غزل شمارهٔ ۲۷۳
خرمی کان فلک دهد غم دان دل که با غم بساخت خرم دان سنت اهل عشق خواهی داشت درد را هم مزاج مرهم دان به عیاری که هفت مردان راست نقش شش روز کمتر از کم دان دوستان همچو مهر نمامند دشمنان ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
خرمی کان فلک دهد غم دان دل که با غم بساخت خرم دان سنت اهل عشق خواهی داشت درد را هم مزاج مرهم دان به عیاری که هفت مردان راست نقش شش روز کمتر از کم دان دوستان همچو مهر نمامند دشمنان ...
برون از جهان تکیه جایی طلب کن ورای خرد پیشوایی طلب کن قلم برکش و بر دو گیتی رقم زن قدم درنه و رهنمایی طلب کن جهان فرش توست آستینی برافشان فلک عرش توست استوایی طلب کن همه درد چشم تو...
سوختم چون بوی برناید ز من وآتش غم روی ننماید ز من من ز عشق آراستم بازارها عشق بازاری نیاراید ز من تا نیارم زر رخ از لعل اشک دل ز محنت ها نیاساید ز من ای خیال یار درخورد آمدی بی تو ...
ای صبح مرا حدیث آن مه کن ای باد مرا ز زلفش آگه کن ای قرصه آفتاب پیش من بگشای زبان قصد آن مه کن ای خیل خیال دوست هر ساعت از سبزه جان مرا چراگه کن ای لاف زده ز عشق و دل داده جان هم ب...
غصه آسمان خورم دم نزنم دریغ من در خم شست آسمان بسته منم دریغ من چون دم سرد صبح دم کآتش روز بردهد آتش دل برآورد دم زدنم دریغ من بین که پل جفا فلک بر دل من شکست و من این پل آب رنگ را...
دلا با عشق پیمان تازه گردان برات عشق بر جان تازه گردان به کفرش ز اول ایمان آر وآنگه چو ایمان گفتی ایمان تازه گردان نماز عاشقان بی بت روا نیست سجود بت پرستان تازه گردان چه رانی کشتی...
رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر می ز...
از کف ایام امان کس نیافت وز روش دهر زمان کس نیافت شام و سحر هست رصددار عمر زین دو رصد خط امان کس نیافت رفت زمانی که ز راحت در او نام غم از هیچ زبان کس نیافت و آمد عهدی که ز خرم دلا...
دلم دردمند است باری برافکن بر افکنده خود نظر بهتر افکن میندیش اگر صبر من لشکری شد دلت سنگ شد سنگ بر لشکر افکن اگر با غمت گرم در کار نایم ز دم های سردم گره در بر افکن اگر نزل عشقت ب...
آب و سنگم داد بر باد آتش سودای من از پری رویی مسلسل شد دل شیدای من نیستم یارا که یارا گویم و یارب کنم کآسمان ترسد بدرد یارب و یارای من دود آهم دوش بابل را حبش کرده است از آنک غارت ...
ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من گر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی ...
از عشق دوست بین که چه آمد به روی من کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من از عشق یار روی ندارم که دم زنم کز عشق روی او چه غم آمد به روی من باری کبوترا تو ز من نامه ای ببر نزدیک یار و پاسخ...
ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان یک نوبر از نهال دل ما به ما رسان از زلف او چو بر سر زلفش گذر کنی پنهان بدزد مویی و پیدا به ما رسان با خویشتن ببر دل ما کز سگان اوست امشب به داغ او ک...
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن از عتاب دوستان چون سایه نتوان دررمید جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن عشقبازان را برای سر بریدن سنت است بر س...
ای لعل تو پرده دار پروین وای زلف تو سایبان نسرین چشم تو ز نیم زهر غمزه خون کرد هزار جان شیرین صد عیسی دردمند را بیش در سایه زلف کرده بالین از چشم بد ایمنی که دارد دندان و لب تو شکل...
روی است به نام ایزد یا ماه تمام است آن زلف است تعالی الله یا تافته دام است آن هر سال بدان آید خورشید به جوزا در تا با کمر از پیشت گویند غلام است آن در عهد تو زیبایی چیزی است که خاص...
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من با تو ننشینم به کام خویشتن بی خویشتن خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم تا دویی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم...
تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن با انده او زشت است اندوه جهان خوردن گر پای سگ کویش بر دیده ما آید زین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن در عشوه وصل او عمری به کران آرم گرچه ز خرد ...
زآتش اندیشه جانم سوخته است وز تف یا رب دهانم سوخته است از فلک در سینه من آتشی است کز سر دل تا میانم سوخته است سوز غم ها کار من کرده است خام خامی گردون روانم سوخته است شعله های آه م...
در یک سخن آن همه عتیبش بین در یک نظر این همه فریبش بین خورشید که ماه در عنان دارد چون سایه دویده در رکیبش بین خاموشی لعل او چه می بینی جماشی چشم پر عتیبش بین تا چشم نظاره زو خبر ند...
شب من دام خورشید است گویی زلف یار است این شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمی دانم مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این سرشک من به رقص...
درد دل گویم از نهان بشنو راز بی زحمت زبان بشنو جوش دریای غصه باور کن موج خون بنگر و فغان بشنو بر کنار دو جوی دیده من بانگ دولاب آسمان بشنو لرزه برق در سحاب دل است ناله رعد ز امتحان...
آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او هم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک باره شد صیدی کزو آواره شد خاکش به است از خون او از جور او خون شد...
تو چه دانی که از وفا چه نمودم به جای تو علم الله که جان من چه کشید از جفای تو گذری کن به کوی من نظری کن به سوی من بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو ز غمت گرچه خسته ام کمر مهر بس...