شمارهٔ ۳۴۸ - در مرثیهٔ سلطان شرق
گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت ای قهر زهردار الهی چنین کنی مرگ از سر جوان جهان جوی تاج برد ای مرگ ناگهان تو تباهی چنین کنی شاهی خدای راست که حکم اینچنین کند او را بدو نمود که شاهی چ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت ای قهر زهردار الهی چنین کنی مرگ از سر جوان جهان جوی تاج برد ای مرگ ناگهان تو تباهی چنین کنی شاهی خدای راست که حکم اینچنین کند او را بدو نمود که شاهی چ...
صانعا شکر تو واجب شمرم که وجود همه ممکن تو کنی کاینا من کان خاک در توست که زخاک این همه کاین تو کنی گرچه از وجه عدم عین وجود نتوان کرد ولیکن تو کنی دل خاقانی اگر کوه غم است هم در آ...
گیرم که دل درست ما نیست آخر نام درست ما هست خاقانی را اگر سفیهی هنگام جدل زبان فروبست این هم ز عجایب خواص است کالماس به ضرب سرب بشکست
نه به دولت نظری خواهم داشت نه ز سلوت اثری خواهم داشت نه از آن روز فرو رفته عمر پس پیشین خبری خواهم داشت میوه دارم که به دی مه شکفد که نه برگی نه بری خواهم داشت کرم شب تابم در تابش ...
ز آب سخن بحر ارجیش را من مدد می دهم تا تو تاثیر بینی ازین بحر ماهی گرفتندی اکنون چو من آمده ستم صدف گیر بینی
اهل بغداد را زنان بینی طبقات طبق زنان بینی هاون سیم زعفران سایان فارغ از دسته گران بینی زعفران سای گشته هاون ها تنگ چون تنگ زعفران بینی حقه های بلور سیم افشان هر دو هفته عقیق دان ب...
خاقانیا فرو خوان اسرار آفرینش از نقش هر جمادی کو را روان نبینی از خوار داشت منگر در ذات هیچ چیزی کآنجا دلی است گویا کو را زبان نبینی در هر دلی است دردی در هر گلی است وردی زنهار تا ...
آب شهوت مریز خاقانی دست ازین آب هم به آب بشوی بس که سرخاب روی عمر بشست این سپیداب پست شهوت جوی رشته جان مبر ز مهره پشت سیم سیما مبر ز سکه روی
صبح کرم و وفا فرو شد خاقانی ازین دو جنس کم جوی پای طلب از کرم فرو بند دست از صفت وفا فرو شوی شو تعزیت کرم همی دار رو مرثیه وفا همی گوی
مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده ای خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی از خلق جعفر دومش آفریده حق چون زر جعفری همه موزون و معنوی کز رشک سحرهاش ز حیرت رود به عجز رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی...
می تا خط جام آر به رنگ لب دل جوی کز سبزه خط سبزه برآورد لب جوی اکنون که چمن سبز سلب گشت سه لب خواه یعنی لب جام و لب جوی و لب دل جوی
خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب تا از میان موج سیاست برون شوی چون جام و می قبول و رد خسروان مباش که آب فسرده آیی و دریای خون شوی از قرب و بعدشان که چو خورشید قاهرند چون ماه گاه کاهی ...
خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی خاقانیا زمانه تو را پند می دهد پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش چون موم خازنانش پس گوش چو...
بس کن خاقانیا ز مدحت دونان تا ز سگان جان شیر شرزه نجویی تا به چنین لفظ نام سفله نرانی ز آب خضر کام مار گرزه نشویی هر زه و احسنت هرزه بود که گفتی نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی
حوری از کوفه به کوری ز عجم دم همی داد و حریفی می جست گفتم ای کور دم حور مخور کو حریف تو به بوی زر توست هان و هان تا ز خری دم نخوری ور خوری این مثلش گوی نخست که خری را به عروسی خوان...
تا دل من دل به قناعت نهاد ملک جهان را به جهان بازداد دفتر آز از بر من برگرفت مصحف عزلت عوض آن نهاد خسرو خرسندی من در ربود تاج کیانی ز سر کیقباد نیز فریبم ندهد طمع و جمع نیز حجابم ن...
ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان لاف از علی مزن که یزید دوم تویی تو منکری که از لب عیسی نفس منم من آگهم که از خر دجال دم تویی لاف از هنر میار که بر مرکب هنر جای عنان منم محل پاردم تویی ا...
نیست سالم دو ده ولی به سخن نه فلک یک جوان ندیده چو من لیکن ار فضل هست دولت نیست فضل بی دولت اسم بی معنی است گرچه طعنم زنند مشتی دون چه توان کرد الجنون فنون کین نجویم گر آن دراز شود...
سعد و نحس شب سپید و سیاه خاتم مقتفی نمی شاید قرصه مه کلیچه سیم است عقربش صیرفی نمی شاید چون ولیعهد یوسف است امروز خلق جز یوسفی نمی شاید این رفیع پدر خر زن مزد از پی مشرفی نمی شاید ...
چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان باده نوشیدن و بوسیدن معشوقه مست
عهد عشق نیکوان بدرود باد وصل و هجران هر دوان بدرود باد بر بساط ناز و در میدان کام صلح و جنگ نیکوان بدرود باد سبزه ای کان بود دام آهوان بر سر سرو جوان بدرود باد چون گوزنان هوی از جا...
دوستکانی داد شاهم جام دریا شکل و من خوردم آن جام و شکوفه کردم و رفتم ز دست هر که در دریا رود گر قی کند عذرش نهند آنکه دریا شد در او گر قی کند معذور است
دل ز راحت نشان نخواهد داد غم خلاصی به جان نخواهد داد غم گساران فرو شدند افسوس کز عدم کس نشان نخواهد داد آسمان را گسسته شد زنجیر داد فریاد خوان نخواهد داد بر زمین صد هزار خون ریز اس...
به خدایی که در ره عدلش بندگان را هزار آفت هاست که مرا بی لقای خدمت او زندگانی کثیف و نازیباست که به دل پیش خدمتم دایم گرچه اندر میان مسافت هاست