غزل شمارهٔ ۲۰۸
چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش اگر از قیاس جان را جگر آهنین نبودی نتواندی کشیدن...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش اگر از قیاس جان را جگر آهنین نبودی نتواندی کشیدن...
خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش از سپیدی کار طالع بخت را بس سیه بینم زبان و کام خویش دل سبوی غم تهی بر من کند من ز خون دل کنم پر جام خویش دل هم از من دوست گی...
پای گریز نیست که گردون کمان کش است جای فراغ نیست که گیتی مشوش است ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است چون مار ارقم است جهان گاه آزمون کاندر درون ...
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم آتشین آب و گلین رطل کند درمانم دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا گر دهد جام زرم دست بر او افشانم منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می کو برم جام ...
از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح دم پای نومیدی به دامان درکشم هر صبح دم سایه با من هم نشین و ناله با من هم دم است جام غم بر روی ایشان درکشم هر صبح دم ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم...
کو صبح که بار شب کشیدم در راه بلا تعب کشیدم صبرم نکشید تا سحر زآنک از موکب غم شغب کشیدم جان هم نکشد به حیله تا روز من تا به سحر عجب کشیدم زنده به امید صبح ماندم تا صبح بدین سبب کشی...
نه رای آنکه ز عشق تو روی برتابم نه جای آنکه به جوی تو بگذرد آبم به جستجوی تو جان بر میان جان بندم مگر وصال تو را یابم و نمی یابم ز بس که از تو فغان می کنم به هر محراب ز سوز سینه چو...
از دهر غدر پیشه وفایی نیافتم وز بخت تیره رای صفایی نیافتم بر رقعه زمانه قماری نباختم کو را بهر دو نقش دغایی نیافتم آن شما ندانم و دانم که تا منم کار زمانه را سر و پایی نیافتم سایه ...
از گشت چرخ کار به سامان نیافتم وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم زین روزگار بی بر و گردون کژ نهاد یک رنج بازگوی که من آن نیافتم نطقم از آن گسست که همدم ندیده ام دردم از آن فزود که درما...
بر سریر نیاز می غلطم بر چراگاه ناز می غلطم خوش خوش آید مرا که پیش درت به سر خاک باز می غلطم پیش زخم تو کعبتین کردار بر بساط نیاز می غلطم زیر دست غم تو مهره صفت در کف حقه باز می غلط...
با بخت در عتابم و با روزگار هم وز یار در حجابم و از غم گسار هم بر دوستان نکالم و بر اهل بیت نیز بر آسمان وبالم و بر روزگار هم اندر جهان منم که محیط غم مرا پایان پدید نیست چه پایان ...
در سایه شب شکست روزم خورشید سیاه شد ز سوزم از دود جگر سلاح کردم تا کین دل از فلک بتوزم تنها همه شب من و چراغی مونس شده تا بگاه روزم گاهی بکشم به آه سردش گاه از تف سینه برفروزم یک ا...
در سینه نفس چنان شکستم کز ناله دل جهان شکستم دل آتش غصه در میان داشت آب از مژه در میان شکستم بردم به سرشک خون شبیخون تا لشکر شبروان شکستم از ناله در آن گران رکابی الحق سپه گران شکس...
تا جهان است از جهان اهل وفایی برنخاست نیک عهدی برنیامد آشنایی برنخاست گویی اندر کشور ما برنمی خیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جایی برنخاست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده ن...
ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم ز پاک بازی نقش فنا فرو خواندیم به نعش عالم جیفه نماز برکردیم به فرق گنبد فرتوت خاک بفشاندیم همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما نه گردنیم که از حکم سر برا...
گر به عیار کسان از همه کس کمتریم هیچ کسان را به نقد از همه محرم تریم گر به امیدی که هست دولتیان خرم اند ما به قبولی که نیست از همه خرم تریم گر تو به کوی مراد راه مسلم روی ما به سر ...
تا چند ستم رسیده باشم چون سایه ز خود رمیده باشم لب بسته گلو گرفته چون نای نالان و ستم رسیده باشم انصاف بده چرا ننالم که انصاف ز کس ندیده باشم چند از سگ ابلق شب و روز افتاده سگ گزید...
نماند اهل و رنگی که من داشتم برفت آب و سنگی که من داشتم به بوی دل یار یک رنگ بود به منزل درنگی که من داشتم برد رنگ دیبا هوا لاجرم هوا برد رنگی که من داشتم خزان شد بهاری که من یافتم...
از هستی خود که یاد دارم جز سایه نماند یادگارم ور سایه ز من بریده گردد هم نیست عجب ز روزگارم چون یار ز من برید سایه چون سایه ز من رمید یارم از هم نفسان مرا چراغی است زان هیچ نفس زدن...
گرچه به دست کرشمه تو اسیرم از سر کوی تو پای بازنگیرم زخم سنان تو را سپر کنم از دل تا تو بدانی که با تو راست چو تیرم خصم و شفیعم تویی ز تو به که نالم کز چو تو ناحق گزار نیست گزیرم س...
منم آن کز طرب غمین باشم لیکن از غم طرب گزین باشم درد غم بایدم نه صاف طرب زانکه با دردکش قرین باشم یک دم و نیم جان گرو دارم من مقامر دلم چنین باشم سه یک دوستان سه شش خواهم که همه با...
دردی که مرا هست به مرهم نفروشم ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد من درد نوازنده به مرهم نفروشم ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار شادی بفروشی تو و من غم...
خون دلم مخور که غمان تو می خورم رحمی بکن که زخم سنان تو می خورم هر می که دیده ریخت به پالونه مژه یاد خیال انس رسان تو می خورم گفتی چه می خوری که سفالین لبت پر است درد فراق ناگذران ...
ما از عراق جان غم آلود می بریم وز آتش جگر دل پر دود می بریم در گریه وداع تذروان کبک لب طاووس وار پای گل آلود می بریم شب ها ز بس که سوزش تب ها همی کشیم لب ها کبود و آبله فرسود می بر...