل یک پیک وفا روان ندیده است چرخ آمده کعبتین ب...
کیست ز اهل زمانه خاقانی که تو اهل وفاش پنداری دوستی کز سر غرض شد دوست هان و هان تاش دوست نشماری خواجه گوید که دوستدار توام پاسخش ده که دوست چون داری تا عزیزم مرا عزیز کنی چون شدم خ...
رو که سوی راستی بسیج نداری مایه به جز طبع پیچ پیچ نداری دایم پنداشتی که داری چیزی هیچ نداری خبر که هیچ نداری تا کی گویی که بوده ام به بسیجات کانچه بود در پس بسیج نداری خاطر خاقانی ...
به تعریض گفتی که خاقانیا چه خوش داشت نظم روان عنصری بلی شاعری بود صاحب قران ز ممدوح صاحب قران عنصری ز معشوق نیکو و ممدوح نیک غزل گو شد و مدح خوان عنصری جز از طرز مدح و طراز غزل نکر...
صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک خضری که آب علم ز بحر یقین خوری هم ظل ذوالجلالی و هم نور آفتاب بر آسمانی و غم اهل زمین خوری بر گنج سایه از پی بذل زر افکنی در بحر غوطه از پی در ثمین ...
رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری الی حالقی لقد احسن الله فیما مضی کذلک یحسن فیما بقی
شاعر مفلق منم خوان معانی مراست ریزه خور خوان من عنصری و رودکی زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی گشته چو مال کریم حرص من از اندکی قالت من نیم روز حالت من نیم شب تیغ کشد هندوی تیر زند...
بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا کز سر سودا خرد را در سر آرد خیرگی صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی
ای باغ داد و بیضه بغداد مرحبا دورانگه سپهر و سفرگاه انجمی از نور و نور و سور و سرور و چراغ و باغ چرخ چهارمی نه که فردوس هشتمی هستت ز رنگ و بوی همه چیزها ولیک آوخ که نیست بوی دل و ر...
دی شبانگه به غلط تا به لب دجله شدم باجگه دیدم و نظاره بتان حرمی بر لب دجله ز بس نوش لب نوش لبان غنچه غنچه شده چون پشت فلک روی زمی نازنینان عرب دیدم و رندان عجم تشنه دل ز آرزو و غرق...
ای بزم تو فروخته رایات خرمی در شان عهدت آمده آیات محکمی از غایت احاطت و از قوت و شرف هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی وقت است کز برای هلاک مخالفان افلاک را کنی به سیاست معلمی بر آسمان ...
این پرده کاسمان جلال آستان اوست ابری است کافتاب شرف در عنان اوست این ابر بین که معتکف اوست آفتاب وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست این پرده گرنه صحن بهشت است پس چرا رضوان مجاور حرم رو...
خواجه اسعد چو می خورد پیوست طرفه شکلی شود چو گردد مست پارسا روی هست لیکن نیست قلتبان شکل نیست لیکن هست
چراغ کیان کشته شد کاش من به مرگش چراغ سخن کشتمی گرم قوتستی چراغ فلک به آسیب یک دم زدن کشتمی گرم دست رفتی به شمشیر صبح اجل را به دست زمن کشتمی سلیمان چو شد کشته اهرمن مدد بایدم که ا...
خاقانیا مسیح دما زین خراس دهر نانت جوین چراست سخن هات گندمی مردی چرا شوی به در عامه طفل وار شیری چرا کنی ز سر لابه سگ دمی درگاه حق شناس که دنیا ز پس دود بشنو ندای حق سوی دنیا که اخ...
باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه مردم رسد به مردم باور بکردمی کوهی بد این تنم که بدو کوه غم رسید من مردمم چرا نرسیدم به مردمی
گر از غم خلاصی طلب کردمی هم از نای نوشی سبب کردمی مرا غم ندیمی است خاص ارنه من چو عامان به نوعی طرب کردمی اگر غم طلاق از دلم بستدی نکاح بنات العنب کردمی گرم دست رفتی لگام ادب بر ای...
عالمی بس دیو رای است ارنه من نام حور مه نقابش کردمی ارغوانش زعفران ساید همی ور نسودی من عتابش کردمی شهربانووار چون رفتی به راه من عمروار احتسابش کردمی مادیانی کو شکیبا شد ز فحل از ...
اهل بایستی که جان افشاندمی دامن از اهل جهان افشاندمی گر مرا یک اهل ماندی بر زمین آستین بر آسمان افشاندمی شاهدان را گر وفایی دیدمی زر و سر در پایشان افشاندمی گر وفا از رخ برافکندی ن...
چشمه خون ز دلم شیفته تر کس را نی خون شو ای چشم که این سوز جگر کس را نی تنم از اشک به زر رشته خونین ماند هیچ زر رشته ازین تافته تر کس را نی هیچ کس عمر گرامی نفروشد به عدم سر این بیع...
رشیدکا ز تهی مغزی و سبک خردی به زیر پوست همی دان که بس گران جانی گه شناس قبول از دبور بی خبری گه تمیز قبل از دبر نمی دانی سخنت را نه عبارت لطیف و نه معنی عروس زشت و حلی دون و لاف ل...