شمارهٔ ۳۹ - در ستایش صفوة الدین بانوی شروان شاه اخستان
بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد طوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد چون پیر روزه دار برم سجده کو مرا چون طفل شیر خوار عرب طوقدارکرد تا لاجرم زبان من از چاشنی شکر چون کام روزه دار و لب شیر خوا...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد طوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد چون پیر روزه دار برم سجده کو مرا چون طفل شیر خوار عرب طوقدارکرد تا لاجرم زبان من از چاشنی شکر چون کام روزه دار و لب شیر خوا...
سریر فقر تو را سر کشد به تاج رضا تو سر به جیب هوس درکشیده اینت خطا بر آن سریر سر بی سران به تاج رسید تو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا سر است قیمت این تاج گر سرش داری به من یزید چنی...
من که خاقانیم به منت شاه پشت خم کرده ام ز بار عطا شاخ را پشت خم کند میوه هم ز فیض سحاب و بر صبا شکر دارم که فیض انعامش داد نان پاره و آبروی مرا مرغ کابی خورد به کشور شاه کند از بهر...
آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان و آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان راست خواهی با من از هس...
برقع زرنگار بندد صبح نقش رخسار یار بندد صبح از جنیبت فرو گشاید ساخت آینه بر عذار بندد صبح دم گرگ است یا دم آهو که همه مشک بار بندد صبح بدرد جیب آسمان و بر او گوی زر آشکار بندد صبح ...
زین اشارت که کرد خاقانی سرفراز است بلکه تاجور است پشت خم راست دل به خدمت تو همچو نون و القلم همه کمر است بختم از سرنگونی قلمش چون سخن های او بلند سر است سیم و شکر فرستم و خجلم که چ...
هرگز به باغ دهر گیایی وفا نکرد هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد خیاط روزگار به بالای هیچ کس پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد ...
گر نشستی ورای خاقانی نه ورا عیب و نه تو را هنر است زحل نحس تیره روی نگر کز بر مشتری ورا مقر است
خسرو بدار ملک جم ایوان تازه کرد در هشت خلد مملکه بستان تازه کرد کیخسرو تهمتن بر زال سیستان در ملک نیم روز شبستان تازه کرد این کعبه را که سد سکندر حریم اوست خضر خلیل مرتبه بنیان تاز...
ای عماد الدین ای صدر زمان هر زمان صدری تو را خاک در است چرخ نعمان دوم خواندت و گفت نعل یحموم توام تاج سر است من که آتش سرم و باد کلاه خاک درگاه توام آبخور است مهر تب یافتم از خدمت ...
صبح چو کام قنینه خنده برآورد کام قنینه چو صبح لعل تر آورد کاس بخندید کز نشاط سحر گاه کوس بشارت نوای کاسه گر آورد چار زبان رباب دوش به مجلس از طرب این هشت گوش را خبر آورد جنبش ده تر...
آن مه نو بین که آفتاب برآورد غنچه گل بین که نوبهار درآورد از افق صلب شاه بین که مه نو آمد و عید جلال بر اثر آورد ماه نو از فلک به منزل نه ماه شاه زمین را به نورهان ظفر آورد در طبق ...
ایا نظام ممالک قوام روی زمین تو آفتابی و صدر تو آسمان وار است ز دور خامه تو شرق و غرب بیرون نیست که بر محیط جهان خامه تو پرگار است ز بس که بر سم اسبت لب کفات رسید سم سمند تو را لعل...
مشو خاقانیا مغرور دولت که دولت سایه ناپایدار است به دولت هر که شد غره چنان دان که میدانش آتش و او نی سوار است چو صبح است اول و چون گل به آخر که این کم عمر آن اندک قرار است به رنگی ...
عارضه تازه بین که رخ به من آورد درد کهن بارگیر خویشتن آورد تب زده لرزم چو آفتاب همه شب دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد تفته چو شمعم زبان سیاه چو شمعی کز تف گریه گذار در لگن آورد ش...
گرچه خاقانی از اصحاب فروتر بنشست نتوان گفت که در صدر تو او کم قدر است صدر تو دایره جاه و جلال است مقیم در تن دایره هرجا که نشینی صدر است
دست درافشان چو زی تیغ درفشان آورد نسر گردون را به خوان تیغ مهمان آورد گرز او در قلعه البرز زلزال افکند چتر او در قبه افلاک نقصان آورد گر نبات از دست راد او نما یابد همی ز آب حیوان ...
صبح چون زلف شب براندازد مرغ صبح از طرب پر اندازد کرکس شب غراب وار از حلق بیضه آتشین براندازد کرته فستقی بدرد چرخ تا به مرغ نواگر اندازد برشکافد صبا مشیمه شب طفل خونین به خاور انداز...
شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر است فارغم از دولتی که نعمت و ناز است خون ز رگ آرزو براندم و زین روی رفت ز من آن تبی کز آتش آز است بر قد همت قبای عزله بریدم گرچه به بالای روزگار دراز ا...
هم چنین فرد باش خاقانی کآفتاب این چنین دل افروز است چه کنی غمزه کمانکش یار که به تیر جفا جگر دوز است یار مویت سپید دید گریخت که به دزدی دل نوآموز است آری از صبح دزد بگریزد کز پی جا...
دل به سودای تو سر اندازد سر ز عشقت کله براندازد چون تو هر هفت کرده آیی حور بر تو هر هفت زیور اندازد به تو وزلف کافرت ماند ترک غازی که چنبر اندازد منم آن مرغ کذر افروزد خویشتن را در...
من آن خاقانی دریا ضمیرم کز ابر خاطرش خورشید برق است دبیری را تویی هم حرفتم لیک شعارم صدق و آیین تو زرق است اگرچه هر دو خون ریزند لیکن هم از جلاد تا فصاد فرق است
منتظری تا ز روزگار چه خیزد عقل بخندد کز انتظار چه خیزد جز رصدان سیه سپید نشاندن بر ره جان ها ز روزگار چه خیزد بیش ز تاراج باز عمر سیه سر زین رصدان سپید کار چه خیزد روز و شب آبستن و...
قبله ابدال قله سبلان دان کو ز شرف کعبه وار قطب کمال است کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد جامه احرامیان که کعبه حال است در خبری خوانده ام فضیلت آن را خاست مرا آرزوش قرب سه سال است رفتم ...