شمارهٔ ۴۹ - قصیده
تشنه دل به آب می نرسد دیده جز بر سراب می نرسد قصه درد من رسید به تو چون بخوانی جواب می نرسد روی چون آب کرده ام پر چین کز تو رویم به آب می نرسد نرسم در خیال تو چه عجب که مگس در عقاب...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
تشنه دل به آب می نرسد دیده جز بر سراب می نرسد قصه درد من رسید به تو چون بخوانی جواب می نرسد روی چون آب کرده ام پر چین کز تو رویم به آب می نرسد نرسم در خیال تو چه عجب که مگس در عقاب...
خاقانیا به جاه مشو غره غمروار گر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا کاندر جهان چو بهمن و جمشید صد هزار زادند و مرد و کار جهان هم بر آن نوا رفت آنچه رفت و روی زمین همچنان نژند بود آنچه...
سر چو آه عاشقان برکرد صبح عطر آتش زای زآن برکرد صبح از شرار آه مشتاقان دل آتش عنبرفشان برکرد صبح بر قواره ماه سحری کرد چرخ تا سر از خواب گران برکرد صبح تا کند سیمین قواره در زمین س...
دوستی کو تا به جان دربستمی پیش او جان را میان دربستمی کاش در عالم دو یک دل دیدمی تا دل از عالم بدان دربستمی کو سواری بر سر میدان درد تا به فتراکش عنان دربستمی آفتابم بایدی با چشم د...
طفلی هنوز بسته گهواره فنا مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا جهدی بکن که زلزله صور دررسد شاه دل تو کرده بود کاخ را رها جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ دیو از خورش به هیضه و...
ای فتی فتوی غدرت ندهم کافت غدر هلاک امم است غدر نقابی بنیاد وفاست اینت بنیاد که جان را حرم است صبح حشر است مزن نقب چنین کافت نقب زن از صبح دم است غدر چون لذت دزدی است نخست کاخرش دس...
آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد سرو سعادت از تف خذلان زگال گشت و اکنون بر آن زگال جگرها کباب شد از سیل اشک بر سر طوفان واقعه خوناب قبه قبه به شکل حب...
ای شاه بانوی ایران به هفت جد اقلیم چارم از تو چو فردوس هشتم است بلقیس روزگار تویی کز جلال و قدر شروان شه از کمال سلیمان دوم است خود خاتم بزرگ سلیمان به دست توست کانگشت کوچک تو چو د...
خوی فلک بین که چه ناپاک شد طبع جهان بین که چه غمناک شد آخر گیتی است نشانی بدانک دفتر دل ها ز وفا پاک شد سینه ما کوره آهنگر است تا که جهان افعی ضحاک شد گر برسد دست جهان را بخور زان ...
تا به غربت فتاد خاقانی یکدری خانه ایش زندان است نه درون ساختنش توفیق است نه برون تاختنش امکان است روی چون عنکبوت در دیوار پس سنگی چو مور پنهان است پاسبانش برون در قفل است پرده دارش...
دیر خبر یافتی که یار تو گم شد جام جم از دست اختیار تو گم شد خیز دلا شمع برکن از تف سینه آن مه نو جوی کز دیار تو گم شد حاصل عمر تو بود یک ورق کام آن ورق از دفتر شمار تو گم شد نقش رخ...
دار عزلت گزید خاقانی که به از دار ملک خاقان است خورش از مشرب قناعت ساخت که چو زمزم هم آب حیوان است نبرد تا تواند انده رزق کانده رزق بر جهانبان است عمر اگر بهر رزق موقوف است رزق موق...
ای دل به سر مویی آزاد نخواهی شد مویی شدی اندر غم هم شاد نخواهی شد در عافیت آبادت از رخنه درآمد غم پس رخنه چنان گشتی کآباد نخواهی شد پولاد بسی دیدم کو آب شد از آتش تو آب شدی زین پس ...
زیان تو در سود دانستن است توان تو در ناتوانستن است ندانم سپر ساز خاقانیا که نادانی اکسیر دانستن است
جام طرب کش که صبح کام برآمد خنده صبح از دهان جام برآمد صبح فلک بین که بر موافقت جام دم زد و بوی میش ز کام برآمد مهره شادی نشست و ششدره برخاست نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد داو طرب ...
مرغکی را وقت کشتن می دوانید ابلهی گفت مقصود از دوانیدنش نازک گشتن است ما همان مرغیم خاقانی که ما را روزگار می دواند وین دویدن را فذلک کشتن است
چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند نیست بستان خراسان را چون من مرغی مرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند گنج درها نتوان برد به بازار عراق گر به بازار خراسان ش...
خاقانی بلند سخن در جهان منم کزادی از جهان روش حکمت من است ضرب الرقاب داد شیاطین آز را این تیغ نطق کز ملکان قسمت من است این گنبد فرشته سلب کآدمی خور است چون دیو پیش جم گور خدمت من ا...
لطف ملک العرش به من سایه برافکند تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوف جان گفت له الفضل که وارستم ازین بند چون کار دلم ساخته شد ساختم از خود شیرین مثل...
آب حیوان مجوی خاقانی که منوچهر خضر خو مرده است نوبت راحت و کرم بگذشت تا چراغ کیان فرو مرده است راحت آن روز رفت کو رفته است کرم آن روز مرده کو مرده است
بس بس ای طالع خاقانی چند چند چندش به بلا داری بند جو به جو راز دلش دانستی که به یک نان جوین شد خرسند مدوانش که دوانیدن تو مرکب عزم وی از پای فکند مرغ را چون بدوانند نخست بکشندش ز پ...
الصبوح ای دل که جان خواهم فشاند دست هستی بر جهان خواهم فشاند پیش مرغان سر کوی مغان دانه دل رایگان خواهم فشاند دیده می پالای و گیتی خاک پای جرعه های این بر آن خواهم فشاند اشک در رقص...
من که خاقانیم عزیز حقم ز آن که عبدی خطاب من رانده است هرچه یارب ندای حق راندم لاتخف حق جواب من رانده است من به کنجی و حق به هفت اقلیم مدد سحر ناب من رانده است پیک انفاس بر طریق مرا...
دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند بر نخل بخت و گلبن امیدم ای دریغ خار بلا بما...