غزل شمارهٔ ۱۰
اری فی النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکس...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
اری فی النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکس...
هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد نیست امیدم که در راه دلم شحنه امید را کاری رسد نیستم ممکن که در باغ جهان دست م...
عشاق بجز یار سرانداز نخواهند خوبان بجز از عاشق جان باز نخواهند تا عشق بود عقل روا نیست که مردان در مملکت عاشقی انباز نخواهند آنان که چو من بی پر و پروانه عشقند جز در حرم جانان پروا...
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد به جام ارغوان بلبل شراب وصل می نوشد به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد چه پندم می دهد سوسن که گرد ...
عشق تو به هر دلی فرو ناید و اندوه تو هر تنی نفرساید در کتم عدم هنوز موقوف است آن سینه که سوزش تو را شاید از هجر تو ایمنم چو می دانم کو دست به خون من نیالاید با خوی تو صورتم نمی بند...
فروغ جمالت نظر برنتابد صفات خیالت خبر برنتابد به کوی تو از زحمت عاشقانت نسیم سحرگه گذر برنتابد به بازار تو مشتری بی بصر به که جانان خریدن بصر برنتابد بلایی که از عشقت آمد به رویم ق...
خوی او از خام کاری کم نکرد سینه من سوخت چشمش نم نکرد دشمنان با دشمنان از شرم خلق آشتی رنگی کنند آن هم نکرد از مکن گفتن زبانم موی شد او هنوز از جور مویی کم نکرد روزی از روی خودم چون...
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد گر نظر گزند...
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن چون این دل هرجایی هر جای بسی باشد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد وصل تو به...
با یاد تو زهر بر شکر خندد با روی تو شام بر سحر خندد درماه نو از چه روی می خندی کآن روی به آفتاب برخندد عاشق همه زهر خندد از عشقت گر عشق این است ازین بتر خندد آنجا که تو تیر غمزه ان...
جانا لب تو پیشکش از ما چه ستاند اینک سر و زر نقد دگر تا چه ستاند ماییم و دلی جوجو از اندیشه عشقت عشقت به یکی جو چه دهد یا چه ستاند عشق تو به منشور کهن جان ستد از من یارب چو شود تاز...
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز هم در خط بغداد فکن بار مرا باجگه دیدم و طیار وز آراستگی عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم هم بدان منزل برداشت فرود ...
مهر تو بر دیگران نتوان نهاد گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد مایه من کیمیای عشق توست مایه در وجه زیان نتوان نهاد دست دست توست و جان ماوای تو پای صورت در میان نتوان نهاد بارها گفتی که بو...
پرده نو ساخت عشق زخمه نو درفزود کرد به من آنچه خواست برد ز من آنچه بود لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد گر همه در خون کشد پشت نباید نمود دل ز کفم شد دریغ سود ندارد کنون سنگ پیاله ...
مرا وصلت به جانی برنیاید تو را صد جان به چشم اندر نیاید به دیداری قناعت کردم از دور که تو ماهی و مه در بر نیاید بدان شرطی فروشد دل به کویت که تا جان برنیاید برنیاید تو خود دانی که ...
دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد عقل کو غاشیه عشق تو بر دوش گرفت گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد سر فرو نارد ...
دل زخم تو را سپر ندارد آماج تو جز جگر ندارد شرط است که بر بساط عشقت آن پای نهد که سر ندارد وین طرفه که در هوای وصلت آن مرغ پرد که پر ندارد عشق تو چو چنبر اجل شد کس نه که بر او گذر ...
بوسه گه آسمان نعل سمند تو باد نورده آفتاب بخت بلند تو باد خواجه جانی به لطف شاه جهانی به قدر گردن گردنکشان رام کمند تو باد تا رخ و موی تو را درنرسد چشم بد مردم آن چشم ها جمله سپند ...
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد جان د...
آوازه جمالت چون از جهان برآمد آواز بی نیازی از آسمان برآمد تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت روز جهان فرو شد راز نهان برآمد هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را جانش هلاک تن شد خنده...
وصل تو به وهم درنمی آید وصف تو به گفت برنمی آید شد عمر و عماری وصال تو از کوی امید درنمی آید وصل تو به وعده گفت می آیم آمد اجل او مگر نمی آید زان می که تو را نصیب خصمان است یک جرعه...
چشم ما بردوخت عشق و پرده ما بردرید از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید پای دار ای دل که جانان دست غارت بر...
درد زده است جان من میوه جان من کجا درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان من ...
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او غمزه کمان درکشید فتنه کمین برگشاد عشق به اول مرا همچو گل از پای سود دوست به آخر مرا ه...