غزل شمارهٔ ۱۶۵
آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود غایت بیداد بود و عین جفا بود قول تو دانی چه بود دام فسون بود عهد تو دانی چه بود باد هوا بود مهر بریدن ز یار مذهب ما نیست لیک چنین هم طریق و رسم تو ر...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود غایت بیداد بود و عین جفا بود قول تو دانی چه بود دام فسون بود عهد تو دانی چه بود باد هوا بود مهر بریدن ز یار مذهب ما نیست لیک چنین هم طریق و رسم تو ر...
رخ به زلف سیاه می پوشد طره زیر کلاه می پوشد عارض او خلیفه حسن است از پی آن سیاه می پوشد یوسفان را به چاه می فکند وز جفا روی چاه می پوشد بر در او ز های و هوی بتان ناله دادخواه می پو...
آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد سلطان عشقت ای مه هر دو جهان بگیرد زلف تو گر به عادت خود را کمند سازد مرغ از هوا درآرد مه ز آسمان بگیرد ماهی است عارض تو کاندر سپهر خوبی چون از افق ...
آنچه عشق دوست با من می کند والله ار دشمن به دشمن می کند خرمن ایام من با داغ اوست او به آتش قصد خرمن می کند این دل سرگشته همچون لولیان باز دیگر جای مسکن می کند همچو مرغی از بر من می...
مرد که با عشق دست در کمر آید گر همه رستم بود ز پای درآید ورزش عشق بتان چو پرده غیب است هر دم ازو بازویی دگر به در آید نیست به عالم تنی که محرم عشق است گر به وفا ذم کنیش کارگر آید ا...
ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری چند جامی بکش از باده گلفام بخسب در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در ...
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند وز دل من صبر را بیخ کنون می کند از سر میدان دل حمله همی آورد بر در ایوان جان مرد همی افکند عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است و آمده تا هوش را خان...
نی دست من به شاخ وصال تو بررسید نی وهم من به وصف جمال تو دررسید این چشم شوربخت تو را دید یک نظر چندین هزار فتنه ازآن یک نظر رسید عمری ست کز تو دورم و زآن دل شکسته ام نی از توام سلا...
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت واخجلتاسرایان سر زآسمان برآرد یارب چه عشوه داری کآزرم کس ندارد آن را که آشنا شد از...
دلم ز راه هوای تو برنمی گردد هوای تو ز دلم زاستر نمی گردد بدل مجوی که بر تو بدل نمی جویم دگر مشو که غم تو دگر نمی گردد اثر نماند ز من در غم تو این عجب است که در دل تو ازین غم اثر ن...
صبح چون جیب آسمان بگشاد هاتف صبح دم زبان بگشاد پر فرو کوفت مرغ صبح دمی دم او خواب پاسبان بگشاد نفس عاشقان و ناله کوس نفخه صور در دهان بگشاد چشمه دل فسرده بود مرا ز آتش صبح در زمان ...
آن دم که صبح بینش من بال برگشاد آن مرغ صبح گاه دلم تیز پر گشاد دولت نعم صباح کن نو عروس وار هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد وان پیر کو خلیفه کتاب دل من است چون صبح دید سر به مناجا...
زان بخششی که بر در عالم شد انده نصیب گوهر آدم شد یارب چه نطفه بود نمی دانم کز وی زمانه حامله غم شد لطف از مزاج دهر بشد گویی ای مرد لطف چه که وفا هم شد زیر سپهر کیست نمی دانم کز گرد...
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود بودند بسی سوختگان گرد در او لیکن به سرا پرده او بار مرا بود من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان بر صورت من راست چو خور...
عافیت کس نشان دهد ندهد وز بلا کس امان دهد ندهد یک نفس تا که یک نفس بزنم روزگارم زمان دهد ندهد در دلم غصه ای گره گیر است چرخ تسکین آن دهد ندهد کس برای گره گشادن دل غم گساری نشان دهد...
دل از گیتی وفاجویی ندارد که گیتی از وفا بویی ندارد به دل جویان ندارد طالع ایام چه دارد پس که دل جویی ندارد وفا از شهربند عهد رسته است که اینجا خانه در کویی ندارد سلامت نزد ما دور ا...
رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب از شرم روی توست رخ ماه زیر آب ماهی تنی و می کنی از اشک من گریز نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب نی نی توراست عذر که مشک و میی به هم نی مشک و می تبه ...
دل جام جام زهر غمان هر زمان کشد ناکام جان نگر که چه در کام جان کشد این کوه زهره دل که نهنگی است بحرکش در نوش خنده بین که چه زهر غمان کشد بحر نهنگ دار غم از موج آتشین دود سیاه بر صد...
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم چه سود که بختم سوی بامت نرسانید ...
آن کو چو تو دلربای دارد بر فرق زمانه پای دارد سخت آباد است خانه حسن تا روی تو کدخدای دارد خوش عطاری است باد شب گیر تا زلف تو مشک سای دارد جان کز تو در این مقام دور است آهنگ دگر سرا...
چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید چون پای دوست بوسم جانم بر لب آید هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم کز دست یارب من یارب به یارب آید تا خط نو دمیدش بگریزم از غم او کانکه سفر نشاید...
با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان در عرض وی انگشتری جم ...
آوازه جمالت اندر جهان فتاد شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد دل در سرای وصل تو یک گام درنهاد برداشت گام دیگر و بر آستان فتاد بر شاه راه سینه من سوز عشق تو دزد دلاوری است که بر کاروان ...
در خوشاب را لبت سخت خوش آب می دهد نرگس مست را خطت خوب سراب می دهد رشوه به چشم مست تو نرگس تازه می برد باژ به زلف شست تو عنبر ناب می دهد دیده پرآب کرده ای رو که به دست غمزه ات هندوی...