شمارهٔ ۶۹ - مطلع سوم
دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند عرضگاه دشت موقف عرض جنات است از آنک مصنع او کوثر و سقاش رضوان دیده اند حوت و سرطان است جای مشتری وان برک...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند عرضگاه دشت موقف عرض جنات است از آنک مصنع او کوثر و سقاش رضوان دیده اند حوت و سرطان است جای مشتری وان برک...
ای در برگزیده که غواص کرده ای در بحر فکر خاطر دردانه سنج را آن گنج سر به مهر که خاقانیش نهاد ذهن تو برگشاد طلسمات گنج را در حیرتم ز مهره فکرت که چون بود پنجی گرفته از دو طرف نقش پن...
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا مریم بکر معانی را منم روح القدس عالم ذکر معالی را منم فرمان روا شه طغان عقل را نایب منم نعم الوکیل نوعروس فضل ر...
جو به جو راز جهان بنمود صبح مشک جو جو از دهان بنمود صبح صبح گویی زلف شب را عاشق است کز دم عاشق نشان بنمود صبح در وداع شب همانا خون گریست روی خون آلود از آن بنمود صبح جام فرعونی خبر...
ای روز رفتگان جگر شب فرو درید آن آفتاب از آن جگر شب برآورید شب چیست خاک خاک نگر آفتاب خوار خاکی که آفتاب خورد خون او خورید ای رفته آفتاب شما در کسوف خاک چون تخته محاسب از آن خاک بر...
صبح خیزان کز دو عالم خلوتی برساختند مجلسی بر یاد عید از خلد خوش تر ساختند هاتف خم خانه داد آواز کای جمع الصبوح پاسخش را آب لعل و کشتی زر ساختند رسم جور از ساقی منصف به نصفی خواستند...
خاقانی آن کسان که طریق تو می روند زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست بس طفل کارزوی ترازوی زر کند نارنج از آن خورد که ترازو کند ز پوست گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار کو زهر بهر دشمن و...
حبذا قصر شمسه ملکات کآسمان ظل آسمانه اوست مادر تاجدار کیخسرو برده بزم خسروانه اوست قصر بلقیس دهر بین که پری حارس بام بالکانه اوست صفوة الدین زیبده عجم آنک دهر هارون آستانه اوست شاه...
دوش چون خورشید را مصروع خاور ساختند ماه نو را چون حمایل چفته پیکر ساختند قرص خور مصروع از آن شد کز حمایل باز ماند کآن حمایل هم برای قرصه خور ساختند گوشه جام شکسته سوی خاور شد پدید ...
خاقانیا قبول و رد از کردگار دان زو ترس و بس که ترس تو پا زهر زهر اوست دیوان فرشتگانند آنجا که لطف اوست مردان مخنثانند آنجا که قهر اوست هر حکم را که دوست کند دوستدار باش مگریز و سر ...
طره مفشان کز هلالت عید جان برساختند طیره منشین کز جمالت عید لشکر ساختند ماه نو دیدی لبت بین رشته جانم نگر کاین سه را از بس که باریکند همبر ساختند پیش بالایت به بالایت فرو ریزم گهر ...
خاقانیا چو آب رخت رفت در سال مستان نوال کس که وبال آشنای اوست بر خستگی دل مطلب مرهم قبول نه دل نه مرهمی که جراحت فزای اوست آن را که بشکنند نوازش کنند باز یعنی که چون شکست نوازش دوا...
سرورانی که مرا تاج سرند از سر قدر همه تاجورند به لقا و به لقب عالم را عز اسلام و ضیاء بصرند آدمی نفس و ملایک نفس اند پادشا سار و پیمبر سیرند برتر از نقطه خاک اند به ذات نه به پرگار...
سلام من که رساند به پهلوان جهان جز آفتاب که چون من درم خریده اوست صبا کبوتر این نامه شد بدان درگاه که صورت کرم امروز آفریده اوست فلک چو طفل عرب طوق دار شد ز هلال که چون غلام حبش دا...
امروز مال و جاه خسان دارند بازار دهر بوالهوسان دارند در غم سرای عاریت از شادی گر هیچ هست هیچ کسان دارند عزلت گزین ز پیش گه گیتی کان پیشگاه باز پسان دارند نیکان عهد را به بدی کردن ع...
نظیر سعد اکبر میرگشتاسب که جای سعد اصغر زخمه اوست من او را باربد خوانم نه حاشا که سحر باربد در نغمه اوست
مرد آن بود که از سر دردی قدم زند درد آن بود که بر دل مردان رقم زند آن را مسلم است تماشا به باغ عشق کو خیمه نشاط به صحرای غم زند وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست ختم وجود بر سر کت...
غصه بر هر دلی که کار کند آب چشم آتشین نثار کند هر که در طالعش قران افتاد سایه او از او کنار کند روزگارم وفا کند هیهات روزگار این به روزگار کند این فلک کعبتین بی نقش است همه بر دست ...
شاها معظما ملک الشرق خسروا تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار توست شروان که زنده کرده شمشیر توست و بس شمشیروار در کف دریا شعار توست بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق توست کوهی به گرز و جان پ...
نه معن زایده دانم نه حاتم طایی نه آنکه از پی هجران میهمان بگریست نکرد با من ازین ناکسان کس احسانی کزان سپس نه به چشم هوان به من نگریست
صورت نمی بندد مرا کان شوخ پیمان نشکند کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی او گر شحنه بدگوی او در حلقم افغان نشکند گفتار من باد آیدش خون ریختن ...
خطی مجهول دیدم در مدینه بدانستم که آن خط آشنا نیست بر آن خط اولین سطری نبشته که جوزا نزد خورشید سما نیست به جان پادشا سوگند خوردم که نزد پادشاه جز پادشا نیست چو خاقانی نداند کاین چ...
راز دلم جور روزگار برافکند پرده صبرم فراق یار برافکند این همه زنگار غم بر آینه دل فرقت آن یار غم گسار برافکند خانه بام آسمان که سینه من بود قفل غمش هجر یار غار برافکند زلزله غم فتا...
گردون نقاب صبح به عمدا برافکند راز دل زمانه به صحرا برافکند مستان صبح چهره مطرا به می کنند کاین پیر طیلسان مطرا برافکند جنبید شیب مقرعه صبح دم کنون ترسم که نقره خنگ به بالا برافکند...