شمارهٔ ۹
خواجه یک هفته اضطرابی داشت دو شش افتاد چرخ ازرق را رفت و رنگ زمانه پیش آورد تا کشد خواجه مزبق را زیبقی را به رنگ باید کشت که به حنا کشند زیبق را

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خواجه یک هفته اضطرابی داشت دو شش افتاد چرخ ازرق را رفت و رنگ زمانه پیش آورد تا کشد خواجه مزبق را زیبقی را به رنگ باید کشت که به حنا کشند زیبق را
از سر زلف تو بویی سر به مهر آمد به ما جان به استقبال شد کای مهد جان ها تا کجا این چه موکب بود یارب کاندر آمد شادمان بارگیرش صبح دم بود و جنیبت کش صبا در میان جان فروشد بر در دل حلق...
بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم رخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم لاشه تن که به مسمار غم افتاد رواست رخش جان را به دلش نعل سفر بربندیم بار محنت به دو بختی شب و روز کشیم بختیان را جرس از آ...
مرا صبح دم شاهد جان نماید دم عاشق و بوی پاکان نماید دم سرد از آن دارد و خنده خوش که آه من و لعل جانان نماید لب یار من شد دم صبح مانا که سرد آتش عنبرافشان نماید مگر صبح بر اندکی عمر...
خاقانیا جوانی و امن و کفاف هست بالای این سه چیز در افزای کس نیافت چون هر سه داری از همه کس شکر بیش کن کاین هر سه کیمیاست به یک جای کس نیافت
پیش بین دختر نو آمد من دید کفاتش از پس است برفت تحفه ای تازه کآمد از ره غیب دید کاین منزل خس است برفت گهری خرد بود و نیک شناخت کاین جهان بد گهر کس است برفت صورتش بست کز رسیدن او خا...
شه اختران زان زر افشان نماید که اکسیر زرهای آبان نماید برآرد ز جیب فلک دست موسی زر سامری نقد میزان نماید نه خورشید هم خانه عیسی آمد چه معنی که معلول و حیران نماید ز نارنج اگر طفل س...
صفتی است حسن او را که به وهم در نیاید روشی است عشق او را که به گفت بر نیاید علم الله ای عزیزان که جمال روی آن بت به صفات درنگنجد به خیال در نیاید چو نسیم زلفش آید علم صبا نجنبد چو ...
سرفکنده شدم چو دختر زاد بر فلک سر فراختم چو برفت بودم از عجز چون خر اندر گل بر جهان اسب تاختم چو برفت ماتم عمر داشتم چو رسید عمر ثانی شناختم چو برفت محنتش نام خواستم کردن دولتش نام...
چو خاک سیه را دهی آب روشن به سالی گلی بردهد بوستانت منم خاک تو گر دهی آب لطفم دهم صد گل شکر در یک زمانت
از همه عالم کران خواهم گزید عشق دل جویی به جان خواهم گزید دولت یک روزه در سودای عشق بر همه ملک جهان خواهم گزید آفتابی از شبستان وفا بی سپاس آسمان خواهم گزید چشم من دریای گوهر هست ل...
از پی شهوتی چه کاهی عمر عمر کاه تو هر زمانی چرخ تو به یک جان دو جان ستان داری جان ستان تو جان ستانی چرخ
ایام خط فتنه به فرق جهان کشید لن تفلحوا به ناصیه انس و جان کشید دل ها به نیل رنگ رزان درکشید از آنک غم داغ گازرانه بر اهل جهان کشید بر بوی یک نفس که همه ناتوانی است ای مه چه گویی ا...
شب که مثال مه ذی الحجه دید صورت طغراش ز مه برکشید تا نهم ماه به طغرای ماه حاج توانند به موقف رسید چشم فلک بود مگر آفتاب ماه نوش ابرو و کس می ندید چشم پدید آمده پنهان بماند ابروی پن...
بیدقی مدح شاه می گوید کوکبی وصف ماه می گوید بلکه مزدور دار خانه نحل صفت عدل شاه می گوید ذره در بارگاه خورشید است سخن از بارگاه می گوید مور در پایگاه جمشید است قصه از پیشگاه می گوید...
مرا اگر تو ندانی عطاردم داند که من کیم ز سر کلک من چه کار آید هزار سال بماند که تا به باغ هنر ز شاخ دانش چون من گلی به بار آید به هر قران و به هر دو چون منی نبود ز روزگار چو من کس ...
حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید مایه جانی است ازو وام نظر باز دهید هر براتی که امل راست ز معلوم مراد چون نرانند به دیوان قدر باز دهید ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشم از سوی رخنه دل...
چشم بر پرده امل منهید جرم بر کرده ازل منهید علت هست و نیست چون ز قضاست کوشش و جهد را علل منهید چون بنابود دل قرار گرفت بود یک هفته را محل منهید عمر کز سی گذشت کاسته شد مهر بر عمر ا...
میر کشور گشای رکن الدین که درش دیو را شهاب کند حرز امت محمد آنکه ز حلم کنیتش دهر بوتراب کند فخر آل طغان یزک که فلک فلک الدولتش خطاب کند خیمه دولتش بر آن زد چرخ که ز حبل اللهش طناب ...
مرد باید که چون هنر ورزد بحر باشد که امتحان ارزد گاه ازو هر خسی دری ببرد گاه ازو هر سگی دمی بخورد نش از آن در کمی پدید شود نز زبان سگی پلید شود
صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید ژاله صبح دم از نرگس تر بگشایید دانه دانه گهر اشک ببارید چنانک گره رشته تسبیح ز سر بگشایید خاک لب تشنه خون است و ز سرچشمه دل آب آتش زده چون چاه سقر بگش...
از زمانه منال خاقانی گرچه در غربتت منال نماند که زمانه هم از تو نالان تر که کرم را در او مجال نماند قفل پندار برکن از در دل که تو را عشوه نوال نماند فارغ آنگه شود دلت که در او دیو ...
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید وز سر موی سرآغوش به زر بگشایید ای تذروان من آن طوق ز غبغب ببرید تاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید آفتابم گرو شام و شما بسته حلی آن حلی همچو ستاره...
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گل ها نشکفتند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آ...