شمارهٔ ۷۹ - در نصیحت
خاقانیا به دولت ایام دل منه کایام هفته ای است خود آن هفته نیز نیست روز و شب است سیم سیاه و زر سپید بیرون ازین دو عمر تو را یک پشیز نیست چرخ است خوشه ای به زکاتش مدار چشم کان صاع کو...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خاقانیا به دولت ایام دل منه کایام هفته ای است خود آن هفته نیز نیست روز و شب است سیم سیاه و زر سپید بیرون ازین دو عمر تو را یک پشیز نیست چرخ است خوشه ای به زکاتش مدار چشم کان صاع کو...
فلک کژروتر است از خط ترسا مرا دارد مسلسل راهب آسا نه روح الله در این دیر است چون شد چنین دجال فعل این دیر مینا تنم چون رشته مریم دوتا است دلم چون سوزن عیساست یکتا من اینجا پای بند ...
ضمانش کرد به صد سال عمر و مهر نهاد قباله دار ازل نامه ضمانش را به حکم هدیه نوروزی آسمان هر سال تبرک از شرف آوردی آستانش را مگر که هرچه شرف داد پای پیش کشید کنون بقای ابد هدیه داد ج...
کارم از دست پایمرد گذشت آهم از چرخ لاجورد گذشت همه عالم شب است خاصه مراک روزم از آفتاب زرد گذشت روز روشن ندیده ام ماناک همه عمرم به چشم درد گذشت زین دو تا مهره سپید و سیاه که بر ای...
خاقانی از حدیث زمانه زبان ببست کز هرچه هست به ز زبان کوتهیش نیست گیرم ز روی عقل همه زیر کیش هست با کید روزگار به جز ابلهیش نیست هدهد ز آب زیر زمین آگه است لیک از دام بر فراز زمین آ...
نوروز برقع از رخ زیبا برافکند بر گستوان به دلدل شهبا برافکند سلطان یک سواره گردون به جنگ دی بر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند بابیست و یک و شاق ز سقلاب ترک وار بر راه دی کمین به مفاجا...
ده دهی باشد زر سخنم گرچه مرا چون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست ترک چون هست به انداختن زوبین جلد چه زیان دارد اگر مولد او دیلم نیست
شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینند کعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرند در پس آینه رویم زن رعنا بینند اختران عود شب آرند و بر آتش فکنند خوش بسوزند و ص...
مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند بختیان را ز جرس صبح دم آوا شنوند عارفان نظری را فدی اینجا خواهند هاتفان سحری را ندی اینجا شنوند خاکیان را ز دل گرم روان آتش عشق باد سرد از سر خونا...
ای همه نیست ها به صنع تو هست هست ها با کمال ذات تو نیست نیست یک دم که بنده خاقانی غرقه فیض مکرمات تو نیست
مهتر قالیان و نور مرند میلشان جز به سربلندی نیست دو کریمند راست باید گفت که مرا طبع کژ پسندی نیست هر کجا دل شکسته ای بینند کارشان جز شکسته بندی نیست لیک چون طالعم به صحبتشان نیست د...
به جوی سلامت کس آبی نبیند رخ آرزو بی نقابی نبیند نبیند دل آوخ به خواب اهل دردی که در دیده بخت خوابی نبیند همه نقب دل بر خراب آید آوخ چرا گنجی اندر خرابی نبیند اگر عالم خاک طوفان بگ...
من که خاقانیم ز هر دو جهان بی نیازم چه خوب هر دو چه زشت عافیت خواهم این سرا نه یسار مغفرت خواهم آن سرا نه بهشت
مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نیند با من قران کنند وقرینان من نیند چون ماه نخشبند مزور از آن چو من انجم فروز گنبد هر انجمن نیند از هول صور فکرت من در قیامتند گرچه چو اهل صور فکنده کفن ...
دوستی داشتم به ری که به حسن رخ او خط نغز دلبر داشت او خط اندر جهان کشید و به عقل خال خوف از رخ رجا برداشت
آمد بهار و بخت که عشرت فزا شود از هر طرف هزار گل فتح وا شود گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود کان زر و جواهر بحر در و گهر شد جمع تا نشیمن بحر سخا شود برگش زم...
دی جدل با معطلی کردم که ز توحید هیچ ساز نداشت آستین فضول می افشاند که ز ایمان بر او طراز نداشت آخرش هم مصاف بشکستم که سلاحی به جز مجاز نداشت نیک دور از خدای بود ز من بد او جز خدای ...
سر چه سنجد که هوش می بشود تن چه ارزد که توش می بشود دلم از خون چو خم به جوش آمد جان چو کف ز او به جوش می بشود منم آن بید سوخته که به من دیده راوق فروش می بشود چون گریزد دل از بلا ک...
سر چه سنجد که هوش می بشود تن چه ارزد که توش می بشود دلم از خون چه خم به جوش آمد جان چو کف زد به دوش می بشود منم آن بید سوخته که به من دیده راوق فروش می بشود چون گریزد دل از بلا که ...
دریغ میوه عمرم رشید کز سر پای به بیست سال برآمد به یک نفس بگذشت مرا ذخیزه همین یک رشید بود از عمر نتیجه شب و روزی که در هوس بگذشت چو دخترم آمدم از بعد این چنین پسری سرشک چشم من از ...
هان ای زمانه دولت شاه اخستان نگر کافاق را ز روستم زال درگذشت آمد همای رایت شاهنشهی پدید وز کرکس فلک ز پر و بال درگذشت نعل سمند و افسر شروان شهان به قدر از تاج قیصر و سر چیپال درگذش...
نه دل از سلامت نشان می دهد نه عشق از ملامت امان می دهد نه راحت دمی همدمی می کند نه محنت زمانی زمان می دهد قرار جهان بر جفا داده اند مرا بیقراری از آن می دهد دو نیمه کنم عمر با یک د...
امن جستی مجوی خاقانی کاین مراد از جهان نخواهی یافت اندر افلاس خانه گیتی کیمیای امان نخواهی یافت
در کفم نیست آنچه می باید در دلم نیست آنچه می شاید هیچ در صبر دل نبندم از آنک دانم از صبر هیچ نگشاید غم گساری در ابر می جویم برق او دید هم نمی شاید صد جگر پاره بر زمین افتد گر کسی د...