غزل شمارهٔ ۱۴۳
دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد نو به نو شیفته گردم چو به من نو به نو پیک خیالش برسد دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد نو به نو شیفته گردم چو به من نو به نو پیک خیالش برسد دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر ...
سر زلفت چو در جولان می آید به ساعت فتنه در میدان می آید ز چشم کافر تو هر زمانی هزاران رخنه در ایمان می آید گل رخسار تو تا جیب بگشاد خرد را خار در دامان می آید لب لعل تو تا در خنده ...
دل دادم و کار برنیامد کام از لب یار برنیامد با او سخن از کنار گفتم در خط شد و کار برنیامد دل گفت حدیث بوسه می کن اکنون که کنار برنیامد در معنی بوسه تهی هم گفتم دو سه بار برنیامد بس...
مرا غم تو به خمارخانه باز آورد ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد دل مرا که دو اسبه ز غم گریخته بود هوای تو به سر تازیانه باز آورد کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب نهنگ عشق توام در ...
مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد نترسی زآنچنان سیلی کزو آتش چنین خیزد گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد کله کژ کرده می آیی قبای فستقی د...
بر دل غم فراقت آسان چگونه باشد دل را قیامت آمد شادان چگونه باشد تو کامران حسنی از خود قیاس می کن آن کو اسیر هجر است آسان چگونه باشد پیغام داده بودی گفتی که چونی از غم آن کز تو دور ...
شور عشق تو در جهان افتاد بیدلان را به جان زیان افتاد تو هنوز از جهان نزاده بدی کز تو آوازه در جهان افتاد آتشی زد غم تو در جانم که شرارش بر آسمان افتاد تو سلامت گزین که نام دلم از م...
مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی وآن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقه در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان...
عقل ز دست غمت دست به سر می رود بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در عافیت از راه بام زود به در می رود از تو به جان و دلی مشتریم وصل را راضیم ار زین قدر...
روی تو را در رکاب شمس و قمر می رود لعل تو را در عنان شهد و شکر می رود قافله عشق تو می رود اندر جهان طایفه عقل ها هم به اثر می رود روی تو را در فروغ دید نشاید از آنک ز آتش رخسار تو ...
دل سکه عشق می نگرداند جان خطبه عافیت نمی خواند یک رشته جان به صد گره دارم صبرش گرهی گشاد نتواند گفتی به مغان رو و به می بنشین کاین آتش غم جز آب ننشاند رفتم به مغان و هم ندیدم کس کو...
تا مرا عشق یار غار افتاد پای من در دهان مار افتاد چه کنم چون ز گلستان امید دیده ام را نصیب خار افتاد کشتی صبر من چو از غرقاب نتوانست بر کنار افتاد سود نکند نصیحتم که مرا این مصیبت ...
دلبر آن به که کسش نشناسد نوبر آن به که خسش نشناسد ماه سی روزه به از چارده شب که نه سگ نه عسسش نشناسد مست به عاشق و پوشیده چنانک کس خمار هوسش نشناسد دل هم از درد به جانی به از آنک ه...
حسن تو خیال برنتابد عشق تو زوال برنتابد چون روی تو بی نقاب گردد آفاق جمال برنتابد از غایت نور عارض تو آیینه خیال برنتابد گر بوس تو را کنند قیمت یک عالم مال برنتابد منمای مرا جمال ا...
روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند زلف تو چون روزگار پرده دری می کند والله اگر سامری کرد به عمری از آنک چشم تو از سحرها ماحضری می کند مفلسی من تو را از بر من می برد سرکشی تو مرا از ...
زین وجودت به جان خلاص دهند بازت از نو وجود خاص دهند بکشند اولت به یک دم صور وز دم دیگرت قصاص دهند ز آتشین پل چو تشنه درگذری آبت از چشمه خواص دهند مهره از باز پس بگردانند از پسین شش...
روزم به نیابت شب آمد جانم به زیارت لب آمد از بس که شنید یاربم چرخ از یارب من به یارب آمد عشق آمد و جام جام درداد زان می که خلاف مذهب آمد هر بار به جرعه مست گشتم این بار قدح لبالب آ...
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند تا برآمد در جهان آوازه زلف و رخش کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت ...
به یکی نامه خودم دریاب به دو انگشت کاغذم دریاب به فراقی که سوزدم کشتی به پیامی که سازدم دریاب درد من بر طبیب عرض مکن تو مسیح منی خودم دریاب کارم از دست شد ز دست فراق دست در دامنت ز...
ز خوبان جز جگرخواری نیاید ز بدعهدان وفاداری نیاید ز ایام و ز هرک ایام پرورد به نسبت جز جفاکاری نیاید ز خوبان هرکه را بیش آزمایی ازو جز زشت کرداری نیاید ز نیکان گر بدی جویی توان یاف...
خار غم تو گل طرب دارد دل در پی تو سر طلب دارد مه حلقه به گوش تو نمی زیبد ور حلقه به گوش تو لقب دارد وصل تو و زحمت رقیبانت نخلی است که خار با رطب دارد می سوز مرا که خام کس باشد کز آ...
زهر با یاد تو شکر گردد شام با روی تو سحر گردد درد عشق تو بوالعجب دردی است که چو درمان کنم بتر گردد نتواند نشاند درد دلم گر صفاهان به گل شکر گردد می کشم رطل عشق تا بغداد هم کشم گر ز...
عشقت چو درآمد ز درم صبر به در شد احوال دلم باز دگر باره دگر شد عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد از واقعه من ه...
آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد و آن را که جان تویی چه دریغ عدم خورد شادی به روی آنکه به روی تو جام می از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد بر درگه تو ناله کسی را رسد که او چون کوس...