رباعی شمارهٔ ۱۸۰
ای زلف بتم به شب سیاهی ده باز وی شب شب وصل است دژم باش و دراز ای ابر برآی و پرده بر ماه انداز وی صبح کرم کن و میا زآن سو باز

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای زلف بتم به شب سیاهی ده باز وی شب شب وصل است دژم باش و دراز ای ابر برآی و پرده بر ماه انداز وی صبح کرم کن و میا زآن سو باز
ای ماه شب است پرده وصل بساز وی چرخ مدر پرده خاقانی باز ای شب در صبح دم همی دار فراز ای صبح کلید روز در چاه انداز
دل سغبه ی عشق توست با تن مستیز اینک دل و تن تو راست با من مستیز بیداد تو ریخت خونم انصاف بده ای دوست کش و غریب دشمن مستیز
آن کعبه دل گرفته رنگ است هنوز با ماش به پای پیل جنگ است هنوز دادیم ز دست پیل بالا زر و سیم هم دست مراد زیر سنگ است هنوز
خاقانی رو چو سیر عریان وش باش تو تو چو پیاز و دل پر از آتش باش چون جنبش چرخ گندنا کش باش گشنیز تویی دیگ فلک را خوش باش
در طبع بهیمه سار مردم خو باش با عادت دیوسان ملک نیرو باش چون جان به نکو داشت بود با او باش گر حال بد است کالبد را گو باش
ای گشته به نور معرفت ناظر خویش آشفته مکن به معصیت خاطر خویش چون نفس تو می کند به قصد ایمان را باید که شوی به جان و دل حاضر خویش
او رفت و دلم باز نیامد ز برش من چشم به ره گوش به در بر اثرش چشم آید زی گوش که داری خبرش گوش آید زی چشم که دیدی دگرش
خود را مپسند دل پسند همه باش نقصان بپذیر و سودمند همه باش فارغ ز لباس عافیت باش چو نخل بر خاک نشین و سربلند همه باش
خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش گام از سر کام درنهادی خوش باش هرچند به ناخوشی فتادی خوش باش پندار در این دور نزادی خوش باش
آمد به چمن مرغ صراحی به شغب جان تازه کن از مرغ صراحی به طرب چون بینی هر دو مرغ را گل در لب بنشین لب جوی و لب دلجوی طلب
ماند به بهشت آن رخ گندم گونش عشاق چو آدم است پیرامونش خاقانی را نرفته بر گندم دست عمدا ز بهشت می کند بیرونش
خاقانی اگرچه خاک توست ای مهوش چون آتش و آب و باد باشد سرکش چندان باد است در سر خاکی او کان را نبرد آب و نسوزد آتش
خاقانی اسیر توست مازار و مکش صیدی است فکنده تو بردار و مکش مرغی است گرفته تو مگذار و مکش گر بگریزد به بند باز آر و مکش
ای گشته خجل ز آن رخ گلگون گل و شمع وز رشک تو در سرشک و در خون گل و شمع من در هوس آن رخ همچون گل و شمع گردیده چو سرد و گرم همچون گل و شمع
برداشت فلک به خون خاقانی تیغ تا ماه مرا کرد نهان اندر میغ دی بوسه زدم بر آن لب نوش آمیغ امروز که بر خاک زنم وای دریغ
از بخل کسی که می کند وعده دروغ بگریز ازو که آب دارد در دوغ آن صبح که خلق کاذبش می خوانند هرگز نرسد ازو به ایمان فروغ
خاقانی را طعنه مزن زهر آمیغ کز حکم شما نه ترس دارد نه گریغ از کشتن و سوختن تنش نیست دریغ کو آتش و کو درخت و کو زه کو تیغ
خاقانی را دلی است چون پیکر تیغ رخ چون حلی و سرشک چون گوهر تیغ تهدید سر تیغ دهی کو سر تیغ تا دست حمایل کند اندر بر تیغ
از صحبت همدمان این دور خلاف گویم سخنی اگر نگیری به گزاف چون شیشه ساعت است پیوسته به هم دلها همه پر غبار و درها همه صاف
در عشق تو شد موی زبانم به گزاف کان موی میان ز غم دلم کرد معاف بر هر سر موی من غمت راست مصاف مویی شده ام به وصف تو موی شکاف
غم کرد ریاض جان مه و سال مرا آیینه ندارد دل خوش حال مرا صیاد ز بس که دوستم می دارد بسته است در آغوش قفس بال مرا
خاقانی اگرچه در سخن مردوش است در دست مخنثان عجب دستخوش است خود هر هنری که مرد ازو زهرچش است انگشت نمای نیست انگشت کش است
نه خاک توام به آدمی کرده عشق نه مرغ توام به دانه پرورده عشق پس بر چو منی پرده دری را مگزین کآهنگ شناس نیست در پرده عشق